شمارهٔ ۳۵
پروانه ایم و شعله بود آشیان ما آب از شرار اشک خورد گلستان ما موریم و در گذار شکر اوفتاده ایم در راه پایمال شود کاروان ما تا با نصیب ساخته اند از حلاوتی همچون رطب شکافته اند استخوان...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
پروانه ایم و شعله بود آشیان ما آب از شرار اشک خورد گلستان ما موریم و در گذار شکر اوفتاده ایم در راه پایمال شود کاروان ما تا با نصیب ساخته اند از حلاوتی همچون رطب شکافته اند استخوان...
آن کیست که بازم ز بت کیش آورد صد مرحله ام با جگر ریش آورد این پرده نشین کجاست کز چندین راه با صد طلبم به خانه خویش آورد
برزده فصل بهار سر ز گریبان او سنبل تر ریخته طره به دامان او سرو و گلش اینقدر پار خرابی نکرد حسن به شور آمده خواسته طوفان او بسترش از سنبلش می کند آشفتگی عربده دارد به خواب نرگس فتا...
رمید طایر جانم ز آشیانه خویش که در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش دل از قفای نظر کو به کوی می گردد نظر ز شوق تو گم کرده راه خانه خویش ز باغ رفت گل و بلبلان خموش شدند من اسیر همان ...
طاعت پیر مغان کن وز همه بیگانه باش اول از میخانه بودی آخر از بتخانه باش کشتگان عشق می از کاسه سر می خورند چون که سر را خاک خواهد خورد گو پیمانه باش کاذبی در عشق اگر خاکسترت گردد خم...
لطف می خون در رگ افسرده می آرد به جوش قول نای و چنگ طبع مرده می آرد به جوش نرگسش هرگه که می بیند به سوی سنبلش مجمع دل های بر هم خورده می آرد به جوش شب به مستی پرسش مطرب ره حرفم گشو...
افغان که بعد صد طلب و جستجوی خویش پر خون برم ز چشمه حیوان سبوی خویش آزرده تر ز آبله خار دیده ام خونابه ریزم از بن هر تار موی خویش از بس که گشته پر ز غم و غصه هر رگم چون خوشه کرده د...
افسر به قبادی ده و خاتم به جمی بخش از دام به ما پیچی و از زلف خمی بخش زین کعبه نشینان گره دل نگشاید توفیق نگاهی ز غزال حرمی بخش عفو تو پسندیده ام و کیش برهمن یا حورلقایی برسان یا ص...
بستم در تصرف گفت و شنید خویش دادم به قبض و بسط تو قفل کلید خویش رفتم به آه و ناله کنم ساز خلوتی بردم ز مجلس تو نشید و نبید خویش شب از خیال وصل تو خوابم نمی برد چون کودکان ز خوشدلی ...
به بوی می دو سه ژولیده مرقع پوش میان دیر خرابات آمدیم به هوش چو رطل می به دهان قنینه دوخته چشم چو شیشه پنبه به وعظ سبو کشیده به گوش ز هر چه فایده ای دیده بهره ور گشته نهاده بر سخن ...
دم دم شاهدست و می می خاص لب ز لب بوسه چین و جان رقاص می بیغش برآمده ز سبو چون زر خالص از درون خلاص گوییا در مزاج نافع او همه اشیا نهاده اند خواص گهر اندر محیط خم دیده می به شیشه چو...
حریف خود شو و یا خود برآر آز خلوت خاص چو سرو باش که هست از هوای خود رقاص نشان نداده گرانمایه تر ز تو گهری از آن زمان که به این بحر می رود غواص به جرم یک نظر ناگهان که افکندم مکش که...
ساقیا برخیز با مستان برقص عشق ساغر می کند گردان برقص خرقه ها را گل فشان کن از شراب جام بر کف چون گل خندان برقص کفر و ایمان از برون پرده اند تو درون پرده با خاصان برقص بانگ یاسبوح ی...
ز حرمانم غمی در خاطر یاران شود پیدا چو بیماری که مرگش بر پرستاران شود پیدا چو پیدا گردم از راهی چنان یاران رمند از من که بدمستی میان جمع هشیاران شود پیدا کسی نگریزد از ما گر ازین ت...
طی املم به جهد و پرواز نشد کارم به طواف و سعی دلساز نشد هرچند که بر کعبه تنیدم زنار این رشته کفرم از میان باز نشد
شعر مسیح دلست معنی او جان او چاشنی عاشقی شربت دکان او جوهری از شعر نیست راست نماینده تر آینه فهم هاست نکته پنهان او گرچه به جولان فهم پی به سخن برده اند گرد سخن گشته اند قافیه سنجا...
هرکه چون یوسف شود از محنت زندان خلاص قحطیان را می کند از قحط در کنعان خلاص زود از دنبال هر کام و تمنا می روند این تهی ظرفان نمی گردند از حرمان خلاص پادشاهان را دل ما رام کردن دولت ...
همیشه خنده شادی به آن لبان مخصوص فریب حسن به اقبال جاودان مخصوص در تو قبله امیدهای روحانی سر نیاز به آن خاک آستان مخصوص شکایت تو چو فکرم ز مغز بیگانه محبت تو چو مغزم به استخوان مخص...
نه خانقاه نشین می شویم و نی مرتاض که می فروش کریم است و جام می فیاض جز این ادیب نگوید به ما که چون طفلان روان کنید سواد و سیه کنید بیاض درازی شب ما گو به هر دم افزون شو بریده دست ک...
دهم دو ملک به یک نغمه رباب عوض کنم به سایه ابری صد آفتاب عوض ز قید خانقهم دل گرفته دیر کجاست که زهد ناب کنم با شراب ناب عوض سبویم از چه زمزم شکسته می آید به گردن خم می افکنم طناب ع...
حضور وقت نمی یابم و حلاوت فرض دلم به قهر تو رهن است و جان ز لطف تو قرض به هم برآمده از شوخی تو اوقاتم نه سنتم ز تو سنت بود نه فرضم فرض فلک حجاب دعایم نمی شود اما به غمزه حاجت ابرو ...
هر صبح کن دو جام شراب مغانه فرض فاضل ازین دوگانه کن آن پنجگانه فرض در میکده مرید صراحی و جام باش بر خویش کن سجود و قیام شبانه فرض جدست کار عشق همه هزل و کذب نیست زان رخ خبر حقیقت و...
از جمال تو کمال بشری بود غرض با شکست ملک و رشک پری بود غرض زین لب لعل وزین گونه میگون کردن چشم خونین و سرشک جگری بود غرض از دو گیسوی دراز تو و از خال سیاه ناله های شب و آه سحری بود...
روی دل با دوست باید داشت در مرگ و نشاط راست رفتی در محبت راست رفتی در صراط دوستی با دشمنان دوست دشمن دوستی است تا نباشد دل موافق درنگیرد اختلاط اعتدال از سرو باغ آموز نی از خار و گ...