شمارهٔ ۵۲۹
نظیری نیشابوریدو گرم و رخ زرد از که داری
سرت گردم به دل درد از که داری
ز فکر کیست بر خاطر ملامت
رخ آیینه در گرد از که داری
کدامین جلوه ترسانیده چشمت
غم جان بیم ناورد از که داری
چه پرسی ماجرای بزم و محفل
امید یاد آورد از که داری
چه فکر از بزم و رزمت کرده فارغ
دل جمع و تن فرد از که داری
به تهمت عشق نتوان بست بر خویش
خدا را گریه سرد از که داری
حریفان کم زنند و پاکبازند
دغا در بردن نرد از که داری
نمی سازی به ستاری خبر ده
که تکبیر ای جوانمرد از که داری
نداری بخت بر گردون نظیری
فغان آسمان گرد از که داری
