شمارهٔ ۱۰۷-در نعت پیغمبر صلوات الله علیه
زهی نسخه آفرینش جمالت نکت یاب مجموعه گل خیالت به فطرت فزونی نخواهد زبولت ز ظلمت برونی نباشد زوالت همیشه حق از قول و رای تو روشن نپوشیده موج حوادث زلالت به حد خرد هست پرواز هر تن تو...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
زهی نسخه آفرینش جمالت نکت یاب مجموعه گل خیالت به فطرت فزونی نخواهد زبولت ز ظلمت برونی نباشد زوالت همیشه حق از قول و رای تو روشن نپوشیده موج حوادث زلالت به حد خرد هست پرواز هر تن تو...
تو را به کعبه مرا کار با دل افتادست به کعبه بتکده من مقابل افتادست صدای بی جرس ار بشنوی غریب مدان که روح ماست به دنبال محمل افتادست سپند طالع من حرز ان یکاد کنید صلیب زلف بتانم حما...
نی بهر جهان نه بهر طاعت زادم در کار نیم تا به چه حکمت زادم بالغ نشدم اگرچه صد بار فزون از بطن موالید طبیعت زادم
در خون دیده گشته تنم بسمل تو نیست زین مرحمت ملاف که کار دل تو نیست از آبگینه حوصله ما تنک تر است صبر از دلی طلب که درو منزل تو نیست گویا دوانده ریشه نهال محبتم می بینم از تو آن چه ...
روزی که گرفت کاتب صنع قلم مشکل دهنش به هیچ گردید رقم از خنده پدید شد دهانش آری پیدا ز تجلی وجودست عدم
شرم می آید ز قاصد طفل محبوب مرا بر سر راهش بیندازید مکتوب مرا دست پرورد توام ای عشق پاس من بدار هرکه بیند از تو می داند بد و خوب مرا فرصتت بادا که می باید ستمکاری چنین این قرار و ط...
از سینه رمیدن نفس نزدیکست آزادی این مرغ قفس نزدیکست از من به هزار بال و پر بگریزد گر جان داند که با چه کس نزدیکست
بر تخت هند والی هندوستان نشست جان جهان به مردم چشم جهان نشست اقبال خاندان همایون بلند شد زین دولتی همای که بر آشیان نشست تسکین گرفت فتنه و ترتیب یافت ملک صاحب خرد به مسند صاحبقران ...
گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل است حیرت اندر حیرتست و مشکل اندر مشکل است بی نهایت از بر ما بود تا مقصد مقام منزل کونین طی کردیم و اول منزل است زخم ما بی طالعان پیدا و پنهان دست ...
ترک همه کس ز بی تمیزی کردیم با خویش نشسته عطربیزی کردیم شکر ارچه به خواری از نظر افتادیم جا در دل اخوان به عزیزی کردیم
ذوقی به کمالست و وصالی به دوامست امروز به ما منزلت عشق تمامست بر صوفی بی وجد وبالست عبادت بر شیشه که خالی ست ز می سجده حرامست دادیم به معشوقه و می دنیی و دین را بدنام شدن در دو جها...
پر می بینم که بینوا می آیم بیگانه ز خویش و آشنا می آیم ای کاش چو رفتنم ندانم به کجاست می دانستم که از کجا می آیم
نشست پهلوی من وز رقیب جام گرفت گل تلافی من رنگ انتقام گرفت قضا سمند نشاط کرام پیش آورد قدر عنان مراد از کف لیام گرفت به صد کمند نه استاد غم چو مست شدیم در سرای به بستیم راه بام گرف...
گر از مشهد اگر ز بلخ آمده ایم از غره جاهلی به سلخ آمده ایم همچون می کهنه سودمندیم به طبع هرچند چو پند پیر تلخ آمده ایم
عشق را کام به عهد دل خود کام تو نیست صبح امید و شب وصل در ایام تو نیست خوانده ام دفتر پیمان وفا حرف به حرف نام خوبان همه ثبت است همین نام تو نیست من دل شیفته آزار نمی دانم چیست که ...
گه بر سر فرمان تو جان افشانم گه بر رقمش گنج روان افشانم بر سر نهم و چو بحر و کان جوش زنم پس از ته دل گنج بر آن افشانم
اخترشناس در روش بخت من گم است مشکل فتاده کار نه در دست انجم است دوران صلای تفرقه داد و شراب ما یک پاره در صراحی و یک پاره در خم است ساقی چو فیض اوست همه صرف او کنیم این جرعه ای که ...
فرمان تو بشنوم به پرواز آیم وز فخر به سر نهم سرافراز آیم تو کوهی و من صوت سخن امیدست چون در تو رسم زود به جا بازآیم
بویی از آن دو سلسله خم به خم گذشت شیخ از حرم برآمد و گبر از صنم گذشت خیز از سفال خضر زلال بقا بنوش کاین آب زندگی ز سر جام جم گذشت نبود علایق دو جهان گرد دامنش چون من مجردی که ز دیر...
فرمان تو آمد و ز جا برجستم می خواندم و اسباب سفر می بستم زان دم که گرفت این بشارت دستم برخاستم و دگر ز پا ننشستم
فرحی نیست که در پهلوی آن صد غم نیست روز مولود جهان کم ز شب ماتم نیست همه جا تیر کمانخانه ابرو رفته ست نیش هرجاطلبی هست ولی مرهم نیست رنج از آنست که این فتنه برانگیخته اند ذل ما ز ن...
بر خوان صلات تا به کی لقمه خام در جام عطات چند این آب حرام صبری که نمک برشته تر گردد دل سعیی که به من سرشته تر گردد جام
گر کند گیتی وفایی با وفاداران خوش است زندگانی با عزیزان عیش با یاران خوش است محنت شب گیر با شوق حرم دشوار نیست گر بیادت بگذرد شب های بیداران خوش است نرگس شوخ تو مست از ناله شب گیر ...
کم جو که به قیمتست سرمایه من بنشین که بته نیفتی از پایه من آهسته که راه بوالعجب باریکست دوشی نخوری در روش سایه من