بخش ۹۱ - رفتن فرامرز به هندوستان و نشاندن دستور در مرز خرگاه و نامه نوشتن به رای هند
سرایندهٔ فرامرزنامهسرماه فرمود تا کرنای
دمیدند و برداشت لشکر ز جای
جوانی سرافراز با رای و کام
ابا پهلوان خویش و دستور نام
همه مرز خرگاه او را سپرد
یکی لشکرش داد مردان و گرد
بدو گفت پیوسته بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
گر آرند ترکان یکی تاختن
نباید تو را جای پرداختن
به زابل به دستان فرست آگهی
کزویست پاینده تخت مهی
به هرکار یاری فرستد برت
برآرد به گردون گردان سرت
ور ایدون که باشد جهان پهلوان
به زابل تو را خود چه بیم از بدان
بگفت این و پس سر سوی راه کرد
از آن ره برآورد از ماه گرد
بدید آن بر و بوم و جادوستان
که حکمش روان بود تا مرز سند
به نام و نشان بود آن مرد رای
یکی دانش افروز پاکیزه رای
همش لشکر و پیل و اسباب بود
شب و روز با جنگ و با تاب بود
همی گفت چون من به روی زمین
نباشد به مردی گه رزم و کین
ورا باج دادی به سال و به ماه
از اندازه بگذشت گفت و شنید
فرامرز یل چون بدان جا رسید
بدان تا بداند به پاکیزه رای
نخست از جهان آفرین کرد یاد
خداوند بی یار و انباز و جفت
به فرمان او دان نشیب و فراز
به قدرت ز ناچیز چیز آفرید
هم از خاک گوهر پدید آورید
به فرمان اویند خورشید و ماه
به فرمان و رایش سرافکندگان
همت مهر و گنجست و تخت وکلاه
به فرمانت از مرز چین تا به سند
همانا شنیدی که از آب و خاک
به چهر و به مهر و به خوبی و داد
به نیرو و فرهنگ و فر و نژاد
به فرمان او گردن افکنده اند
به شاهی زمین یکسر او را سپرد
کسی نام دیگر به شاهی نبرد
بکشت و برآورد تخمش به باد
تو هرگز نرفتی بدان بوم و بر
اگر سر به فرمان درآری رواست
که او در جهان سر به سر پادشاست
فرستی به درگاه او باج و ساو
بدانی که با او تو را نیست تاو
وگرنه من این مرز هندوستان
بر و بوم این دشت جادوستان
یکی داستان دارم از شاه یاد
به اندرز بر من زبان برگشاد
کرانه پذیرد ز بیداد و کین
بدان گفتم این تا نگویی که من
به هند آورم بهر رزم و شکن
وگر نشنوی هر چه در نامه است
پشیمان شوی باد ماند به دست
به هرکار باشد تو را هوش دار
بماند به تو مرز و گنج و سپاه
بزرگی و شاهی و تخت و کلاه
بداند که نفرین به از آفرین
همان به که دل را ز اندوه و رنج
چو از باد بر روی کافور مشک
نوشتند شد نامه یکباره خشک
یکی دانشی خواند با رای و داد
جهان دیده و گرد و با رای و کام
که از زهر کردن جدا نوش را
شه هند و کشمیر و والی چین
سخن ها از آنی که رای آیدت
همان گنج و لشکرگه و بنگهش
از آنجا که بد پهلوان سپاه
کشیدی به قنوج یک ماهه راه
چو در نزد سالار پیغام گفت
بشد پرده دار و بگفتا به شاه
به آیین بفرمود تا کوس و پیل
برآراستند از زمین پنج میل
به شهراندر آمد جهاندیده مرد
بیامد به درگاه با دار و برد
به نزدیک رای اندر آمد دوان
ثنا خواند بر پیشگاه و ردان
از آن پس که بنشست روشن روان
به خود خواند آن شهریار جوان
به او داد آن نامه دل پسند
سرنامه چون برگشاد آن دبیر
تو گفتی که بد مشک و عود و عبیر
فرو خواند نامه بدان سان که بود
به هندی زبان گفت و خسرو شنود
به ابرو ز خشم اندر آورد چین
به هندی زبان گفت با ترجمان
که هرگز که دیدست کایرانیان
به هندوستان این دلیری کنند
به ایران اگر شاه کیخسرو است
نه تاج من اندر زمانه نو است
پدر به پدر شاه کشمیر و هند
به شاهی منم در جهان بی گزند
ز تهدید و اندرز و بیم و امید
بدین بوم و بر از پی چیستم
که تندی نه خوب آید از سرفراز
سخن گویمت بشنو از راه داد
بود گاه کین گفتن آید به یاد
تو دانی و بشنیده باشی مگر
جهانگیر و شاه بلند اختر است
ز دانش ز چرخ برین برتر است
به تنها تن خود ز توران زمین
چو شیری بیامد به ایران زمین
دو لشکر ز توران بیامد پیش
ازو آن دو لشکر چنان بازگشت
که گریان شد آهو بدیشان به دشت
گذر کرد از آب جیحون بر اسب
به ایران زمین شد چو آذرگشسب
از آن بد غم و رنج آزادگان
کجا جادوان را بر آن برز کوه
یکی آدمی اندر آن بوم و بر
به مردی و گردی و کند آوری
همه بوم و بر کرد از ایشان تهی
به گردون برافراخت تاج مهی
به مردی و شمشیر و با گرز و مشت
سپه کش چو گودرز با فر و داد
چو لهراسب و اشکش دو گرد دلیر
که آن مرز کردند زیر و زبر
مگر تیغ کین ماند اندر نیام
که مرد خردمند باهوش و هنگ
نجوید ز بیداد پیکار و جنگ
تو با وی به پرخاش گویی سخن
نه سر بینم این گفتگو را نه بن
شعر | ناهید