بخش ۱۴۵ - دیدن فرامرز،بازارگان و گفتن او به فرامرز از سیمرغ - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۱۴۵ - دیدن فرامرز،بازارگان و گفتن او به فرامرز از سیمرغ
سرایندهٔ فرامرزنامهببندد دری کردگار جهان
که بگشایدت صد در اندر نهان
ز دادش هرگز مشو نا امید
دل راست را سوی او ده نوید
که فیروز بخت است و فیروز گر
نماند تو را روز سختی زبر
همانگه پدید آمد از ناگهان
یکی پر خرد مرد بازارگان
بیامد به پیش سپهدار گرد
به رخ پیش او مر زمین را سترد
نوازید و بنواختش نامدار
بدو گفت ای مرد پاکیزه کار
تو چون اوفتادی بدین جایگاه
کجا یافتی اندرین مرز راه
همه سرگذشتت بگو پیش من
یکی تازه گردان دل ریش من
چنین داد پاسخ بدو مرد باز
که ای شیروش گرد گردن فراز
چنان دان که بازارگانی بدم
بیفتادم از ناگهان بی گزاف
به یک پاره تخته سوی کوه قاف
وز آن جای بر خشک رفتم بسی
زمینی پر از سختی و رنج و آز
پر از هول و بی آب و راه دراز
به دریای مغرب شدم بی درنگ
رسیدم از آن پس به شهر فرنگ
وز آنجا به کشتی نشستم دگر
به جان راه جوی و به دل چاره گر
سر بختمان اندرآمد به خواب
به راهی برون رفت کشتی که کس
که اندر همه کارها شکر گوی
که از بد بتر هست کاید به روی
چو شد غرق کشتی ز باد دمان
به یک تخته ماندم به دل با غمان
بزرگیش بگذشته از چون و چند
درختی کز آن شاخ گفتی جهان
همی بر کشیده سر اندر سپهر
یکی رشته بالای او ده کمند
همی داشتم با خودم بی گمان
که روزی به کار آیدم در جهان
چو تخته بیامد به زیر درخت
به شاخ اندر انداختم آن کمند
بپیچید و بر شاخ شد سخت بند
روان بر شدم از بر شاخ شاد
چه خوش گفت داننده پیش بین
که اندر همه کار یزدان گزین
بر آن شاخ بودم نشسته سه روز
چهارم چو خورشید گیتی فروز
که از هیبتش خیره گشتی روان
به شاخ اندرون کرد چنگال سخت
فراخی بر و چنگ و پهنای او
چنان بد که گر سی و چل آدمی
من اندیشه کردم بسی اندر آن
که یابم رهایی از آنجا به جان
درآمد دمان مرغ پران به جای
به پرواز بر شد سوی تیره ابر
بدان گونه بر شد به چرخ برین
که چون بنگریدم به روی زمین
زمین پیش چشمم یکی مهره بود
زمهره تو گفتی که کمتر نمود
ز پرواز او دیده ام خیره شد
زمین و زمان پیش من تیره شد
ز بالا به سوی زمین کرد سر
بیامد روان تا بدین جایگاه
که می بینی ای گرد لشکر پناه
هنوز از هوا تا به روی زمین
فزون مانده بودی ارش ای گزین
جز این چاره ای نیز نشناختم
فتادم به تن خسته بر روی خاک
به خشنود دارنده یزدان پاک
از آن خاک برخاستم همچو باد
رسیدم بدین شهر بیچاره وار
بدین سان که بینی به بد روزگار
دو سالست شاها فزون تر که من
چنین زار و بیچاره و سوگوار
پریشان و سر گشته و دل فکار
نه راه و نه یار و نه کس رهنمون
دلم پر ز درد و جگر پر ز خون
که همچون تو گردی ز کشتی به باد
به ناگه بدین مرز اندر فتاد
به فر و به بخت تو گردم رها
فرامرز یل ماند ازو در شگفت
از آن پس بدو گفت دلشاد دار
همه رنج بگذشته را باد دار
که هستند هر یک به گیتی نشان
به دریا هم از موج و از باد تیز
ز من گم شدستند چون رستخیز
که گر من به فر جهان آفرین
از این ژرف دریا بیابم گذار
به من بازگردد همان روزگار
مگر کت رسانم به آرام خویش
برو خواند و بنهاد سر بر زمین
بدو گفت از آن پس یل پهلوان
که ای مرد دانای روشن روان
سخن گو کز اندیشه گشتم ستوه
که ما جستجوی سپه چون کنیم
مگر کز دل اندیشه بیرون کنیم
دوان آمد از پیش آن نامدار
از آن اسب چهران بی مایگان
بیان کرد رازی که بود از نهفت
چنین پاسخ آورده شد زان گروه
کز ایدر به ده روز یک برزکوه
به پیش آیدت کز بلندی ندید
بدان گونه کوهی نه کس هم شنید
برو بر یکی مرغ با رای و کام
جهان دیده سیمرغ گوید به نام
که او سخت دانا و زیرک دلست
همه دانشی نزد او حاصل است
چو بشنید ازیشان هم اندر زمان
ز کوه و ز سیمرغ و راز نهفت
سپهبد پراندیشه شد زین سخن
که گرد جهان پهلوان زال زر
ز سیمرغ بستد هم او چند پر
به پیش آیدش سختی و درد و غم
به هنگام کوشش که با روزگار
همی گنج و لشکر نیاید به کار
یکی لخت از آن مو به آتش زند
دو پر داده بودی بدان نامور
که روزی که کاری بود سخت تر
به عود اندر آتش نه و درنگر
نگه کن که آن مرغ گیتی فروز