شمارهٔ ۴
نیر تبریزیبجان دوست که از درمران گدایی را
که جز درت نشناسد در سرایی را
کدام دل که در او جا کند نصیحت خلق
مگر خیال تو خالی گذاشت جایی را
بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کن
حدیث مورچه و سنگ آسیایی را
خدا کند که گزندت زچشم بدنرسد
بدین صفت که دهی داد خود نمایی را
زحد گذشت تطاول عنان غمزه مست
نگاهدار که حدیست دلربایی را
مرا که مفلس عورم کدام طالع و بخت
که سایه ای بسر افتد چتو همایی را
دلا بلاوه پر و بال خویش خسته مکن
که چاره نیست کمندی چنین رسایی را
به بوسه ای زدهانش بجان رضا ندهد
بتان بهیج رساندند خون بهایی را
کجاست زاهد خودبین از اینجمال بدیع
بگو بیا و به بین قدرت خدایی را
بخاکپاش نهادم سرو ندانستم
ستان زناز نه بینند پشت پایی را
غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبین
چنانچه دیده کوته نظر سهایی را
شه سریر ولایت که بندگان درش
دهند خاتم جم کمترین گدایی را
گذشت شعر زشکر مگر ز منطق تو
برد بعازیه نیر سخن سرایی را
