بخش ۸۹ - نامه افراسیاب به سوی طورگ و فرستادن شیر مرد - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۸۹ - نامه افراسیاب به سوی طورگ و فرستادن شیر مرد
سرایندهٔ فرامرزنامهیکی نامه فرمود سوی طورگ
به دشنام کای دیو خونخوار گرگ
تو را از چنان جایگاه و حصار
که گفته ست لشکر به هامون گذار
همی بود بایست بر جای خویش
نه بنهادن از دژ یکی پای پیش
که گر بدکنش دشمن بد گمان
نشستی بدین بوم تا سالیان
نبودیش جز کوه خارا به دست
نه نیز آمدی بر شما هم شکست
به بی دانشی ای بد بدنژاد
سپاهی بدین گونه دادی به باد
کنون چون بباید برت شیرمرد
تو پیرامن لشکر و دژ مگرد
سپاه و دژ و مرز او را سپار
تو برگرد و با کس مکن کارزار
چو آن نامه را مهر کرد و بداد
نباید به راه اندرون دم زدن
نگهدار آن مرز و لشکر تو باش
برآن بوم و بر شاه و مهتر تو باش
به رفتن شو آگاه تا بر تو راه
که همچون دلیری به گیتی کمست
که باشی سرافراز از این کارزار
سرافراز و گردنکش و نره شیر
سه روز وسه شب راند لشکر چو باد
بدان سان کسی را نیامدش یاد
چهارم شب تیره گون در رسید
به بی راه لشکر فرود آورید
فرود آمدنشان بدان مرز بود
به دیدار لشکر سوی ره شدند
بدان تا بدانند کیشان کیند
از آن تاختن نیمه شب از چه اند
بدانست کان لشکر کینه خواه
که آمد شب تیره زان جایگاه
کمر بر میان تاختن را ببست
ببارید از آن ابر باران تیر
همی گفت بر کس ده و دار و گیر
چو از خواب بیدار شد شیرمرد
سراسیمه گردید و تدبیر کرد
برانگیخت بر سان آتش ز جای
تو گفتی ز گیتی برآمد نفیر
به گرز و به زوبین و شمشیر تیز
برآورد از ایرانیان رستخیز
فراوان تبه گشت از ایران سپاه
کسی را نبد تاب آن رزمخواه
فرامرز از آن سو نه آگاه بود
به کینه ابا رزم بدخواه بود
که بر دست آن دیو بی ترس و باک
فراوان شد از نامداران هلاک
به دستش بدی گرز بر زه کمان
چو دیدش بدو گفت ای بدگمان
تهی دیده ای بیشه از نره شیر
که ای دون به جنگ آمدستی دلیر
اگر زنده مانی مترس از نهنگ
که ای مرد بی هوش بی دار و برد
به پای خود ایدر به دام آمدی
بگفت این و انگیخت اسبش ز جای
به دستش یکی نیزه جان ربای
یکی نیزه زد بر کمرگاه شیر
چو از نیزه هر دو نگشتند رام
کشیدند پس تیغ تیز از نیام
به فرق فرامرز چون نره شیر
بغرید چون شیر و خشمش فزود
چنان بر سرش زد ز بالای برز
که با ترک در گردنش خورد کرد
چو پرداخت از کار آن مرد خام
چو تندر بغرید و برگفت نام
تو گفتی که شیر است و دشمن رمان
همی کرد چون بادشان خاکسار
هم ایدون سوارای ایران سران
کشیدند از کین همه تیغ تیز
بشد کشته در دشت جنگ و نبرد
پس اندر سواران ایران سپاه
فراوان بکردند از ایشان تباه
همه خیمه و اسب و خرگاهشان
که از منزل ترک ناورد خواه
یکی نامه دید فکنده به راه
بیاورد و برخواند فرخ دلیر
نوشته یکی نامه ای بر حریر
پر از خشم و کین و پر از جوش و تاب
ز سالار توران شه افراسیاب
که چون پیشت آید سپاه بزرگ
تو باید که مرد و سپاه نبرد
چو برخواند نامه بر پهلوان
دل پهلوان شد پر اندیشه زان
اگر چه از آن کار ننگ آیدش
چو تنگ اندر آید در آن گیرودار
چو دست از هنر ماند خواهد تهی
دل آن به که بر چاره جستن نهی
به بند اندر آرد پلنگ و وحوش
یکی نامه نزدیک هر دو سپاه
که بنوشته بودند در پیش راه
نوشت و چنین گفت کای بخردان
به نزدیک ما اندر آن کارزار
یکی لشکر آمد ز توران زمین
من ایدون گمانم که سوی حصار
کنون در دژ اندیشه دارم همی
که لشکر بدان سو گذارم همی
شما هم به آیین جنگ و نبرد
بیارید و از ره برآرید گرد
چو با لشکر من بر آیید جنگ
از آن پس گریزان شوید از برم
بدان تا که من پیشتان بگذرم
که ترسنده شد زی سپاه بزرگ
کمان باشدش کآن دلاور سپاه
ز توران همی آید از پیش شاه
سپه را در آن دژ برم در زمان
بدین چاره بستانم آن دژ مگر
که چاره جز این نیست ما را دگر
همه جوشن و اسب و هم تیغ کین
بدان سان که باشد ز توران زمین
همان خود و اسب و سلیح نبرد
همان خنجر خونفشانش به دست
دمان با سپه سر سوی راه کرد
بدان تا برآرد از آن باره گرد
چو آن نامه خواندند برخاستند
مر آن هر دو لشکر چو نزدیک شد
به گرد اندرون مرز تاریک شد
سه لشکر بدان سان به هم بر زدند
که بر سر همه گرز و خنجر زدند
بشد نیم فرسنگ و برگشت باز
گمانشان چنان بد که از کارزار
چو زین گونه بگریخت ایران سوار
بن و بیخ ایرانیان بر کنیم
سپاه و سپهبد در این گفتگوی
که لشکر سوی دژ نهادند روی
بیامد به درگاه دژ در شتاب
یکی نامه دارم به گرد سترگ
سرم گشت پرتاب و دل پرگران
در آن کار مرز و حصار و سپاه
برایشان بسی دل گران گشت شاه
سپاهی بدین گونه کرده گزین
به دژ با سپه رای نیکو زدن
نگهدار دژ باش و هم یارمند
از ایران مبادا که آید گزند
ز شادی همه جان برافشاندند