شمارهٔ ۵۳۱
چو لعبتان خیال اند آدمی و پری به اختیار مشعبد کنند جلوه گری درست اگر نگری سیمیا و نیرنگست نشاط مجلس ناهید و فتنه قمری ثبات عهد پدیدست چند خواهد داشت گلی که در رحم غنچه کرد پرده دری...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
چو لعبتان خیال اند آدمی و پری به اختیار مشعبد کنند جلوه گری درست اگر نگری سیمیا و نیرنگست نشاط مجلس ناهید و فتنه قمری ثبات عهد پدیدست چند خواهد داشت گلی که در رحم غنچه کرد پرده دری...
از ما نهان ز کثرت اغیار بوده ای چون گل به زیر پرده صد خار بوده ای از نور دیده در نظر ما عیان تری پنهان نموده ای و پدیدار بوده ای فریاد جان همه ز گرفتاری فراق تو در میان جان گرفتار ...
به مویی بسته صبرم نغمه تارست پنداری دلم از هیچ می رنجد دل یارست پنداری به تحریک نسیمی خاطرم آشفته می گردد به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری نه پندم می دهد سودی نه کارم راست بهبودی...
چمن قربانگه دنیای خونخوارست پنداری دریغا گل که شاخ گلبنش دارست پنداری سحر می گفت با پروانه بلبل حال و می نالید که گل شد زود آخر شعله خارست پنداری به سرعت آنچنان سودای بستان می شود ...
دریغا در چنین فصلی حریفم یار بایستی میان بلبلانم جای در گلزار بایستی نشد ز ایوان و قصر افراختن جمعیتم حاصل ره آمد شد غم سوی من دیوار بایستی به سعی دیده شب زنده دارم کار نگشاید به ج...
گر حسن جمال تو طلبکار نبودی در خانقه و بتکده دیار نبودی گر نرگس مست تو نکردی جدل آغاز تا گردش او بودی هشیار نبودی بی پرده توانستی اگر روی نمودن در کعبه حجاب در و دیوار نبودی نازت ن...
گر پای سرو و دامن یاری گرفته ای از محنت زمانه کناری گرفته ای آگه نیی که در چه نفس سود عمر تست از هر نفس اگر نه عیاری گرفته ای عمرت همان دم است که با یار بوده ای هیچ است اگر جزین به...
به توتیای رهم خون ز چشم تر چیدی جراحت از دل هجران خلیده برچیدی حدیث خوش نمک ارمغان صحبت کیست که درد از دل و آزارم از جگر چیدی من از فراق تو مردم تو را چه حاصل شد به غیر از اینکه گل...
کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادی هزار عربده را سر به بحر و بر دادی روان و روح به خود انس داده را جوییم ز حجره راندی و تن در قفای در دادی به دوری تو دل و صبر ما نمی ارزند مرا به دست ر...
آن که بر ما رقم کین زده از کینه ما نقش خود دیده در آیننه ز آیینه ما عید و نوروز بود مکتب ما را هر روز به محبت گذرد شنبه و آدینه ما محضر سلطنت عشق اگر بخوانند خاتم و سکه برآرند ز گن...
یادم به کنایت جگرسوز کند گرمم به حدیث غیرت افروز کند از گوشه چشم اندک اندک بیند ترسد که عنایتم بدآموز کند
به خودبینی به جز بتگر نباشی ز خود بگریز تا کافر نباشی به ظلمت افکند طوفان جهلت چو کشتی گر گران لنگر نباشی ز خیل طایران قدس گردی اگر در قید بال و پر نباشی نه انسان زاده ای فضلی طلب ...
سوی هرکس به عنایت نظر انداخته ای تا قیامت ز خودش بی خبر انداخته ای طمعم نیست کزین کو به سلامت بروم که به هرسو که نهم پای سر انداخته ای عقل در حلقه نگنجد ز بس اندر خم زلف دل سودازده...
زان عنبرین کلاله که بر سر نهاده ای منت به تاج بر سر قیصر نهاده ای بر چهره زلف و خال بود خوش نما ولیک خط بر عذار از همه خوشتر نهاده ای آغوش جانم از بر و مویت معطر است گل در شکنج زلف...
بس در وفا تأمل و تأخیر می کنی تا می کنی به وعده وفا پیر می کنی رنجش طبیعتی تو و بیداد خوی تست با خلق صلح از سر تزویر می کنی خود ظلم کرده از دل ما غبن می کشی دل مفت برده دعوی توفیر ...
وقت آن آمد که خرگه با گل سوری زنی لعبت چینی گزینی جام فغفوری زنی چهره از لعلی قبایان بدخشانی کنی باده با فیروزه خطان نشابوری زنی دست ها در گردن چون رطل مینایی کنی بوسه ها بر ساعدچو...
از کم سخنی و سر به زیری دادیم به خارها حریری گشتیم ز بندگی خداوند سلطان شد ایاز از اسیری مرغان چو نشاط ما ببینند بر گل نکنند خرده گیری ناهید اگر به ما نشیند بهرام نمی کند دلیری ما ...
تو را گفتم ز صبح وصل مهرافروزتر باشی نه کز داغ و داع دوستان دلسوزتر باشی به سعیت چون کمان می خواستم در بر کشم روزی چه دانستم که از تیر قضا دل دوزتر باشی من از شغل تو سرگردان شدم در...
خلوتی خواهم و سودای سر زلف کسی دم گرمی که چراغی بفروزد ز خسی از گلم خار به دل می خلد افسوس که نیست پر و بالی که گریزم به شکاف قفسی شعله از قهر به بال و پر پروانه نکرد آنچه از لطف ک...
شد آخر روز بر ناییی و میل دل همان باقی بلا گردید ضعف پیری و طغیان مشتاقی ز بی باکی و رندی منفعل بودم چه دانستم که در پیری کشد کارم به سالوسی و زراقی فقیهان شاهد عادل نویسندم صلاح آ...
یک ره کم این حجره خاکی نگرفتی ترک صنم و دیر مغاکی نگرفتی دیو و ملک از عربده ناکی تو جستند در شکوه عنان دل شاکی نگرفتی در کوچه وحدت که شهودی به دوام است حظ نظر از وسوسه ناکی نگرفتی ...
گر به سخن درآورم عشق سخنسرای را بر بر و دوش سر دهی گریه های و های را گل به خزان شکفته شد وین دل بسته وا نشد در بن ناخن است نی بخت گره گشای را نی ز رهی خبر دهم نی به دلی اثر کنم صوت...
مرسوم رهی که فقر ازان خاسته شد باطن به ریاضت وی آراسته شد هرماه چو مرگ دشمنت دیر رسید هر روز چو عمر حاسدت کاسته شد
در هیچ مقامم نگذارد به درنگی از بوی به بویی برد از رنگ به رنگی بالاتر ازین طور تجلی قدمی چند دارد ارنی گوی دگر هر سر سنگی شوق تو زنان را به سر کوی برآرد بی معجر و بی کفش نه شرمی و ...