شمارهٔ ۵۵۱
گه به عشق کاکلت بر سینه سازم سنبلی گاه سوزم در هوای عارضت بر سر گلی کوته است ایام گلشن رایگان نتوان نشست دیدن گل منع اگر باشد نوای بلبلی دل که آشوبی ندارد چیست کاخ بی هوا سر که سود...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
گه به عشق کاکلت بر سینه سازم سنبلی گاه سوزم در هوای عارضت بر سر گلی کوته است ایام گلشن رایگان نتوان نشست دیدن گل منع اگر باشد نوای بلبلی دل که آشوبی ندارد چیست کاخ بی هوا سر که سود...
کی سر غنچه او از هر بیان بیابی گر محو ذوق گردی خود سر آن بیابی گر چشمه حیاتش نوش از لبان فشاند صد سلسبیل و کوثر هر سو روان بیابی نتواندش کشیدن رخش سپهر اگرچه باریک تر ز مورش موی می...
گر برون از برقع آن زلف پریشان آمدی کارهای بی سر و سامان به سامان آمدی از جمال خود اگر دادی به عالم ذره ای قسمت هر مور مقدار سلیمان آمدی گر حجاب کعبه و دیر از میان برداشتی هر مسلمان...
جهان به طره عنبرفشان بیارایی به عقد سلسله صد دودمان بیارایی به رخ ولایت خاورستان کنی تسخیر به خال کشور هندوستان بیارایی همه مسیح دمان گوش بر کلام تواند که نظم و نثر به حسن بیان بیا...
نوشی به صد جان رایگان قوت روان کیستی کامی به صد حسرت نهان آرام جان کیستی آدم به شوقت در جهان رضوان به ذوقت در جنان تو مرغ عنقا آشیان در بوستان کیستی از نسل خوبانی قمر وز قسم حورانی...
کجایی گنج پنهانی کجایی به معموری به ویرانی کجایی نه در ظاهر نه در باطن مقید انیس جان زندانی کجایی تو ناپیدا و هر چیز از تو پیدا فروغ چشم نورانی کجایی نمی گنجی در الفاظ و عبارات تو ...
سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشی گمان برم که رگ جانم از بدن بکشی شود کنار و برم بی تو باغ عریانی که غارتش کنی و سنبل و سمن بکشی شبم به هم زده یارب تو انتقام مرا ز صبح ظالم قطاع تیغ ز...
سر داده ای و بند نهانی نهاده ای دل برده ای و داغ نشانی نهاده ای گر در ره وفا قدمی برگرفته ای بر خود هزار کوه گرانی نهاده ای یادت به خیر باد که در گریه های گرم شوقی که از خودم برهان...
ز نیرنگ نطقش به مضمون نیایی ور آیی ز بس سحر بیرون نیایی نیایی پذیرای نازی ز چشمش که پیش ره صد شبیخون نیایی به ترخانی عشق فرمان برآور که درتحت احکام گردون نیایی شوی محرم بزم رندان ب...
زیستم بس که به تدبیر خود از خامی ها رفت نام و نسبم در سر خودکامی ها ورع و شیب زبون خم ایامم کرد یاد دوران جوانی و می آشامی ها طایری نیست که تاری ز منش برپا نیست صید یک مرغ نکردم ز ...
آن عیش که جمله عیش ها راست کلید نابوده و نارسیده صد بار رمید برقیست که تا نمود دیدار گذشت مرغیست که تا نشست بر بام پرید
نه گلم کفاف رنگی نه گلم پسند بویی سر و برگ خود ندارم ز خیال روی و مویی به تصور جمالش ز هزار فکر رستم دل جمع من پریشان نشود به هیچ سویی شده با بدان مصاحب چه فسون کنم ندانم که به طبع...
درک هر راز کجا زان عجمی زاده کنی گرنه آیینه چو آیینه او ساده کنی زیب مشاطه صفایی ندهد آن بهتر که قناعت به همان حسن خداداده کنی چون صبا معتکف طرف چمن شو شاید خرده ای حاصل ازان غنچه ...
نی سنبل تنباکویی نه آتش رخساره ای دل بوی خامی می دهد بی داغ آتش پاره ای منقار زرین بایدت تا دانه زین اخگر کنی کی مرغ این آتش بود هر مرغ آتش خواره ای در نخل تنباکو نگر صوفی شده بازآ...
به تسبیح و مصلا کرده ای میخانه آرایی کنون از اشک رنگین می کنم پیمانه آرایی زبان و گوش محو لذت است اصحاب خلوت را به ذکر جام و شاهد می کنم افسانه آرایی به دست فکر از هم می گشایم تاب ...
به غیر از رنگ و بویی نیست این عشق مجازی را عطا کن لذت طعم حقیقت عشق بازی را عزیزان را فدا کردم سر و سامان هبا کردم نیرزم گوشه چشمی بنازم بی نیازی را عبارت کوته و دل تنگ و خاصان ملک...
فردا که نه دوزخ نه شقی خواهد ماند نه گرمی یار مشرقی خواهد ماند پروانه ز شعله بال و پر خواهد ساخت نی معشوقی نه عاشقی خواهد ماند
کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را سیوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را به هر جنسی که می گیرند اخلاص...
جستم ز بلا بلا پناهم دادند در قلب جفا گریزگاهم دادند بستند ره نجاتم از هر طرفی وآنگه به سر کوی تو راهم دادند
ادب گرفته عنان خمار و مستی ما برابر است بلندی ما و پستی ما به خود ز دوست نیابیم تا ز می مستیم تمام دوست پرستی است می پرستی ما هزار ساغر دیدار شد تهی و هنوز فرود حوصله ماست شوق و مس...
تا سایه خامه ات به حرفم افتاد روح اللهم از صحیفه برداشت سواد مجموعه دوستان ز من بود سقیم اعجاز سر کلک توام صحت داد
برای خشت خم خوبیم گو آن پیر ترسا را کزین بازیچه طفلان خرد مشت گل ما را جهان را نیست آن معنی که باید فکر آن کردن الف با خوان هر مکتب شکافد این معما را به خود از بهر حسرت داد راهم ور...
نور تو به قدر روزن سینه تست دخل تو به قدر وسع گنجینه تست ینه تست
دوش آن زمان که تیر شهاب از کمان فتاد ما را ستاره خلف از آسمان فتاد همچون هلال عید طلوع و غروب کرد فرزند من به طالع من هم قران فتاد دردانه ام که جا به کنار کسی نکرد آمد ازان هان و ب...