شمارهٔ ۱۳۹
عشق مرا زبان حکایت بریدنیست مکتوب سر به مهر دلم ناشنیدنیست رازی که در دلست ز دل بایدم نهفت گل های ناشکفته این باغ چیدنیست جلد و بیاض و دفترم از راز دل پر است چشمم به هرچه می افتد ا...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
عشق مرا زبان حکایت بریدنیست مکتوب سر به مهر دلم ناشنیدنیست رازی که در دلست ز دل بایدم نهفت گل های ناشکفته این باغ چیدنیست جلد و بیاض و دفترم از راز دل پر است چشمم به هرچه می افتد ا...
ای از تو صور نگار هرجا کوری زیب از تو دهد به عاریت هر عوری هرکس مثلی به عقل خود می آرد نوروز و دهست و روستایی سوری
صفا از عقده دل هاست آن زلف معقد را بحمدلله که ربطی هست با مطلق مقید را که دادی روح را با جسم الفت گر نگردیدی محمد کاروان سالار ارواح مجرد را به آن حسن و شمایل طرح عشق افکنده شد ورن...
برخیز که عشق از گرانان سیرست درتاز که پروانه درین صف شیرست با عشق بقای جاودانی بخشد گر چشمه خضر اگر دم شمشیرست
نوح را دیده من زورق طوفان گردد خضر بر چشم ترم چشمه حیوان گردد سرخ رویم ز وفا بر سر کویی کانجا آرزو آید و در خون شهیدان گردد غم بده لیک نه چندان که چو در دل باشی بر تو این گوشه محنت...
رفتی به بزم غیر و نکونامی تو رفت ناموس صدقبیله ز یک خامی تو رفت اکنون اگر فرشته نکو گویدت چه سود در شهر صد حکایت بدنامی تو رفت هم صحبت رقیب شدی از غرور حسن نام خوش تو در سر خودکامی...
هان بلبل هان صفیر محکم ندهی تا طوطی غنچه نشکفد دم ندهی از غیب به باغ طایران آمده اند خامش که ز شاخسارشان رم ندهی
عطاش را نه صوابست و نه خطا باعث بس است بهر گرم ناله گدا باعث اگرچه رزق گدا بازپس نمی گردد مقدرست که می گرددش عطا باعث خزان درود و سحاب آب داد و دهقان کشت ببین که برد و که پرورد و ش...
خوش بوست بس این زلف دو تا بر که زدی بوی تو نمی دهد چرا بر که زدی این معنی تازه از چه کس دزدیدی این شعر تو نیست از کجا بر که زدی
بر طبع ساده زود شود خوشگوار بحث دارد برای طفل شکر در کنار بحث پر خشمگین مباش چنان کز پی نزاع بر هر غبار خاسته سازی سوار بحث از هر غمی به خاطر ما کین سبک تر است این راح ما به روح کن...
فسون خط تو پیغام بعثت و شب داج نگاه پر رخ تو مصطفاست بر معراج ظهور حسن تو امنیتی به دوران داد که پادشه ز رعیت نمی ستاند باج چه صلح بود که حسن تو باوفا انگیخت کز آب و آتش ما برد اخت...
ای کعبه که گردت ننشیند به صفا هیچ جایی که عطای تو بود کفر و خطا هیچ نرخ نظر حسن قبول تو بلند است ریزیم دل ار بر سر دل تا به سما هیچ با قهر تو علت نه و با مهر بهانه آن را که مراد تو...
گوش گل می درد از مژده هنگام صبوح زنده دارد نفس باد صبا نام صبوح تا تو مرغ فلکی رام گلستان شده ای خواب مرغ سحری رفته و آرام صبوح تو گل از مرغ سحرگاه گرفتارتری دم نزد صبح حریفان که ن...
دهل و نای دریدیم به آوازه صبح بانگ فتحی نشنیدیم ز دروازه صبح دیر گشتیم ز فیض سحر آگاه دریغ جامه ای پاره نکردیم به اندازه صبح کم خراشست دم مرغ سحر برخیزید جگری تازه کنیم از نمک تازه...
مانده ام با دلی از هجر عزیزان مجروح دیده ام غرقه طوفان چو جگرگوشه نوح در ره دوست هلاک زن و فرزند به جاست بر در وصل وداع کس و پیوند فتوح صد بهانه که یکی برنزند بر تقصیر صد کنایت که ...
چگونه نام تو آریم بر زبان گستاخ که یاد تو نتوان کرد در نهان گستاخ اگر به گلبن تو بلبلی پناه آورد کسی نمی زندش گل بر آشیان گستاخ هر ارجمند که در راه تو شهید شود هما نمی کندش قصد است...
چو نیست حد که به بالین نهیم سر گستاخ چه سود از حرم امن و خوابگاه فراخ هزار جا ز برون می زنند طبل رحیل هنوز رخت ز ایوان کسی نبرده به کاخ نشسته نغمه سرایان به هم چه دانستیم که سنگ تف...
نه عدم بود و نی وجود اینجا صورت وهم می نمود اینجا عکس شخصی فتاد در مسکن نیک جستیم کس نبود اینجا حسن ما کرد جلوه ای بر ما عشق ما دل ز ما ربود اینجا آن که بی نطق و سمع می گویند هست د...
در پایه من سپهر را هستی نیست در حوصله ام شراب را مستی نیست با رتبه من چه صدر و چه صف نعال آنجا که منم بلندی و پستی نیست
هرچه در معرض فنا باشد دل درو بستن از خطا باشد مال دنیا تمام عاریت است عاریت را بقا کجا باشد لیک این عاریت که می گویم دست افزار کارها باشد هرچه در خیر کار فرمایی نفع آن کار مر تو را...
بیگانه چون رود به در آشنا رود آن کس که آشنای تو باشد کجا رود از خاک بوس کوی تو تا پا کشیده ام در راه من جدا روم و دل جدا رود احرام عهد روز ازل کعبه کوی دوست جز راه عشق هرکه رود بر ...
بر قفا چشمت نمی افتد چو این در واشود آن زمان درگاه بشناسی که صدرت جا شود آن که او در کلبه احزان پسر گم کرد یافت تو که چیزی گم نکردی از کجا پیدا شود دوست دارد از غریبان ناله بیچارگی...
دوران می حسرت همه در ساغر ما کرد بر هرچه نهادیم دل از دیده جدا کرد نگشود قضا شست که آهی نکشیدیم بر دوست ترم خورد خدنگی که خطا کرد بازوی هنردارم و اقبال ندارم می کوشم و کاری نتوانم ...
می روم جایی که غم آنجا ز دل ها می رود ناله از هرجا که می خیزد به آنجا می رود بعد جان دادن به دنبال اجل بینم چنانک گوییا صد یوسف از پیش زلیخا می رود تحفه رضوان اگر بر کف ندارم دور ن...