شمارهٔ ۵۳
گرچه در پای فکندی چو سرموی مرا بدو عالم نفروشم سر مویی ز سرت
۸۷ شعر از نیر تبریزی
گرچه در پای فکندی چو سرموی مرا بدو عالم نفروشم سر مویی ز سرت
نقش وصل توام از ششدرغم ره نگشود چکنم کار من دلشده وارون افتاد ایکه تیر مژه بر سینه زدی نیر را با حذر باش که بر کشور دل خون افتاد
روی بنما و به پای تو فشانم جان را زلف بگشا که نهم بر سر کفر ایمان را
ز پریشانی ما کی شود آگاه کسی که گرفتار بدان زلف پریشان نشود
عکس تو تا بر آینۀ ساغر اوفتاد عشاق را هوای می اندر سر اوفتاد دل عاشق دهان تو گردید و تنگ شد تن مایل میان تو شد لاغر اوفتاد هندوی خال از پی دزدیدن نمک سوی لب تو آمد و بر شکر اوفتاد