شمارهٔ ۴۹۵
از نصیحت برفروزد روی تو از شکر گردد ترش ابروی تو چند گرم خشم و بی باکی شدن روی تو در آتشست از خوی تو با می ما مشگ تو آمیختند رنگ ما نگرفتی و ما بوی تو تا که پا از خانه بیرون می نهم...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
از نصیحت برفروزد روی تو از شکر گردد ترش ابروی تو چند گرم خشم و بی باکی شدن روی تو در آتشست از خوی تو با می ما مشگ تو آمیختند رنگ ما نگرفتی و ما بوی تو تا که پا از خانه بیرون می نهم...
حسن از خط شود قوی بازو یار نوخط خوش است و …ـو از نظر خط حجاب بردارد گرچه از خط نقاب سازد رو مرشدت به جوان که این مثل است تیر بهتر که پیر در پهلو هرکه خواهد کند به کعبه نماز من و مح...
کاریست بر ملا گذران در خفا گره فکری چو تار سبحه ز سر تا به پا گره سیاره و ثوابت این کارخانه را دل ها چو کهرباست ز خوف قضا گره بس خرده های زر چو گلت در دهان کنند چون غنچه واکنی گر ا...
دلی دارم ازو دل ها شکسته دلی از هر صدای پا شکسته تنی دارم ز طوفان حوادث چو کشتی در ته دریا شکسته ز رعنایان که بر آتش نهندم چو عودم سر به سر اعضا شکسته بر اصلاحم فلک را دسترس نیست د...
پرده بردار و صلای می به شیخ و شاب ده صومعه داران عارف را شراب ناب ده آخر ای ابر کرم پرورده فیض توایم دود از ما تشنگان برخاست ما را آب ده از ادب حرفی رقم آموزگار ما نکرد دفتری از حس...
تو اگر ز کعبه راندی و گر از بهشت ما را غم بنده پرور تو به دری نهشت ما را چو حدیث راست گویان به همه مذاق تلخیم به سفینه عزیزان نتوان نوشت ما را گل و برگ خانه ما همه بلبلان مستند که ...
از دوست منادیست اندر رگ و پوست کان می بردت به جانب کعبه دوست لبیک تو پاسخ ندا کردن نیست پنهان طلبی اگر نه از جانب اوست
وقتی که شکل دایره کن فکان نبود جز نقطه حقیقت حق در میان نبود نور ولا ز بطن حقیقت طلوع کرد چندان که گشت گرد خود آن را کران نبود پرگار گشت و انجم و افلاک آفرید کثرت پدید آمد و خود غی...
بر زمین آورده رحمت را دعای مستجاب زاده مه بر دامن صبح سعادت آفتاب ثانی بلقیس پیمان بسته با جمشید عهد عیسی مریم برون آورده رخسار از حجاب کوکبی آورده جای گوهر از دریا صدف اختری افکند...
ازین ویرانه تر می خواستم ویرانه خود را ازین ویرانه بیرون می برم دیوانه خود را حریفان نشیه مهر و محبت را نمی دانند به دست دشمن خود می دهم پیمانه خود را نه مورش خاید از سختی نه مرغش ...
صبحست و خروش بلبلان می آید برخیز که سنگ در فغان می آید این ناله مرغان سحر پیغامیست کز بیداران به خفتگان می آید
تا شوی هم انس آگاهی اطلاق خواب ده ترک بالین حریر و بستر سنجاب ده نقش هر پندار پیش آید به می از دل بشوی سر به صورت خانه نام و نسب سیلاب ده ساقی ار نوشی بگوید زهد و تقوا کن نثار مطرب...
عشق افسر ز سر جم به اشارت برده با سپاهی دل محمود به غارت برده نتواند لب عیسی به صد اعجاز گرفت دل که آن چشم مهندس به مهارت برده خواجه در گوچه رندان نظرباز ملاف که گدا نام شه اینجا ب...
فکر و غم را سر به جان مردم ناشاد ده ما به تو شادیم ما را خاطر آزاد ده هر که را جانان کشد ماتم نمی دارد کسی دوستان کشته خود را مبارکباد ده دور ازان در مرده ام کی می کند خاکم قبول در...
از خوی تند و سرکشت کس ایمن و خشنود نه صد بار رنجیدی ز ما ما را گناهی بود نه عاشق منافق می شود از غمزه غماز تو صد فتنه انگیزی دمی قصدت زیان و سود نه حسنت نمک ها ریخته عشقت جگرها سوخ...
از گلستان گل به بازار آمده عید مرغان گرفتار آمده گر نمی نالم به قانون بر حقم زخمه بیگانه بر تار آمده بیخته انده جهان را تا چو من مرد عشقی بر سر کار آمده یک دم از بتخانه غافل گشته ا...
شاهدی بر سر این کوچه پدیدار شده هر که زین راه گذشتست گرفتار شده گل که خندان و شکفته ست به این می نازد که به پای دلش از کوچه ما خار شده گر بارزی که مقیم سر کویش گردی بس غریبان نگری ...
در بند تو زنجیر گرفتار شکسته زندان شده صد رخنه و دیوار شکسته زین بیش شکرخنده حلاوت نفروشد طوطیم ز شکر سر منقار شکسته از بس که عنان پیچد ازان چهره نگاهم خار مژه در دیده خونبار شکسته...
آنی که به جان ناز تو را حور کشیده خورشید به چشم از رخ تو نور کشیده گیسوی تو ببریده کمند از دم افعی مژگان تو نیش از تن زنبور کشیده آن رخ که خویش می چکد از زلف بناگوش گویی عرق از عنب...
دیوانه ام ز خانه مشوش برآمده طوفانم از تنور پرآتش برآمده آن صید عاجزم که ز تأثیر کین من تیر و کمان شکسته ز ترکش برآمده هرگز نبود کاسه ام از لای غم تهی صحبت به میر میکده ام خوش برآم...
روندگان ملولیم روبهم کرده دماغ در سر افسانه های غم کرده گرفته کوه و بیابان به اشک چون باران دمی چو برق به افروختن علم کرده به طرف هر چمنی چشمه ای نموده روان به خاک هر قدمی دانه ای ...
هر روز جویم آب رخ روز رفته را گویم به فخر ننگ ز مردم نهفته را لب بستم از سخن که درین مجمع نفاق به یافتم ز گفته حدیث نگفته را هرگز شب امید به دوران من ندید جام می دوساله و ماه دو هف...
آشفته مجلس تو جا نشناسد بیگانه ببیند آشنا نشناسد آنجا که عنایت تو گوید بنشین مشتاق تو کام اژدها نشناسد
در عهد تو یک سر به گریبان نرسیده کش چاک دل از سینه به دامان نرسیده محمود پریشان سر زلف ایازست کاریست محبت که به سامان نرسیده مجنون نشد آرام پذیر از رخ لیلی دردیست جدایی که به درمان...