شمارهٔ ۱
قلیان نه اگر آتش عشقش بسر است دایم ز چه با دود دل و چشم تر است رسم است که شکر از نی آید بیرون قلیان بلب لعل تو نی در شکر است
۱۰ شعر از نیر تبریزی
قلیان نه اگر آتش عشقش بسر است دایم ز چه با دود دل و چشم تر است رسم است که شکر از نی آید بیرون قلیان بلب لعل تو نی در شکر است
رخسار بدست زلف جادو دادی بنگر سپهی را چه قدر رو دادی از سادگی خویشتن ایساده نگار گنجی بکف دزدک هندو دادی
یارب ز سپاه قهر خیلی بفرست بر رفع خسان زکوه سیلی بفرست تا چند توان جلوۀ دونان دیدن بهر ولد الزنا سهیلی بفرست
ترکی که ز خون خیره پروا نکند از آه ستم کشان محابا نکند خونریزی عاشقان بفردا نگذشت ترسا بچه بین که فکر فردا نکند
حاشا که بچشم من شبی خواب آید چون یادم از آن طرۀ پرتاب آید گرد دلبر نوپری بیاید بر من تا حشر مرا ز دیده سرخاب آید
ای برده قرار و صبر و تاب از دل ریش لرزان بسر موی تو دلهای پریش دادی سر زلفین مسلسل بر باد صد خون خطا فکندی از گردن خویش
در بزم می از لطافت جام و مدام افتاده معاشرین در اندیشۀ خام قومی همه می بیند و قومی همه جام من مست تو و فارغ از این شبهه عام
ای باذر قول نیر این طرفه پیام برگوی بطرز پخته با مفتی خام کان نغمه که بود از لب داود حلال از بهر چه در دهان نی گشت حرام
پرتاب پریده را بشست آوردن شکر ز عصارۀ کیست آوردن بر لانۀ مور اشتر مست آوردن بتوان نتوان ترا بدست آوردن
رویی که عرق چو ژاله می روید از او تاثیر می دو ساله می روید از او گر حسرت داغ وی برد دیده به خاک تا دامن محشر لاله می روید از او