شمارهٔ ۴۲
نبی که معجز ماه دو پیکر آورده مثال نور خود و نور حیدر آورده فراز منبر یوم الغدیر این رمزست که سر ز جیب محمد علی برآورده حدیث لحمک لحمی بیان این معنیست که بر لسان مبارک پیمبر آورده ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
نبی که معجز ماه دو پیکر آورده مثال نور خود و نور حیدر آورده فراز منبر یوم الغدیر این رمزست که سر ز جیب محمد علی برآورده حدیث لحمک لحمی بیان این معنیست که بر لسان مبارک پیمبر آورده ...
نی باده عز و جاه مستم دارد نی فاقه و فقر زیردستم دارد چندان که شکستگی بود با من نیست کی دست سپهر بر شکستم دارد
بسیار نظره کردم در گرم و سرد عالم چشمی نشد بمالم از دود و گرد عالم عزم رحیل دارم از شهربند دنیا صوم وصال گیرم از آب خورد عالم بر خاک رهگذارم افلاک پایمالم خلوت نشین شهرم صحرانورد ع...
ز خراش دم به رقت ز گداز دل به دردم دم آتشین بیانان بفسرد و گفت سردم شده ام ز خویش قانع به خیال جلق و دلقی نه به درد بازگشتم نه ز دیده آب خوردم دهم ار غذای مرغان به خیال دام و قیدم ...
سوخت چون شمع پای تا بسرم شد تنم جمله مایه نظرم در صبحم به روی نگشایند بر شبم خنده می زند سحرم من که بر گلبن آشیان دارم چه غم است از فنای بال و پرم پشت غمدیدگان به من گرم است غم به ...
آتشین گفتار خاکی پیکرم قطعه باغ خلیل آزرم در دم احیای عیسی معجزم در ید بیضای موسی دفترم جای گل بلبل برآرد شاخ گل گر فشانی بر چمن خاکسترم عالم معنی به نورم روشن است در حقیقت آفتاب د...
به گل پیراهنی امیدوارم که خوشبو سازد آغوش و کنارم من آن آسیمه صیادم درین بحر که در دامم نمی گنجد شکارم قضا هم سنگ کوهم داده سودا به مویی برتر از او بسته بارم فشانم خوشه باران ز مژگ...
من روز ره خانه خمار ندانم مستی و طرب جز به شب تار ندانم مست آمدم و مست ازین مرحله رفتم من قافله و قافله سالار ندانم پیداست که بر کشتی صد پاره سوارم پا و سر این قلزم خون خوار ندانم ...
در دشمن زنم و دوستی اظهار کنم دست دل گیرم و دریوزه دیدار کنم ناله نغمه سرایان چمن بی اثر است روشی وام ز مرغان گرفتار کنم رشته را این صنمان حبل متین می سازند تارم از سبحه برآرید که ...
رضا به عشق کدام است و اختیار کدام چو دل به عشق دهم دل کدام و یار کدام در آن کمند که صد سر ز حلقه ای ریزد بهای بسته چه و قیمت شکار کدام دو نیم گشته دل از کفر و دین نمی دانم کزین دوپ...
هرکجا ساخت غمی دایره مسمار شدم هر کجا نقطه شد انده خط پرگار شدم بوی یار من ازین سست وفا می آید گلم از دست بگیرید که از کار شدم بس کزو شد برم آسوده دو دستم در خواب همچنان زیر سرش بو...
همیشه تار و پود کار ناهموار می بستم دل و دستم نبود و خویش را بر کار می بستم برش چندان که می رفتم نبودش شفقتی با من به افسون خویش را بر محرمان یار می بستم در آن کو یک شبم گل گشت مهت...
هرگه رقم کنم به تو عذر گناه را ریزم چو خامه از مژه خون سیاه را شاید که شرم ذلت ما را گران خرند آن جا که خرمنی است بها برگ کاه را مطرب ره سماع به آهنگ می زند صوفی خانقاه غلط کرده را...
دی غافلم آن مایه دین پیش آمد قهرش به سیاست از کمین پیش آمد با غمزه نگه رفت که صلح انگیزد صد عقده اش از چین جبین پیش آمد
ز هنر به خود نگنجم به خم می مغانی بدرد لباس بر تن چو بجو شدم معانی دل زاهد و برهمن ز غرور قرب من خون نه به کعبه ام نیازی نه به دیرم ارمغانی من اگر ز شوخ طبعی تن لنگری ندارم علم است...
زین غم نه گریه آید و نی ناله برکشم سخت است حال مشکل اگر تا سحر کشم غایب نگشته از نظر از پا درآمدم من آن نیم که رنج فراق سفر کشم آن بلبل ندیده بهارم که انتظار در آشیان ز کوتهی بال و...
چند در دل آرزو را خاک غم بر سر کنم آتشی را تا به کی در زیر خاکستر کنم چند بینم خواری و در سینه دزدم تیر آه شعله را تا کی نگهبانی به بال و پر کنم زاریم گویا اثر دارد که امشب بر درش ...
شب در بتخانه ای را با دو چشم تر زدم کعبه در لبیک آمد حلقه تا بر در زدم همچو مرغ تیزپر رفتم به سوی آفتاب آنقدر کز گرمیش آتش به بال و پر زدم ظرف من سربسته بود و سیل بخشش تندرو پر نشد...
به تمنای غلط بر همه کس میر شدیم بدر از خانه نرفتیم و جهانگیر شدیم آخر عمر به سودای نوی افتادیم هوس و حرص جوان گشت اگر پیر شدیم مه کله گوشه پی خدمت ما می شکند که سرافراز به اندازه ت...
نه مقامی که در آن زاد سفر تازه کنیم نه غباری که از آن سرمه نظر تازه کنیم سوی این بادیه هرگز نوزیدست نسیم سینه بر برق گشاییم و جگر تازه کنیم همه از شعله چو پروانه پر انداخته ایم وز ...
جز نسخه احوال کسان پیش ندارم هرگز نظری بر ورق خویش ندارم بر دام هوا و هوسم خنده زند مرگ صد داعیه بیش و نفسی بیش ندارم روشن شود از کاوش احباب چراغم زخمی نزند کس که سری پیش ندارم هر ...
غساله شوی ته کاسه و ایاغ شدم بتر ز پنبه رنگین روی داغ شدم نه خضر بود درین تیره ره نه چشمه خضر ز شرم هرزه دوی سرو در سراغ شدم فغان و شیون مرغان چنان ملولم کرد که جیب و دامن خالی برو...
بی روی تو پروانه ای امشب به چراغم خود را به چنان بی خودیی سوخت که داغم مطرب به کنایت غزلی دوش ادا کرد کز گریه شدم مست و شد از دست ایاغم دور از تو ز خود رفتگیی می دهدم دست کز پیش نظ...
ز جا نتوانم از کم نشیگی چالاک برخیزم به هر سو چنگ محکم سازم و چون تاک برخیزم چنان ز آلایش مژگان تر دامن گرانبارم که سست از جا چو نور دیده نمناک برخیزم به صافی مشربان صحبت گزیدم صاف...