بخش ۱۸۹ - خبر یافتن زال از کشته شدن فرامرز
سرایندهٔ فرامرزنامهبه زال ستمدیده رفت آگهی
که گشت از فرامرزگیتی تهی
بزد آه و بگسست از لبنفس
همی زد سر خویش را بر قفس
همی گفت کای بیوفا روزگار
برآوردی از ما به یک ره دمار
همان خواهرانش خبر یافتند
زگیتی همه روی برتافتند
به خنجر بریدند عنبر کمند
به فندق شخودند بادام وقند
ز نرگسشب وروز در ریختند
به مشک سیه خاک بربیختند
شب وروزگریه شد کارشان
زدن دست بر سینهکردارشان
هرآن کس کزین داستان یاد کرد
دلش گشت از کین بهمن به درد
زکار فرامرز پرداختیم
جهان ار ازین سوز بگداختیم
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند وبس
