شمارهٔ ۱
اذا ماشیت ان تحیی حیوة حلوة المحیا به رسوایی برآور سر ز مستوری برون نه پا حدیث حسن و مشتاقی درون پرده پنهان بود برآمد شوق از خلوت نهاد این راز بر صحرا ز خط و خال رخسارش قضا شکل نمو...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
اذا ماشیت ان تحیی حیوة حلوة المحیا به رسوایی برآور سر ز مستوری برون نه پا حدیث حسن و مشتاقی درون پرده پنهان بود برآمد شوق از خلوت نهاد این راز بر صحرا ز خط و خال رخسارش قضا شکل نمو...
در هجر تو مرگ همنشینم بادا منظور دو دیده آستینم بادا گر بی تو به کام دل برآرم نفسی یارب نفس بازپسینم بادا
سپهر قدرا بر درگهت نظیری را گمان نبود که بیند به کام دل دشمن اگرچه دل که ز پیوند تو بریده شود به راحتش نتوان دوختن به صد سوزن به عده تو نشستم پری وشی زادم که خاطرم به عطای تو بود آ...
آن جلوه که در پرده روش های نهان داشت از پرده برآمد روشی بهتر از آن داشت ذوقی به چمن داد که در خنده ابرست شوری ز گل انگیخت که بلبل به فغان داشت امروز که شد عشرت می لعل قبا شد وان رو...
ای عقده گشای هر کمندی بردار ز پای شوق بندی یک لحظه ز سرکشی فرود آی تا در تو رسد نیازمندی صد کام ز چاشنی بسوزد کز نام تو شکنیم قندی یک ذره دل شکفته خواهم صد گریه دهم به زهرخندی کاین...
چندی به غلط بتکده کردیم حرم را وقتست که از کعبه برآریم صنم را بیخ هوس وصل ببریم که زشتست خار و خس بیگانه گلستان ارم را ما و در آسودگی مرگ کزین بیش زحمت نتوان داد شفا را و الم را عم...
دارد ز غمزه حجت قاطع حبیب ما بیعت به ذوالفقار ستاند خطیب ما یک بانگ ذوق گرمی ما را کفایت است حاجت به تازیانه ندارد ادیب ما روزی که رخ نمود به ما کار داشت عشق ز اول حواله دگران شد ن...
بی پرده تر از حدیث ما عصمت ماست در عیب و هنر حضور ما غیبت ماست ما را به زبان نمی توان کرد خموش غمازی گنج عادت همت ماست
چو شمع سوز دلم عشق بر زبان انداخت دگر نخواستی آتش مرا به جان انداخت خرد ببوی معانی بخست چندانم که بیخت خاکم و بیرون ز آستان انداخت دم از فراق عزیزان نمی توانم زد که از بلندترین پای...
هرکه نوشید می شوق تو نسیانش نیست وان که محو تو شد اندیشه حرمانش نیست دل به حسن تو مقید شد و جاوید بماند که ز فکر تو برون آمدن آسانش نیست تا به کی فکر توان کرد و سخن تازه نوشت قصه ش...
آتش خورم و زحمت جانان نشوم پروانه شمعم مگس خوان نشوم چون خنده ساقی گزک مستانم جز بر جگر کباب مهمان نشوم
خمار می به لبم قفل زد ایاغ کجاست کلید میکده گم کرده ام چراغ کجاست نه عندلیب غزل خوان نه شاخ گل خندان درین بهار کسی را دل و دماغ کجاست شکوفه را به نم ابر جامه در گرو است برهنه را سر...
چون طایر باد از قفس آزادیم دوران گرهی نزد که ما نگشادیم تاری ز کمند کس نبردیم نشان در دام کسی پری گرو ننهادیم
بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست طعنم به بی خودی چه زنی محتسب برو ما را فراغتست...
دل آرم و غم برو نما بستانم راحت دهم و عوض بلا بستانم هر داروی دردی که طبیبم آرد بفروشم و درد در بها بستانم
هجران نمکی سودو به داغ دل ما ریخت سودای تو آتش ز دماغ دل ما ریخت هر روغن صافی که به بیهوده فلک سوخت غم دردی آن را به چراغ دل ما ریخت رفتیم به سر زود درین محفل مستان ساقی می تندی به...
گر دوری ازان طرف گلستان دارم از هر چمنش هزاردستان دارم زافسانه مستی گل و بلبل او هر گوشه که محفلیست مستان دارم
به شرح حالت من نامه ها در اطرافست هزار قافله ام زیر بار او صافست به مهربانی او اعتماد نتوان کرد که تازه عاشقم و خاطرش به من صافست به ناله اشک فشانم که تازه دولت را عطای نیم درم دست...
در کوی هوس خاک نشینم ایام هر روز سحر به خدمتم آید شام صد قافله خواب پیش بختم به سجود صد دریا ز هر نزد عیشم به سلام
کس ننمود جرعه ای کز جگرم گزک نخواست بی نمکی نگفت کس کز سخنم نمک نخواست هرکه زیاده دادمش عربده بیشتر نمود پر ترکش نساختم کاسه که پر ترک نخواست آمده نقش بازیم ورنه فراز دیده ام کس نن...
گاهی به نوای بی نوایان گردم گه بر اثر برهنه پایان گردم گردم همه زاری و به دریوزه دوست بر کلبه خاطر گدایان گردم
چنان ز خانه برون رفتنم به دل ننگ است که آستانه بیابان و گام فرسنگ است به جان در تن مفلوج گشته می مانم که در برآمدنم رنج و ماندنم ننگ است رگ روان بگدازد چو گریه گرم شود شراره در دل ...
صد نعل درست واژگون آوردم صد موسی و خضر رهنمون آوردم هرجا سرچشمه ای نشان می دادند بردم عطش و سبوی خون آوردم
هرچند که روز بی نوایی دارم شب با سگ دوست آشنایی دارم در بزم اگر جای ندارم غم نیست در کوچه او ره به گدایی دارم