بخش ۳۶ - وداع کردن فرامرز از نزد کاوس و تأسف خوردن رستم و پند دادن رستم،فرامرز را - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۳۶ - وداع کردن فرامرز از نزد کاوس و تأسف خوردن رستم و پند دادن رستم،فرامرز را
سرایندهٔ فرامرزنامهپسر بار کرد و چو بربست کوس
سطخر گزین گشت چون آبنوس
به ماه دی برگ ریزان خروش
برآمد بدین سان که بدرید گوش
جهاندار با تهمتن یک دو روز
برفتند با گرد گیتی فروز
سیوم چون برآمد غوغای نی
بخواند آن دلاور گو نیک پی
بدو گفت کای مرد آسان نبرد
ندیده هنوز از جهان گرم و سرد
بزرگ و قوی گرچه هستی به زور
کیاتر تویی چشم گیتی فروز
تو به دانی آیین آوردگاه
ولی بشنو از من همی رسم شاه
به گیتی کسی کو بود تا جور
چو خورشید تابد همی نور و فر
دهد نور نزدیک را نور خویش
نه هر کس که نزدیک تر نور خویش
کسی را که داند سزاوار زهر
هر آن کس که داند سزاوار نوش
چو گل در میان دوصد خوار خفت
زبیگانه شربت چنان که ز زهر
زکید ارچه خورشید تابد به مهر
چنان دان که دشمن ترین از سپهر
زنوشاد اگر دیو باشد نکوست
که او یار هست و بود یار دوست
که نیکو نباشد چو آن دلگسل
چه در گلخن افتاد زرینه تاج
چه باید کشی تنگی از مردمی
چه در دیو بستن به خون آدمی
چو دردی که پر مغز گلشن نهی
چه بایسته رازی که بارش تهی
تو هر نیکنامی زیزدان شناس
شناسا چو گشتی همی کن سپاس
گرت دادخواهی زند بانگ تند
نباید که با او شوی هیچ کند
بپرس و بده داد با او بگوی
به هنگام کین هیچ گونه مخند
چو خندد شود کار شاهی به بند
دلیری تو دانی که آن چون بود
بگفت این و بوسید چشمش به مهر
چو یابد از این آگهی زال پیر
مبادا که بخت اندر آید به گرد
از این پس که رستم به زابلستان
نبیند تو را با می و گلستان
از آن غم شود خاک بالین اوی
نبینم تو را چون به بزم شکار
چه گویم چه سازم بدان روزگار
همان مادرت بی دل و مستمند
شب و روز ترسان ز بیم و گزند
امیدم چنانست که زنده به مهر
به رزم و به بزم ای دل افروز من
بیندیش زان مار وآن تیره گرگ
به اندیشه و رای بربند کار
مگر بگذرد برتو این روزگار
حذرکن ز کناس و با او مگرد
مبادا که هور اندر آید به گرد
دگر چون به ناکام جنگ آوری
کمر سخت کن گرز را پیش دار
دلیری و فرهنگ با خویش دار
دلیری چو گرزم که در روز کین
چو گرزم که لرزد زمین زیر او
زمین نالد از گرز و شمشیر او
دلیری چو گستهم که در روز کین
که باشد به هرجا سزاوار کوس
نگه دار دلشان که هنگام کار
از ایشان یکی به که هندی هزار