شمارهٔ ۳ - مطلع دوم
نظیری نیشابوریای خاک درت صندل سرگشته سران را
بادا مژه جاروب رهت تاجوران را
مشاطه سیمای رخ خلق ز زینت
از آب و گلت غالیه رخسار جهان را
بر درگه تو فتنه چین و رخ خوبان
بر صحن تو عاشق سر و افسر ملکان را
گویا شده ازشادی دیوار حریمت
هر نقش که یاد آمده نقاش گمان را
گر شکل صنم بر تو رقم کرده مصور
بگشاد زمین بوس تواش مهر دهان را
ور صورت رضوان به سوی خلد کشیده
برتافته از ذوق ریاض تو عنان را
گر طفل نبسته صور از خامه بزاید
خواهد ز صریر درت آموخت زبان را
صد مرتبه خورشید فلک بهر اقامت
در سایه ات فتاده و بگشاده میان را
گر روزن تو جادوییی دیده ندارد
بهر چه دهد درک نظر طبع دخان را
ور جام تو آیینه جمشید نباشد
چون عرض کند خوبی رخسار جهان را
