شمارهٔ ۱۲۸
ذوق آمده رخت خوش دلی بر در نه بنما در ناب و داغ بر کوثر نه زان خنده شیرین و لب گلناری لخت جگری بخای و بر اخگر نه

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
ذوق آمده رخت خوش دلی بر در نه بنما در ناب و داغ بر کوثر نه زان خنده شیرین و لب گلناری لخت جگری بخای و بر اخگر نه
این پیش خیل کج کلهان از سپاه کیست وین قبله یی که کج شده طرف کلاه کیست دامن کشان چو ابر به گلزار می رود تا آب نرگس که و برق گیاه کیست پایم به پیش از سر این کو نمی رود یاران خبر دهید...
هرچند که جور بی محابا داری کس رنجه نمی شود چه پروا داری صد حور و پری اگر رسد ننشیند بر گوشه خاطری که تو جا داری
به زیر هر بن مو چشم روشنی ست مرا به روشنایی هر ذره روزنی ست مرا شهود بت ز پراکندگیم باز آورد دلیل راه حقیقت برهمنی ست مرا چو سایه از همه سو در کمین خورشیدم به هرکجا بن خاری ست مسکن...
کی شنبه من به شادمانی برخاست یا جمعه من بزم نشاطی آراست خوب است که ایام برافتد ورنه تا شنبه و جمعه هست این غم برجاست
به عمر مژده که عیش ابد نثار آمد شکفته رویی جاوید را مدار آمد بتاخت در رگ جانها نشاط دیداری که زود نشیه تر از باده در خمار آمد نوید قاصد ازان زودتر به وصل کشید که اشک شادیم از دیده ...
شهر ویران شده گریه مستانه ماست هرکجا هست غمی دربه در خانه ماست از همه سو ره بیغوله و صحرا بستند هرکه را می نگری در پی دیوانه ماست بال و پر سوخته هر یک به کناری رفتند آن که نامد به ...
بدگوییی خود کنم مگر یار شوی بستانمت از تو تا وفادار شوی یک رنگان را ظریف طبعان نخرند رنگی دگر آیم که خریدار شوی
جمال ساقی ما در ضمیر لاله گذشت که لاله را می لعل از سر پیمانه گذشت در آن شمایل موزون نگر که هرکس دید به حسن و معنی صد دفتر و رساله گذشت به قصد ضبط نگه چین بر ابروان انداخت ولی نشد ...
گر در شب تیره تابیم نور شوی ور در دم مردن آییم سور شوی از دیده من اگر ببینی رخ خویش ترسم که به حسن خویش مغرور شوی
شب از فسانه ام ز جنون خانه پر شدست وز گریه ام دیار ز ویرانه پر شدست زان طره کی شکایت آشفتگی رسد ما را که زلف او چو کف شانه پر شدست ترسم به لاله و سمن او زیان رسد طرف چمن ز سبزه بیگ...
ای دل ز سفر تحفه چه سوز آوردی وز عشق چه حرف دلفروز آوردی تا ذروه وصل صد مقامست بگو با دوست کجا شبی به روز آوردی
گل بیداد دسته بسته اوست مهر در دل خسک شکسته اوست همه جا ناخن تصرف بند هر کجا سینه ای است خسته اوست این که گم گشته عهد و شرط وفا ریو و رنگ زیاد جسته اوست برد اندیشه بتان ز دلم کعبه ...
تا نگذری از قشر منقا نشوی تا رو نکنی به اصل بینا نشوی تا در نزنی چنگ به هر چیز که هست شیرازه جزو در کل اجزا نشوی
دل که جمعست غم بی سر و سامانی نیست فکر جمعیت اگر نیست پریشانی نیست بیضه در جنگل شهباز نهد طایر من در فضایی که منم بال و پرافشانی نیست گر کنم یاد ز بتخانه مرا عیب مکن هر که را حب وط...
تا کی همه کوکنار آخر گزکی شیرین تر ازین بسست شیرین ترکی زین سفره عیش چند بی میل خوریم گر نیست کباب پخته گرد نمکی
شور چمن ز نغمه آزادی من است روی شکفته سحر از شادی من است میخانه ام به بوی بهارم گشاده اند هرجا خرابی است ز آبادی من است بیهوشی ام به جلوه گه گلستان برد من بلبلم که نکهت گل هادی من ...
یک دم دل شاد را به صد دم ندهی واندم به دم عیسی مریم ندهی مرغان ضمیر از صفا رام شوند جمع آی که از تفرقه شان رم ندهی
آن که صد نامه ما خواند و جوابی ننوشت سطری از غیر نیامد که کتابی ننوشت شمع بی شعله به پروانه فرستاد آن دوست که به ما نامه روان کرد و عتابی ننوشت همه جا شوق تو لب تشنه به راهم آورد د...
از ابر به کشتزار بایسته تری وز باد به نوبهار شایسته تری هر شام من از فراق تو خسته ترم هر صبح تو از زحمت من رسته تری
جزای حسن عمل در شریعت عربیست به عرف عفو نکردن گناه بی ادبیست سواد دل ز می سالخورده روشن کن که عینک بصرش ز آبگینه حلبیست قبول بی هنران ز التفات معشوق است عنایت ازلی را نشانه بی سببی...
چندان که به حکمت گروی دورتری تا می شمری نجوم بی نورتری آن کور که تو راه ازو می پرسی او می داند که تو ازو کورتری
غیر من در پس این پرده سخن سازی هست راز در دل نتوان داشت که غمازی هست زخم کاریست صراحی و قدم برچینید نیم بسمل شده ای را سر پروازی هست بلبلان گل ز گلستان به شبستان آرید که درین کنج ق...
هر سو به تن از زخم مهی کاسته ای یا صفحه گل از رقم آراسته ای چون شعله آتشین که از خوردن چوب سرکش تر و خانه سوزتر خاسته ای