بخش ۹ - ذکر شهادت سبط مؤتمن حضرت شاهزاده، قاسم بن الحسن علیه السلام - نیر تبریزی | ناهیدبخش ۹ - ذکر شهادت سبط مؤتمن حضرت شاهزاده، قاسم بن الحسن علیه السلام
نیر تبریزیقاسم آن نوباوۀ باغ حسن
گوهر شاداب دریای محن
شیر مست جام لبریز بلا
تازه داماد شهید کربلا
چارده ساله جوان نونهال
برده ماه چادره شب را به سال
قامتش شمشاد باغستان عشق
روش سرمشق نگارستان عشق
در حیا فرزانه فرزند حسن
در شجاعت حیدر لشگر شکن
با زبان لابه نزد شاه شد
خواستار عزم قربانگاه شد
گفت شه کای رشک بستان ارم
رو تو در باغ جوانی خوش بچم
همچو سرو از باغ غم آزاد باش
شاد زی و شاد بال و شاد باش
مهلا ای زیبا تذرو خوش خرام
این بیابان سر به سر بند است و دام
تیر باران است دشت و کوهسار
بوی خون می آید از دامان و دشت
نیست کس را زان امید بازگشت
کی روا باشد که این رعنا نهال
کی روا باشد که این روی چو ورد
غلطد اندر خون به میدان نبرد
ای تو ملک عشق را مالک رقاب
گرچه خود من کودک نو رسته ام
لیک دست از کامرانی شسته ام
من به مهد عاشقی پرورده ام
خون به جای شیر مادر خورده ام
گرچه در دور جوانی کام هاست
کار من رفتن به کام اژدهاست
کام عاشق غرقه در خون گشتن است
سر به خاک کوی جانان هشتن است
زندگی را بی تو بر سر خاک باد
کامرانی را جگر صد چاک باد
می نشد پذرفته نزد پیر عشق
شد به سوی خیمه آن گلگون عذار
از دو نرگس بر شقایق ژاله بار
چون نگردد گفت سیر از زندگی
چون ز بی قدری نکردت شه قبول
رخت بربند از تن ای جان ملول
سر که فتراکش نبست آن شهسوار
گو سر خود گیر و بر سر خاکبار
سر به زانوی غم آن والا نژاد
که به هنگام رحیل آن شاه فرد
هیکلی بر بازویش تعویذ کرد
گفت هر جا سخت گردد بر تو کار
نامه بگشا و نظر بر وی گمار
هر کجا سیل غم آرد بر تو رو
این وصیت باز کن بنگر در او
گفت کاری سخت تر زین کار نیست
که به قربانگاه عشقم بار نیست
یا چه غم زین بیشتر که شاه راد
ره به خلوتگاه خاصانم نداد
نامه را بگشود و دیدش کش پدر
کرده عهدش کایرهمایون رخ پسر
ای تو نور چشم عم و جان باب
وی مرا تو در وفا نایب مناب
بر تو بخشیدم من این تاج ولا
چون ببینی عم خود را بی معین
لابه ها کن تا به پایش سر نهی
جان به شمع عشق چون پروانه زن
خود بر آتش چابک و مردانه زن
بر قد موزون کفن می کن قبا
شاهزاده خواند چون عهد پدر
با ادب بوسید و بنهادش بسر
می نگنجید از خوشی در پیرهن
وان همه انده بشادی شد بدل
از شعف چون غنچه خندان شکفت
شکر ایزد را به جای آورد و گفت
در فضای عشق بال افشان شدم
عهدنامه برد شادان نزد شاه
سوی درگاهت به کف جان آمدم
نک ز شه در دست فرمان آمدم
سر خط امضا ده این منشور را
شد به سیم از جزع مروارید بار
گفت کای صورت نگار خوب و زشت
جان فدای دست تو کاین خط نوشت
جان فدای دست تو ای دست حق
پس بگفتش شاه کای ماه تمام
کرده با من نیز عهدی آن همام
که ز عقد دخت خود شادت کنم
واندرین غمخانه دامادت کنم
کرده دامادیت را گلگون قبا
گو بر افروزند بهر حجله گاه
خواهران از درج چشم اشکبار
در بر افشانند از بهر نثار
مویه سر گیرند از دل های ریش
شد مه و خورشید در برج شرف
خواست بستن عقد کابین بهرشان
با همین مهر آن شه و الشمس تاج
آندو کوکب را بهم داد ازدواج
زهره و برجیس با هم شد قرین
خواست از نه پرده آهنگ حنین
کالله الله اینچه جشن است و چه سور
ریخت اشک خون به دامان افق
کرد چرخ آماده بهر دخت شاه
حوریان اندر جنان کندند مو
زهره واپس زد به گردون طبل سور
اوفکند اندر جهان شور نشور
نسر نالان همچو بر گل عندلیب
بسته خون جای حنا کف الخضیب
دختران بر دور نعش اندر ثبور
خون فشان از دیده شعرای عبور
بس که در هم بود دور روزگار
شد به یک گلشن خزان جفت بهار
در میان حجله داماد و عروس
رو به هم چون فرقدان با صد فسوس
این سر زانو گرفته در کنار
وان ز درج چشم تر بیجاده بار
کامدش ناگه بگوش از دشت کین
شاه دین را صیحه هل من معین
گفت کای نابرده کام از زندگی
رفتم از کوی تو با شرمندگی
عذر من بپذیر و واهل دامنم
تا چو بسمل دست و پا در خون زنم
کن وداعم زود کن عذرم قبول
واهلم تا رو به قربانگه کنم
مرمرا از خون خویش اورنگ به
نوعروسا توشه گیر از بوی من
که نخواهی دید دیگر روی من
از خراش چهره بر رخ غازه کن
از سرشک دیده بر رو زن گلاب
بر رخ از موی پریشان کن نقاب
چون گل از عشقم گریبان پاره کن
سر برهنه با دو چشم اشکریز
مهد بر نه بر هیون بی جهیز
رو به سوی مقتلم با ناله کن
غرق خونم در میان حجله بین
تشنه ماهی در کنار دجله بین
مو پریشان ساز با شور و نوا
روی خود نه بر رخ گلگون من
ارغوانی کن عذار از خون من
ناله در هر شهر و هر ویرانه کن
هر کجا سوریست ماتمخانه کن
خواست چون رفتن برون از حجله گاه
دامنش بگرفت نالان دخت شاه
گفت کای جان ها اسیر موی تو
گفت ماند ای سرو قامت یار من
گفت با آن شوکت و زیب و فرت
من چه سان بشناسم اندر محشرت
آستین زد چاک گفتش کای حبیب
این نشان توست در روز حسیب
این بگفت و راند سوی رزمگاه
کاسب خود را داده ای آب ای لعین
اسب تو سیراب و فرزند رسول
نک ز تاب تشنگی از جان ملول
سر به زیر افکند از شرم آن عنید
که به پاسخ حجتی در خور ندید
گفت شامی ننگ باشد در نبرد
کافکند با کودکی پیکار مرد
خود تو دانی که مرا مردان کار
یک تنه همسر شمارد با هزار
هر یکی در جنگ زاوی شیر گیر
نک روان دارم یکی بر جنگ او
با همین از چهره شویم ننگ او
خردسال ار بینیش خرده مگیر
که ز مادر شیر زاید زاد شیر
گر به خردی تن بر این دادی تنش
خرمنی هر لحظه در آتش کشند
نسل حیدر جملگی عمر افکنند
که به نسبت خوشه آن خرمنند
آنکه از پستان شیری خورد شیر
گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر
داد شامی از سیه بختی جواز
پور را بر حرب آن ماه حجاز
یافت ناگه دست بر گیسوی او
موکشان بربود از زین پیکرش
آنچنانش بر زمین کوبید سخت
کاستخوان با خاک یکسان گشت و پخت
هم یکایک آن سه دیگر زاد وی
رو به میدانگه نهاد او را ز پی
در نخستین حملۀ آن میر راد
پای پیکارش نماند و سر نهاد
زآسمان خواندند بر وی آفرین
اهرمن چون با فرشته شد قرین
کرد رو بر آسمان سلطان دین
کای مهین یزدان پاک ذوالمنن
این فرشته چیره کن بر اهرمن
لب بهم ناورده شه سبط کریم
کرد شامی را به یک ضربت دو نیم
زانچنان دعوت نبود این بس عجیب
بود عاشق صوت داعی را مجیب
ای خوش آن صوتی که او جویای اوست
رأی این در هر چه خواهد رأی اوست
نی معاذ الله خطا رفت ای عجیب
صوت داعی بود خود صوت مجیب
داند آن کز سر عشق آگه بود
کاین همه آوازها از شه بود
رو حدیث کنت سمعه باز خوان
شد چو از تیغش دو نیم آن رزم کوش
تافت شهزاده عنان از رزمگاه
شکوه بر لب از عطش تا نزد شاه
بر دهان بنهاد شاه انگشترش
در صدف گفتی نهان شد گوهری
بر دهانش مهر زد یعنی که صه
چشمه ای جوشید از آن چون سلسبیل
چون لب لعلش از او سیراب شد
تاخت سوی رزمگه با صد شتاب
باد پا چون تشنه مستعجل بر آب
شیر بچه تیغ مردافکن به مشت
کشت از آن روباه مردان آنچه کشت
پشته ها از کشته ها ترتیب داد
ظالمی زد ناگهش تیغی به فرق
تن ز زین برگشت در خون گشت غرق
نوعروس از غم گریبان چاک کرد
فاطمه در خلد بر سر خاک کرد
کرد رو با شیر حق کی داورم
خاک و خون شد حجله دامادیم
شاه دین آمد به بالین حبیب
دید دامادی دو دست از خون خضیب
دست او افکند با تیغی ز دوش
لشگر از فریاد او آمد به جوش
زد به لشگر شاه دین با تیغ تیز
شه چو آمد بار دیگر بر سرش
از سموم کین شده از هم جدا
کای همایون فال و فرخ رخ پسر
قاتلانت در دو عالم خوار باد
که تواش خوانی گه درماندگی
یا نبخشد بر تو آن یاریش سود
پس کشیدش بر کنار از لطف شاه
برد نالانش به سوی خیمه گاه
یارب این قوم سیه دل خوار باد
بر جبینشان داغ ننگ و عار باد
ای جهان داور ملیک هفت و چار
وانمان دیار از ایشان در دیار