بخش ۱۵۴ - کشتن فرامرز، سر جادوان را
سرایندهٔ فرامرزنامهزجا اندر آمد چو کوه گران
یکی سنگ انداخت بر پهلوان
سپر در سر آورد آن چیره دست
نیامد از آن سنگ بر وی شکست
جهان جو سوی خنجر آورد دست
بدو تاخت مانند آذرگشسب
بزد بر کمرگاه دیو سیاه
به دو نیمه کردش در آن جایگاه
خروشی درآمد در آن تیره غار
تو گفتی بدرید آن کوهسار
هر آن دیو و جادو که بر دژ بدند
از آن قصه دیو آگه شدند
سوی خانه شه نهادند روی
پر از خشم و کینه همه جنگجوی
برون آمد از غار شیر ژیان
برآویخت با لشکر جادوان
