شمارهٔ ۴۰۰
گر کشف حجب خواهی بستان می ناب اول ور علم ازل جویی بگذر ز کتاب اول در عشق مکش دفتر کاسرار لدنی را گویند به وحی آخر آرند به خواب اول خواهی به یکی آری دل را ز پریشانی در معبد بت رویی ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
گر کشف حجب خواهی بستان می ناب اول ور علم ازل جویی بگذر ز کتاب اول در عشق مکش دفتر کاسرار لدنی را گویند به وحی آخر آرند به خواب اول خواهی به یکی آری دل را ز پریشانی در معبد بت رویی ...
درین بستان به جهد از خار بگسل چو گل خندان شو و از بار بگسل اگر تعویذ بر بالت گران است به زخم ناخن و منقار بگسل سر رشته به بگسستن توان یافت ز هم این تار را یک بار بگسل ز پیش دیده ام...
به لغزش دست از دلدار مگسل گر افتد زلتی از کار مگسل به نقصانی که یابد خرقه سهل است به رفتن خرقه از هر خار مگسل در میخانه آخر می گشایند تو رفت و آمد از خمار مگسل قباسبزان قریب چشمه س...
نیم ز کعبه به می خوردن مجاز خجل به پیش باده فروشم ز کشف راز خجل ز روی مستی اگر پرده ای درم سهل است به پای خم سحری برده ام نیاز خجل گذار بی خود مستم که گر به هوش آیم شود فرشته ز پره...
زان شب که یار کرد نگاهی به سوی دل دیگر به سوی خویش ندیدیم روی دل صاحبدلی بود که نصیبی به ما دهد گویی به خاک ما نرسیدست بوی دل آن را که رخ ز آیینه دوست تافتند پهلوی دل نشسته نبیند ع...
نخست عشق به میخانه کرد نزول به گرد مدرسه گردیدنست نامعقول ز راه ضربت دستست رقص بی حالان سماع عشق نخیزد مگر ز اصل اصول کمینه بوالعجبی در دیار عشق این است که حاکمی شود از حکم کودکی م...
کتاب خوانده شد و شبهه ای نشد مغفول به هیچ مسیله خاطر نمی شود مشغول اگر رسوم ادب شد زیاد ما چه عجب شدیم پیر به تعلیم کودکان فضول فقیر مدرسه و خانقاه کم رزق است گدایی در میخانه می کن...
منادیست در آن کو که خون زنده سبیل به عشق نیست زیان قاتل است اجر قتیل نگاه بر ره مردان غیب دوخته ایم هنوز دیده به گردی نکرده ایم کحیل رسوم فقر و توکل درازدستی نیست نشسته ایم که خرما...
صبح چو دم برآورد همرهی صبا کنم در خم زلف او روم عقده به عقده واکنم دل ز گشاد ابرویش رفته به چاه غبغبش چنگ به چین زلف او گر نزنم خطا کنم کی شود این کمان به زه ره گر هست بر گره تیر ف...
ما حال خویش بی سر و بی پا نوشته ایم روز فراق را شب یلدا نوشته ایم قاصد به هوش باش که بر یک جواب تلخ عرض هزار گونه تمنا نوشته ایم شیرین تر از حکایت ما نیست قصه ای تاریخ روزگار سراپا...
به صاف صبح نگه کن سر سبو بگشا دهان چشمه گشادند راه جو بگشا دل از مطالعه صبح در حجاب مدار ز زیر هر بن مو دیده یی برو بگشا شکاف خرقه به دقت چه می کنی پیوند لباس فقر و فنا پاره به رفو...
از سعی زمانه کار من نفزاید در قرب کس اعتبار من نفزاید من گوهرم آرایش و افزایش کس در وزن من و عیار من نفزاید
ای جلالت خلوت از اغیار تنها ساخته حکمت تو از کرم دی کار فردا ساخته پرده از روی صفات ذات خود برداشته آنچه پنهان بود در علم آشکارا ساخته عقل کل بگشوده بر خورشید ذاتت روزنی وز فروغش د...
ما به برهان و خبر پیرو ترسا نشویم تا رخ بت نپرستیم شکیبا نشویم در تماشای تو چون آینه گم گردیدیم که ز پیدایی دیدار تو پیدا نشویم مهر بر لب چو سر کیسه ممسک زده ایم تا سر شیشه می وانش...
گهی بر فرش سنبل گاه بر روی گیا افتم نسیم ناتوانم تا کجا خیزم کجا افتم نی کلکم ز حسن روی گل منقار بلبل شد مباد از طرف گلشن دور افتم کز نوا افتم به هر بانگ سرودی خاطرم آشفته می گردد ...
ما چو سیل این خار از اول به پشت پا زدیم خیمه همچون گل ز مهد غنچه بر صحرا زدیم کوه دانستیم دنیا را و خود را شاخ گل از بغل مینا برآوردیم و بر خارا زدیم جنس کنعان مصریان گفتند در بازا...
نمی گردید کوته رشته معنی رها کردم حکایت بود بی پایان به خاموشی ادا کردم به لذت بود گر لخت جگر گر پاره دل بود نمک رفت از سخن تا با تکلف آشنا کردم درین دکان کاسد صد هنر بی یک سبب هیچ...
از ما حذر که دست ز آداب شسته ایم شرم از دل و زبان به می ناب شسته ایم از یک حدیث لطف که آن هم دروغ بود امشب ز دفتر گله صد باب شسته ایم امروز آب دیده ندارد اثر که دوش تلخی گریه را به...
ما قلم در آتش و دفتر در آب افکنده ایم هرچه با آن خواهشی هست از حساب افکنده ایم شب که در مستی سراغ کلبه ما کرده ای جای غم شادی برون از اضطراب افکنده ایم کوی جان معمورتر داریم از باز...
می روم زین کوی و وز رشک محبت می روم بس که با من آشنا گشتی ز غیرت می روم کرد شیرین اشک تلخم را شکرخند وداع حبیب و دامانی پر از نقل محبت می روم نوحه بر خود می کند دیوار و در از رفتنم...
باز از جرم شکایت ناامید از رحمتم گفته ام کفری و اکنون بدترین امتم ناز من دارد ملالی سایه ام خصم من است در دل خود خوارم و در چشم خود بی عزتم گرچه در ظاهر دلم اظهار طاقت می کند لیک پ...
تا به کی خیمه چو گل بر گذر باد زنم عهد خوبی گذران بینم و فریاد زنم حاصل مزرع آفت زدگان است آن گنج من غلط قرعه به ویرانه و آباد زنم بیش ازین شور نمی گنجد اگر کان نمک بر جگرسوختگی ها...
سوزن به دل از بخیه و پیوند شکستیم از بی هنری دست هنرمند شکستیم در عشق به کامی نرسیدیم که بسیار عهد پدر و خاطر فرزند شکستیم از بهر نهالی که نشاندیم به خاطر بس شاخ تر و نخل برومند شک...
امشب خوش آشناست به رویش نگاه ما گویا حجاب سوخته از برق آه ما از بس که می شدیم به حسرت جدا ازو خون می چکید روز وداع از نگاه ما شغل محبت است که مانع ز طاعت است روز جزا بس است همین عذ...