شمارهٔ ۲۶ - یک قصیده
نعت محمدی علم مغفرت کنم شمعی به گور از پس مردن درآورم از حب هشت و چار منور کنم لحد با چار جو بهشت مثمن درآورم نار شجر ز انی اناالله زبان گزد ایمانش ار به وادی ایمن درآورم بینا به پ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
نعت محمدی علم مغفرت کنم شمعی به گور از پس مردن درآورم از حب هشت و چار منور کنم لحد با چار جو بهشت مثمن درآورم نار شجر ز انی اناالله زبان گزد ایمانش ار به وادی ایمن درآورم بینا به پ...
فلک مزدور ایمای تو باشد نوازد هر که را رای تو باشد به دل تنگی کنم دل خوش همیشه که تنها جای غم های تو باشد نیازارم ز خود هرگز دلی را که می ترسم درو جای تو باشد شود مجروح مغز استخوان...
هر سر شاخ درین باغ هوایی دارد هر گلی رنگی و هر مرغ نوایی دارد یک شکر کام امیدم همه شیرین کرده ست نزد خود هر مگسی فر همایی دارد برهمن هم ز در بتکده محروم نشد در هر خانه زنی خانه جدا...
گردش چشم بتان مستی من حالی کرد دور وارون نتواند قدحم خالی کرد قبض درکار ندیدم چو شدم مست مدام حل هر عقده که می کرد به خوشحالی کرد پای جبریل به کرسی خیالم نرسد عشق بس پایه معراج مرا...
به صدق هرکه سوی کعبه ناقه راهی کرد نشان پاش به هر گام قبله گاهی کرد کبود روی از آن شد بنفشه در گلشن که با کلاله جعد تو کج کلاهی کرد ز چین زلف نسیمی نزد به موج عذار سفینه مردم چشم م...
بر خوان ما نمک به ملاحت نشد لذیذ صدبار تا نسوخت جراحت نشد لذیذ هرکس به می نداد ردای تکلفی در کام او شراب اباحت نشد لذیذ در بحر و بر بجز الم تلخ و شور نیست جز بر امید سود سیاحت نشد ...
منشین به شاهد آب رخ پارسا مبر آیینه صفا به دم بی صفا مبر دور از طریق تهمت اگر جیب مریم است دل های پاک معتقدان را ز جا مبر از کوی چون به جانب خلوت روان شوی گر سایه همره تو شود از قف...
امروز کار و بار جهان را خراب گیر فردا که شنبه است شگون از شراب گیر دریاب سرخوشان چمن را بر هر صبوح شبنم به روی بستر نرگس به خواب گیر از سرو سرفراخته صوت حزین شنو وز شاخ برفروخته مر...
می است چاره غم هوشمند را چه خبر رموز با می تلخ است قند را چه خبر سماع دردکشان صوفیان چه می دانند ز شیوه های سمندر سپید را چه خبر به زیر شاخ گل افعی گزیده بلبل را نواگران ندیده گزند...
به بی رحمی دلی دارد دل صیاد از آن خوش تر زبانی در کنایت سیلی استاد از آن خوش تر به خود قیدی نداری با وجود حسن و زیبایی ز هر خوبی که داری خاطر آزاد از آن خوش تر فریب خنده می خواند ع...
دچار هرکه شوی جز سراغ یار مگیر سپند بر سر آتش شو و قرار مگیر چو وعده دررسد او خود به یاد می آرد به ذوق خویش سر راه انتظار مگیر ز آب و دانه همه وحشیان برآمده اند سر شکار نداری پی شک...
بانگ نی می برد ز هوش مرا می دهد می ز راه گوش مرا ناله نای تا حریم وصال می برد بر کنار و دوش مرا مادرم نای و من چو طفل رضیع صوت او می کند خموش مرا نخل نخلست نای پنداری می چشاند به ن...
هردم که نه با توام برآید مرضیست مقصود تویی حقیقت من غرضیست بس در عجبم که مانده ام بی تو چسان قایم چو به جوهریست هر جا عرضیست
بحر پر لؤلؤ معانی را مشت ارزن بها فرستادم شبنمی چند چیدم از صحرا قلزمی را جزا فرستادم تابش کبریا گرفتم ازو رنگ کبر و ریا فرستادم پیش خورشید جاودانه عشق ذره ای از هوا فرستادم اعمیم ...
یک باره در وفا برآور وین قهر قدیم را سر آور یا محرم کعبه صفا کن یا بر سر کوی بتگر آور گر نقش بدیم خامه سر کن ور سطر کجیم مسطر آور پیراهن گل هزار رنگست رنگیش هم از وفا برآور طوفان ه...
طلوع باده ز شام و سحر دریغ مدار ز خاک جرعه خود چون قمر دریغ مدار اگر به گنج سر بیل باغبان آید بگو که آب زر از جام زر دریغ مدار حیات تلخ بده عیش خوشگوار بگیر چو عشق تیغ کشد جان و سر...
ای مطرب جان سوخت دلم پرده دگر گیر یا پرده ازین راز به یک مرتبه برگیر راهی به نوا زن که غم عشق درآید گو شورش و مستی و جوانی ره درگیر راهی که به مطلوب قریب است عزیز است تا سر برود پا...
بزم خاص است در او نکته به دستور بیار معنی دور طلب کن سخن دور بیار تلخ رویی مکن و توبه شیرین بشکن رخ چون حور نداری سخن حور بیار چشم وایافته داری خبر وصل بگو دل افروخته داری دم پر نو...
هر روز هست ناله مرغان درازتر گلزار بی وفاتر و گل بی نیازتر پیداست عیش مجلسیان را مدار چیست می جانگداز و مطرب از آن جانگدازتر دارند بلبلان همه زاری که در چمن شد بی بقاتر آن که برآمد...
چشمش به راهی می رود مژگان نمناکش نگر در سینه دارد آتشی پیراهن چاکش نگر دامی که زلف انداخته در گردن سیمینش بین خونی که مژگان ریخته بر دامن پاکش نگر شرم از میان برخاسته مهر از دهان ب...
افلاک فتنه زاده به دامان روزگار برکرده سر بلا ز گریبان روزگار سیب ذقن مگوی بگو گوی آفتاب زلفش ربوده از خم چوگان روزگار گاهی که عقل بر سر جمعیت آمده عشقش به هم زده سر و سامان روزگار...
چشم زخم خلق را با حسن روزافزون چه کار هر که را زلف و رخ اعجازست با افسون چه کار از عتاب و لطف می نالند مشتاقان دوست بلبلان را با نوا کارست با مضمون چه کار در عجایب های طور عشق حکمت...
غم گرد فراق دید از دور آویخت دگر به جان رنجور از عشرت ناقص زمانه کوتاه عمل ترم ز مخمور رخساره خوش دلی نه بینم دل شد ز فراق چشم بی نور تقصیر نشد به گریه پنهان در آب نشد دفینه مستور ...
تعظیم پیام دل آگاه نگه دار پیغام دل خویش مگو آه نگه دار تا دامن گل پرده گلزار دریدست ای شاخ گیا رشته کوتاه نگه دار بر من که حریفان صبوحی نخروشند تو قهقهه گل به سحرگاه نگه دار شد عش...