شمارهٔ ۴۵۷
ما برق جای نور به کاشانه برده ایم آتش به پاسبانی پروانه برده ایم بگرفته خواب دیده بخت و امید را از بس ز وعده های تو افسانه برده ایم با ما اگر خدای کند دشمنی به جاست کز آشنا پناه به...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
ما برق جای نور به کاشانه برده ایم آتش به پاسبانی پروانه برده ایم بگرفته خواب دیده بخت و امید را از بس ز وعده های تو افسانه برده ایم با ما اگر خدای کند دشمنی به جاست کز آشنا پناه به...
یک گلیم اما به رتبت چون خم و پیمانه ایم مختلف در رنگ و بوییم ارچه از یک دانه ایم سر معبودیم و با شرک خفی هم پرده ایم روح مسجودیم و با نفس دنی هم خانه ایم طبع معشوقی و لاف عاشقی از ...
ساقی به زحمت آمده ام تا به پای خم یک کاسه می بیار وگر نیست لای خم باطن ز کسب معرفتم به نمی شود تبدیل خلق می کنم از کیمیای خم از یک پیاله ام ز خلاف فلک بخر کز سر برون شدم چو می از ت...
تا به کی بر خرقه بندم جسم غم فرسوده را سر به طوفان می دهم این مشت خاک سوده را در درون همچون عنب شد خوشه اشکم گره بس فرو خوردم به دل خون های ناپالوده را گوش ها کر گشت و یارب یاربم ک...
حالی دارم که دیده نادیده شود طبعی که پسند ناپسندیده شود آن را که دل و دماغ شوریده شود بینایی دیده پرده دیده شود
بهشت شاه نشین بین که دل نشین بینی بدایع رقم صورت آفرین بینی هزار مانی بر چوب بسته یابی دست که رشگ صنعت چینی و نقش چین بینی درو نجوم مصور به نقش پیرایی نظیر کارگه چرخ هفتمین بینی زن...
دهشت از صیدم مکن بی زخم کاری نیستم خود شکار کس شوم شیر شکاری نیستم مغز افروزد شمیم و کشت سوزد شبنمم آه محنت دیده ام باد بهاری نیستم خود به خون خویش می جوشم چو صهبا در سبو زین حریفا...
دست در طره آشفته یاری نزدیم یادگاری گرهی بر سر تاری نزدیم شرممان باد که مشهور جهانیم به عشق نشدیم آتش و برقی به دیاری نزدیم در ره دوست چو خاشاک دوا ریخته اند بر سر آبله ای نشتر خار...
کنم بی باده بدمستی که سودایی دگر دارم به ساقی تلخ می گویم که دل جایی دگر دارم نظر گردد حجاب آنجا که من دیدار می بینم نهان از چشم ظاهربین تماشایی دگر دارم به روی فهم ریزم مزد عقل کا...
عشق تو شیرازه اجزای من شوق تو فهرست سراپای من بسمله گوشه ابروی تست فاتحه شرح تمنای من رابطه بند به بندم ز تست ثبت به داغت شده اعضای من کعبه کوی تو بود مرجعم بر سر معراج بود پای من ...
نه مراست حسن خصلی به عیار سربلندان نه خوش آمدی موافق به مذاق خودپسندان به خیال نقش و رنگم ز دو دیده خواب برده خم ابروی نگارین چو شب نگاربندان به تک و دو اندرین ره نرسم به گرد مردی ...
پیش بنشین ساغری بستان و طبع آزاد کن وین پرستاران معنی را به گفتی شاد کن تخته تعلیم گردون بین و نقش در همش خنده چون شاگرد زیرک طبع بر استاد کن این رقم زشتست طرح تازه ای بر صفحه کش و...
صد غم ز غم پیاله ستاند به یاد من صد غصه تیغ تیز کند در عناد من گردد ز شیخ و برهمنم کار بسته تر در چین ابروی تو گره شد گشاد من تسبیح و سجده از گل میخانه می کنم خاک مرادبخش برآد مراد...
درمان ضعف دل به لب نوشخند کن حرفی بگوی و مشک و گلابی به قند کن لب پاک از ترشح آب حرام کرد طرف ردا به گردن صوفی کمند کن بوی عبوس عارف شهرم دماغ سوخت خادم بیار مجمر و فکر سپند کن زهر...
نوش می ریزد حدیثت در گزند خویشتن تلخ از آن گویی که داری پاس قند خویشتن بس پریشان ساختی زلف دراز خویش را گردنی نگذاشتی فارغ ز بند خویشتن هیچ کاری پیش از عشقت به کام من نبود چون پسند...
بسی الطاف و احسان کرد حیرانم چه دید از من گلم را خود سرشت و عشق خود را آفرید از من عنایت های پنهانیش را گویم معاذالله به جز از دیگری یوسف که نتوانی خرید از من خیال او لبالب کرد بیر...
نظر بر روی او دزدیده بگشا ز خود گم گرد و بر وی دیده بگشا گل پژمرده ما باغبان چید صبا گو غنچه ناچیده بگشا مبادا عالمی را جان برآید گره از زلف خود فهمیده بگشا به گلشن بگذر و در طعنه ...
طوفان شد و سبزه ام به آبی نرسد کشتم به ترشح سحابی نرسد سوزد عطشم اگرچه از سایه ابر هرگز قدمم به آفتابی نرسد
به کوه و دشت ندارم ز شوق گنجایی چو سیل تیز روم سر به سر ز شیدایی خبر دهید به ترکان شوخ چشم از من که رخت صبر و سکون می دهم به یغمایی هزار طعنه به دریا زنم ز بی باکی هزار خانه به طوف...
منه به رنگ جهان دل دی و بهاران بین وداع حسن گل و ناله هزاران بین بنفشه خسته و نرگس به خواب و گل در کوچ وفای همسفران اتفاق یاران بین ز پاره جگر خلق خاک آکنده ست ز چاک سینه گل داغ گل...
دیریست بیرون رفته ام از اختیار خویشتن بنشسته ام اندوهگین در انتظار خویشتن گر از عیار حال خود در مجلس اظهاری کنم ساز از مقام خود فتد من از عیار خویشتن مشرب مصاحب می کند ورنه تفاوت ب...
دلم شد زودرنج آزار او کن تغافل گونه ای در کار او کن به کوشش درنمی گیرد چراغم شررواری حرارت یار او کن گلابی پاش بر دلق وجودم چو گل آغشته پود و تار او کن سخن کز پختگی رنگی ندارد اگر ...
به گریه در دل تو گر اثر توان کردن تو را ز ذوق محبت خبر توان کردن اگر به مهر من آب و گلت سرشته شود دل و زبان تو شیر و شکر توان کردن قبول سلطنت هر دو کون چندان نیست که با محبت تو سر ...
چه خوشست از دو یکدل سر حرف باز کردن سخن گذشته گفتن گله را دراز کردن گهی از نیاز پنهان نظری به مهر دیدن گهی از عتاب ظاهر نگهی به ناز کردن اثر عتاب بردن ز دل هم اندک اندک به بدیهه آف...