شمارهٔ ۳۳۰
نظیری نیشابوریغیرتم بانگ زد که دور او باش
عشقم آهسته گفت باش و مباش
غمزه درباخت خوش کزین نااهل
گردد اسرارهای پنهان فاش
از پس پرده سر برون آورد
یار لولی وش حریف تراش
غنج و نازش ز راه چشمم داد
داروی بیهشی به عقل معاش
عقل و فهم و خرد به یغما برد
رفت پاکیزه خانه را فراش
مفلسم کرد و در عتاب آمد
چه کند آفتاب با خفاش
شاهد شه شناس شحنه فریب
درنگنجد به پهلوی قلاش
آه و واحسرتا برآوردم
گفت بنشین و پر گلو مخراش
می نهی لب به عیش بر لب ما
چو گلت پخته می شود در داش
گفتمش این درنگ و مهلت چیست
تا چه بر گل نویسدم نقاش
گفت رو هرچه آرزو داری
تا به مردن به فکر آن می باش
ره برگشتنم نظیری نیست
به کجا می روم بدانم کاش
