شمارهٔ ۱۱۸
بیا که مردم و بر راه چشم جان بازست به گفتگوی تو زخم مرا دهان بازست به خون ما اگرت میل هست مانع نیست می مغانه سبیل و در مغان بازست چو یوسفی تو که از مصر حسن چون تو کسی برون نیامده ت...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
بیا که مردم و بر راه چشم جان بازست به گفتگوی تو زخم مرا دهان بازست به خون ما اگرت میل هست مانع نیست می مغانه سبیل و در مغان بازست چو یوسفی تو که از مصر حسن چون تو کسی برون نیامده ت...
از می لبش آتش تر آورد برون از آب به خنده شکر آورد برون خورشید ستاره بر مزارم بارید تا از شبه یار گوهر آورد برون
ابری به نظر آمد و برقی ز میان جست صد فتنه به هر مرحله از خواب گران جست انگیخت از آن ظلمت و پرتو تن و جانی وز پرده برون آمد و در خانه جان جست آسوده ز آفات به هم ساخته بودیم ناگاه خط...
عیسی نفسی غبارت از دم بفشان روحی ز وجود گرد آدم بفشان وجدی کن و زین طلسم خاکی بدرآی شوری کن و قید جسم از هم بفشان
بگذر از عشق که نه خطوه نه گامست اینجا دل به حسرت نه و بس کار تمامست اینجا خط آزادگی سرو به مرغان ندهند بازگردید که سیمرغ به دامست اینجا فکر طوبی و جنان در ورع عشق خطاست آن چه در شر...
فصلی که چمن شور در احباب انداخت مطرب سر زلف نغمه در تاب انداخت بیتی بادا گر نسرودم چه عجب غم طبع مرا سفینه در آب انداخت
پس از ادای طواف حج و رسوم عباد به سیر عرصه گجراتم اتفاق افتاد قبول جذبه آن آب و خاکم از کشتی چو دست قابله از مهد برکنار نهاد چنان به شوق خرامان شدم در آن کشور که سوی حجله زیبا عروس...
هین قدح شمع شبستان این است مونس خلوت مستان این است پر ترک ده که به ذوقی برسیم مرکبم تا به گلستان این است باش تا سجده میخانه کنیم کعبه باده پرستان این است غافل از طوق صراحی مگذر دست...
بنمای رخ و شکفته رویم گردان بگشای لب و فرشته خویم گردان زان خط که چراگاه غزال نظرست بردار نقاب و مشگ بویم گردان
زبان طعنه ما کوته از بریدن نیست علاج شکوه عاشق بجز شنیدن نیست ز بس که گشته ام از درد انتظار ضعیف نگاه را به رخت قوت رسیدن نیست چنان که خانه زندانیان فرود آید شکسته جان قفس و جریت پ...
خود را به رکاب آشنایی برسان سعیی کن و خویش را به جایی برسان چون غایت ره بغیر یک مقصد نیست هر ره که روی به انتهایی برسان
داغ دل در عشق افسردن نمی داند که چیست لاله این باغ پژمردن نمی داند که چیست خنده بر حالم مزن کاین گریه هرکس را گرفت دامن از خون دل افشردن نمی داند که چیست عشق از یک تاختن به نگاه دل...
خوش رست چمن رشته خارا برچین خوش یافت بهار پر ز دیبا برچین بلبل به خراش سینه آوا بشکست از سایه گل خرده مینا برچین
هوا بدیهه رسانست و باغ موزون است به هر ترنم مرغی هزار مضمون است زبان بلبل شوخ از سخن نمی افتد اگر چه خورده گل همچو در مکنون است بهوش زی که تو گر از برون نمی بینی درون پرده ببینند ه...
فکری کنم و دهم سرانجام سخن شاداب کنم به مدح تو کام سخن فرمان تو زنده کرد اگر نام مرا من زنده کنم به نام تو نام سخن
محبت تو به هر دل نشست کین ننشست دمی به هر که نشستی دگر غمین ننشست به محفلی که تو دامن به رنجش افشاندی مگس ز تلخی عیشم بر انگبین ننشست همیشه گرمی خویی بر آتشم دارد به خون نشستم و آن...
شب تا سحرم فسانه خوان غم او خوابم نبرد ز داستان غم او تا بار امانتش به خاین ندهم صد جای نشسته پاسبان غم او
بختم این بس که مشتری شده دوست هرچه خلقم بها نهند نکوست نشکنم رنگ رخ چو مستسقی آب هرکس به قدر ظرف سبوست در بر ارباب ذوق کم بندند اثر قبض و بسط در ابروست قطع دنیا نمی شود چه کنم قو م...
ای فیض سپهر و نور اختر با تو حسن صدف چهار گوهر با تو فوق فلک و تحت سما در خور کیست زیبنده تخت و فر افسر با تو
باز دل جایی گل دیوانگی بو کرده است دیده ام از گریه آبی تازه در جو کرده است خاطری دارم چنان کز نوبهار دوستی صد گلستانم پدید از هر بن مو کرده است از چراغ وصل دل را نور ده کان جان تست...
دل جز ز دو زلف پرخم و پیچ مجو از عشق نشان به قرعه و زیج مجو بنشین و نگاه کن که آسیمه دلست هرکس که چو روین است ازو هیچ مجو
خوی شه عربده جو افتادست کشته یی بر سو کو افتاده ست به ادب زی که سرمستان را بد کمندی به گلو افتادست بهش از شارع میخانه گذر سرمستان چو کدو افتادست در خرابات مغان مستان را کاسه بشکسته...
آویز به طره از خم و پیچ مگو زان مصحف چهره گوی از زیج مگو او تو شده است کار خود می سازد تو هیچ نیی هیچ مجو هیچ مگو
داند اخلاص مرا وز حال من آگاه نیست در دلش ره دارم و بر آستانم راه نیست بخت با ما سرکش است و مدعا با ما به جنگ کهربای شوق ما را جذبه یک کاه نیست فصل ها شد در تباهی برنیامد عمر ما کش...