شمارهٔ ۳۱۱
فصلی چنین گذشت و سحابی ندید کس بر کشت تشنه ای نم آبی ندید کس باران گریه ای نفشاند ابر دیده ای برق میی و رعد ربابی ندید کس چندان که وحش و طیر فکندیم در کمند صیدی کز آن کنیم کبابی ند...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
فصلی چنین گذشت و سحابی ندید کس بر کشت تشنه ای نم آبی ندید کس باران گریه ای نفشاند ابر دیده ای برق میی و رعد ربابی ندید کس چندان که وحش و طیر فکندیم در کمند صیدی کز آن کنیم کبابی ند...
به امید توام خرسند ازین پس نخواهم گشت حاجتمند ازین پس به بهتان گناهم سوخت دشمن به عصیانم نمی سوزند ازین پس اگر در دل ملالی یابم از تو نخواهم تن به ناخن کند ازین پس دلم از خانمان بر...
از نیاز و طاعتم مقصود دیدارست و بس چون شود روز قیامت با توام کارست و بس بس کمر در خدمت گبر و برهمن بسته ام این که می سازم ردا و خرقه زنارست و بس نکته ای از دوست بر خاطر گران آورده ...
ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرس در جهان عشق زادیم از دیار ما مپرس دوش در یک بزم با او تا سحر می خورده ایم نرگس مخمور او بین وز خمار ما مپرس هر شکایت بود از فرقت به خلوت گفته ش...
بگو به دیر خرابات السلام و مترس به جام و مغبچه در باز ننگ و نام و مترس حضور وقت در آمیزش محبانست کمرگشای و لبالب بنوش جام و مترس رمیدگی حریف از حجاب هشیاریست به مستی افت و درانداز ...
خسته را فاتحه ای از لب خندان تو بس تشنه را مژده ای از چشمه حیوان تو بس بهر در شور شر افتادن سودازدگان هر سحر شورشی از زلف پریشان تو بس ما ننالیم که حسن تو به ما کام نداد دست حسن تو...
ای که نامه می نویسی سوی من فرمان نویس خدمتی کز دست می آید مرا بر جان نویس دوستان تا نامه واکردن پریشان می شوند لطف فرما هرکسی را نام بر عنوان نویس چند عرض آبرومندی به نام کشوری در ...
صبح شد راه شهر و برزن پرس باده بستان و مصرف از من پرس گردن شیشه گیر و غبغب جام از حریفان سراغ گلشن پرس حوری از لولیان شهر بخواه نرخش از شاهدان هم فن پرس نه ادب را مجال و یارا ده نه...
دست کسی نبسته و افسون نکرده کس هستی تمام برده و محزون نکرده کس تلخی به خنده گفته و باطل نکرده خیر نوشی به قهر داده و ممنون نکرده کس رنجور آن نگاهم و محتاج آن لبم مارم به جان گزیده ...
تمکین خرد برد ز سر شور و شرم را پیری برهاند از شب غفلت سحرم را مانند ترنجم که خزان است بهارش دم سردی دی تازه کند برگ و برم را تا سدره بپرم اگرم در بگشایند هرچند که فرسوده قفس بال و...
ذرات دو کون را ز هم بیشی نیست کس نیست که با دگر کسش خویشی نیست در رتبه مساوات بود عالم را در دایره هیچ نقطه را پیشی نیست
گهر فروش شناسد ز در بها کردن که مزد من نتواند کسی ادا کردن سخن چو مزد سخن هست گو نوال مباش ز گنج جایزه به دخل آشنا کردن شد از کسوف کرم تیره آن چنان ایام که شعله راست ز هم خواهش ضیا...
با حکمت ایستاده ام اینم پناه بس با عفوت این گنه که ندارم گناه بس حسنت که خط نوشت به خونم درنگ چیست یک مؤمن و دو کافر هندو گواه بس هرچند از دلم غم دیرینه پرسش است مکتوب تو فراق تو ر...
تو عیش و ناز مرا از امیدواری پرس ذلیل دوست شو و قدر من ز خواری پرس به ذوق من نرسی زین جراحتی که تو راست نشان لذتم از زخم های کاری پرس ز فکر دوست سر پر غرور را چه خبر ز رند بی سر و ...
تو کودکی به بزرگان زبان درازی بس به صید شیردلان قصد شاهبازی بس برای قبله اسلام کعبه ساخته اند نیاز خاک سر کوی خانه سازی بس ز شهر گرد به یک تاختن برآوردی ز رخش جور فرود آی تاکتازی ب...
به اختیار تو در باختم ارادت خویش کنون به لطف تو مستغنیم من درویش نمی توان دل یک ذره بی جراحت یافت ز ابروی تو که تیری خطا نکرد از کیش ز صد هزار یکی با تو ره به سر نبریم تو لاابالی و...
دهر پرفتنه و شورست ز چشم سیهش داری از چشم بد خلق خدایا نگهش هرکه را باعث عصیان و خطا عشق شود ملک از رشک بسوزد که نویسد گنهش پر مگو خواجه که عشرتگه ما روشن ازوست همه جا هست ولی در ه...
یارب آن سرو که پرورده ای از اشک منش آفت صرصر بیگانه ببر از چمنش خاتم لعل سلیمانی او باز آورد پیش از آن دم که برد آب و صفا اهرمنش عشق شوریدگیم می طلبد می ترسم که پریشان کند این خواب...
در بغل مصحف و سجاده تقوا بر دوش برد از مدرسه ام مغبچه باده فروش در نماز از صف اصحاب برونم آورد بر زبان نیت و تکبیر مؤذن در گوش هم در احرام ز سوداش به سر مانده دو دست هم به نیت ز تم...
از خوی کریم تو گنه گشت فراموش شرمنده نماندیم زهی عفو خطاپوش دل راه تو پویید و نهد بر سر و جان پای جان دست تو بوسید و زند بر دل و دین دوش جز بر تو نخوانم که ندرد ورقم بخت جز از تو ن...
بزم خالی می شود مطرب خموش ساقیا جامی بده جامی بنوش تلخی از میگون لبان در کام ریز نیم مستم از شراب نیم جوش در دم آخر گران تر ده قدح تا برندم مست از مجلس بدوش دل به بدخویی نمی آید به...
داشتم از درد جدایی خروش دل چو تو را یافت زبان شد خموش غم نخوردم غایب من حاضر است مژده دل می رسد از لب به گوش گر نرسد بوی تو هر صبحدم تا سحر حشر نیایم به هوش هر که هوای تو به جنت بر...
ساقی بشو دورنگی امید و بیم را بنما به ما حقیقت رنگ قدیم را حرف فریب آدم و ابلیس تا به چند چندی بگو ترانه نقل و ندیم را از ساغر درست خودم بخش جرعه ای بر طاق نه حکایت جام دو نیم را ب...
شمعی که فروزان نشود کوکب ماست برقی که ضیا نمی دهد مطلب ماست صبح همه مرغان سحرخیز دمید مرغی که سحر نمی شناسد شب ماست