بخش ۶۸ - سخن گفتن دستور کید، فرامرز را
سرایندهٔ فرامرزنامهبشد پیر دستور و بوسید تخت
تنی دید بر تخت همچون درخت
ستایش کنان گفت کای نیک پی
ز چرخش غمی نیست کاوس کی
که چون تو کمر بسته ای تخت او
به گردون برآید همین بخت او
به پوزش فرستادمان شاه کید
که چون پیش تیغ تو کوشیم صید
سزد گر ز کین سر بتابی همی
که از ما رهی تر نیابی همی
ترا نیک خواهی کمر بسته ایم
وز آن پیش دستی جگر خسته ایم
اگر پهلوان دور گردد زکین
بپوییم و بنهیم سر بر زمین
بگفت و سرشک از دو دیده نوار
ببارید مانند ابر بهار
بدو پهلوان گفت کای پاک پیر
خردمند و دانا و دانش پذیر
چو کاوس را کید بندد کمر
مرا مهتر است از گرامی پدر
وگر سر بپیچد به الماس تیز
برآرم ز جانش یکی رستخیز
