شمارهٔ ۳۷۱
نظیری نیشابوریجگر به خنده همی سوز و بر کران می غلت
گهر به نکته همی ریز و در میان می غلت
ز جعد خویش گلستان نما شبستان را
خیال سبزه و سنبل کن و بر آن می غلت
اگر چو نخل مرادم به بر نمی آیی
چو آرزوی دلم در میان جان می غلت
ز درس و مدرسه کاری به نقد نگشاید
پیاله می کش و بر فرش گلستان می غلت
مثال نکته سنجیده بی اثر تا چند
گهی به لغزش مستانه بر زبان می غلت
معاندان به سنان می زنند و می گذرند
به خاک معرکه مجروح و خون فشان می غلت
خدنگ طبیعت این قوم برنمی تابند
همین که پر ز تو یابند چون کمان می غلت
نیافتیم نظیری کسی تو گر یابی
پیش چو باد همی گیر و بر نشان می غلت
