شمارهٔ ۲۲۳
نه ز جهدم به کف بخت عنان می آید نه به زورم زه دولت به کمان می آید نه مرا بازوی قایم نه مرا دیده راست همه بی قصد خدنگم به نشان می آید تو که آسوده دلی از نفسم سود مخواه من که شوریده ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
نه ز جهدم به کف بخت عنان می آید نه به زورم زه دولت به کمان می آید نه مرا بازوی قایم نه مرا دیده راست همه بی قصد خدنگم به نشان می آید تو که آسوده دلی از نفسم سود مخواه من که شوریده ...
درد و غمت که همچو هما استخوان خورند بر من مبارکند گرم مغز جان خورند بر نامه ام مخند که آشفته خاطران مو کز قلم کشند نی اندر بنان خورند مست آیییم به صلح اگر نکهتی بری زان می که در مح...
خونم ار بر خاک ریزی نقض پیمان کی شود خاکم ار زین در برون ریزی پریشان کی شود گرمی اهل محبت از دم گرم منست ناله ام تا نشنود بلبل غزلخوان کی شود شوربختی را چه سازم چاره نتوان ساختن چو...
ز بیداد تو حرف مهر را نام و نشان گم شد کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد ز جوش بوالهوس گرد دلت عاشق نمی گردد طفیلی جمع شد چندان که جای میهمان گم شد سحر بیتی مغنی می سرود از تو به ...
منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خود نه ذوق دانه دارم نی امید آشیان خود دل از امید وصل و بیم هجران کرده ام فارغ نشسته گوشه ای وارسته از سود و زیان خود ز قوت خویش یابم طعم زهر و شکرها...
دلم را نور رحمت از وداع جان فرو گیرد شهادت خانه ام را پرتو ایمان فرو گیرد دل پرحسرتی دارم که هر سو چشم بگشایم سرشک حسرتم از دیده تا دامان فرو گیرد ز بس ساید به هم در کیش طاقت ناوک ...
بکش بسوز که نام امان نخواهم برد دعا به درد سر آسمان نخواهم برد مکن ملاحظه از کشتنم که روز جزا ز رشک نام تو را بر زبان نخواهم برد ز دل طپیدن آغاز عشق دانستم کزین معامله غیر از زیان ...
ز بس بود دل خود کام ناسپاس مرا ز روی هم رسد اندوه بی قیاس مرا بلا مقام مرا پیش ازین نمی دانست غم تو کرد درین شهر رو شناس مرا چه روز بود که تشریف عشق پوشیدم که خوشدلی نشناسد درین لب...
گر با غم دل خوشیم غمخوار خوشست دل خوش داریم از آنکه دلدار خوشست در کشور ما نه باغ و بازار خوشست ما را که دیار خوش بود یار خوشست
زمانه را پی تزیین سور شاه امسال بهار پیش ز نوروز کرد استقبال جهان ز شادی آیین خویشتن دارد چو آفتاب دهانی ز خنده مالامال کشیده ماه جلالی به طالع فیروز فراز چتر سپهری سرادقات جلال به...
دیده ام نیم نگاهی که به دیدن نرسد صف آهوش به دنباله کشیدن نرسد سوی وحشت زدگان بس به سیاست نگرد کار بسمل ز نگاهش به طپیدن نرسد هیچ گه ذوق کلامش به رگ جان نخلد که ز رگ تا به رگم شهد ...
خوشا کز بس هجوم گریه ام در دامن آویزد سر دست نگارینم نگار از گردن آویزد چنان در دست آویزم به دل گرمی و دمسازی که در هنگام جان بازی به دشمن دشمن آویزد نسازد بوی یوسف دیده یعقوب را ر...
نه هر مغزی که بوید نکهت از مصر و یمن گیرد مشام تیز باید تا نصیب از پیرهن گیرد شمیمی گرنه تر دارد دماغ پیر کنعان را پسر گم کرده ای چون انس با بیت الحزن گیرد ورق از کس چه می خواهی سب...
به خاطرم گله ای گشت و دوست دشمن شد دو دل چو شیر شکر بود سنگ و آهن شد چو خانه سر کشتست عهد را بنیاد ز هر طرف که نسیمی وزید روزن شد مرنج اگر نشدم مضطرب ز آمدنت چراغ دیده نمی داشت دیر...
تبسمش به لب از شرم خشم و کین گردد کرشمه اش گره از ناز بر جبین گردد کند به دیده شکرریز اشک تلخم را به خنده ای که ازو زهر انگبین گردد ازو به قیمت آسایش ابد بخرم جراحتی که دلم یک نفس ...
ناوک غم جان شکافد سینه گر جوشن شود عشق مغناطیس گردد دل اگر آهن شود سینه پرحسرتی دارم که از اندوه او تا به نزدیک لب آرم خنده را شیون شود بیش شد سرگشتگی چندان که پایم پیش شد سر به تا...
گهی که وقت علاج دماغ من باشد نسیم در یمن و نافه در ختن باشد مقیدم به بت خود چنان که می خواهم نه بت پرست نه بت گر نه بت شکن باشد ز طور عشق همه کار عقل دیگر شد چو آصفی که سلیمانش اهر...
رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد صد جایگه مقام کند تا به من رسد من بر در از تجلی آن نور ساختم پروانه چون به عرصه آن انجمن رسد در راه تو شمال و صبا در ترددند تا بو که را دهی که به بیت ...
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد گوش همه کس محو غزل خوانی من شد تا جیب گشادم که از آن نام برآرم دیدم که صبا قاصد صد بیت حزن شد هر دخل که می خواست کند دشمن حاسد آمد به زبانش ز دل و م...
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد چون شمع که شد رهبر پروانه به آتش دل سوزی او باعث جان بازی من شد می خواست شود قایل نظمم به بلاغت صدپایه به شیب آمد و...
با شهپر عنقا چه نوا بال مگس را همه نغمه داوود که دیدست جرس را در معرض خورشید سها را چه نمایش با نور تجلی چه ضیا نار قبس را بس غنچه نشکفته به تاراج خزان رفت رسم است که رهزن زند از ق...
گلبرگ چو گونه های الوانت نیست خورشید به نور دل تابانت نیست از صبح بیاض گردنت خور بدمد جز نور به مشرق گریبانت نیست
ز هند و مکه ام آورده بر در تو امل در تو کعبه ثانی و قبله اول کسی که چشم به ملکت سیه کند روزی فلک به نشتر پیکان گشایدش اکحل حسود جاه تو کم مغزتر ز سیر بود اگرچه جامه صد تو ببر کند چ...
هرگز به سیر گل دل محزون نمی رود یار از خیال غم زده بیرون نمی رود عشق از جهان بریدن و از جان گذشتن است کار وفا ز پیش به افسون نمی رود مردان به جا به عزم و توکل رسیده اند یک دل رمیده...