شمارهٔ ۶ - در صفت خانه ممدوح
این خانه گوشواره عرش مطهرست کو را سعادت از نظر سعد اکبرست این خانه از شکوه جهانگیر پادشاه گویی که خانه شرف مهر انورست حایل به پیش دیده جدارش نمی شود بس کز فروغ شاه درونش منورست از ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
این خانه گوشواره عرش مطهرست کو را سعادت از نظر سعد اکبرست این خانه از شکوه جهانگیر پادشاه گویی که خانه شرف مهر انورست حایل به پیش دیده جدارش نمی شود بس کز فروغ شاه درونش منورست از ...
خانه در کوی مغان کردم خراب عاقبت هم طبع گشتم با شراب دهر پیرم کرده اما ذوق عشق گرم تر دارد مزاجم از شباب از جوانی هست ذوقی در سرم از نمک ماندست شوری در کباب هرچه خوانم از ورق شویم ...
نی طعم می است تا دگرگون گردد نی خم که تهی شود چو وارون گردد صد روزن اگر ببندی و بگشایی کی پرتو خور ناقص و افزون گردد
آن که شب داد توبه ام ز شراب امشبم باز دید مست و خراب لب ساغر چنان زنم بوسه که درآرم حریف را از خواب مزه کز راح آتشین گیرم خاک را در دهان بگردد آب عضو عضوم پرند از مستی کاهلی ها همه...
هر محنت و غم که سر به جانت دادند مفتاح نشاط جاودانت دادند از خلعت هستیت مرتب کردند از هستی خود اگر نشانت دادند
چون غنچه دل مبند و چو بو بر هوا متاب بر گل سوار باش و عنان از صبا متاب آمیزش از صلاح دو یک دل به هم رسد جایی که تار میل نباشد دو تا متاب هرگز خضر به تشنه زلال بقا نداد مس به امیدوا...
تو هیچ بدی که جسم و جانت دادند بر کسب عمل تاب و توانت دادند از داده و ناداده شکایت چه کنی کان چیز که هست رایگانت دادند
سحر منادی بلبل به گلستان دریاب صلای صحبت گل می زند زمان دریاب هر آن دقیقه که دریافتی ز عمر از تست که می شود نفس رفته را ضمان دریاب تو را فریضه بود رفتنی به خانه دوست درون اگر نگذار...
قابل تویی از تاب و توانت دادند ناقص تو اگر ضعف و هوانت دادند کردند نظر به قدر استعدادت هرچیز که خواستی همانت دادند
عشق دهد با دل شوریده تاب پرورش ذره کند آفتاب کم نشود سوز دل از سیل اشک آتش سودا ننشیند به آب آه که عاشق کشد از خامی است دود کند دل چو نباشد کباب با سخن تلخ تبسم خوش است نشیه دهه شه...
گر دل به فریب نفست از پا برود مگذار که نیم گام از جا برود با مسکنت تو گر نمی سازد نفس پیش قدمش کفش بنه تا برود
میم در جام و ماهم تا سحر بر روزنست امشب دو دستم تا به وقت صبح طوق گردنست امشب دو چشمم حجله آیین بسته اند از گریه شادی درو بام از چراغان سرشکم روشنست امشب شماری تا سحر دستم به زلف د...
عاقل به حدیث نفس گمره نشود بی سعی خرد نزاع کوته نشود آهسته چنان بزی که چون راه روی از رفتن تو سایه ات آگه نشود
سبزه عیش ز بوم و بر هجران مطلب نیشکر حاصل مصر است ز کنعان مطلب رسن زلف پی حیله درآویخته اند جز دل تشنه از آن چاه زنخدان مطلب در دیاری که سجود خم ابرو رسمست غیرمحراب کج و قبله ویران...
شوخی که نگاه بر عذارش بندند شمعی است که بر شعله تارش بندند تا چند شکفته ماند آن دسته گل کز شاخ بچینند و به خارش بندند
می باش و از مزاج حریفان نشان طلب با طبع هر که راست نیابی کران طلب چون ره بری به صحبت نیکان گران مباش جایت اگر به صدر دهند آستان طلب مهمان گنج باش و قناعت به خاک کن همسایه همای شو و...
لعل تو ز طبله شهد بر گوشه کشید خط عسلیت گرد رخ گشت پدید یا عکس شفق به دامن صبح افتاد یا پرتو خورشید به خورشید تنید
عشق تو بند علایق ز ره ما برداشت هرکه مجنون تو شد سلسله از پا برداشت جنس ارزنده و ارباب بصارت مشتاق نتوان دست ز بیعانه سودا برداشت چون توان گشت کنون ساکن خلوتگه باغ مجلس آراست گل و ...
از کاسه و کوزه جوی جیحون نشود این کار بجز ز فیض گردون نشود موسی شو و کف ز جیب خود آر برون از کیسه کس فقیر قارون نشود
صافی شوم از کون که در درد صفا نیست بر عرش زنم جوش که در خمکده جا نیست رویم همه چون سایه که در خدمت خورشید صد گونه سجودست که در خدمت ما نیست لطف نظر سوختگان تابش برقست اینجا پر پروا...
هرکس ز خودی و خودستایی گردید از کبر گذشت و کبریایی گردید هر مرد که سر به حلقه عجز سپرد سرحلقه مردان خدایی گردید
ای کرده خراب خانه ها را بر هم زده آشیانه ها را صیادوشان به دام زلفت درباخته صید خانه ها را کرده به بتان دلربا شرط برده به گرو نشانه ها را وز بهر تو صد هزار صیاد آراسته دام و دانه ه...
چون شمع تنت ز آتش محفل گرمست بر دیده نشین که خانه دل گرمست قربان شومت این تب بیماری نیست گویا تنت از هوای منزل گرمست
این درد بین که از پی هم ناگهان رسید عضوی شکست از تن و زخمی بر آن رسید از جای رفت زورق بی بادبان صبر موجی نرفته موج دگر از کران رسید واحسرتا که از قدراندازی فلک بر دل دو زخم کاریم ا...