شمارهٔ ۱۵۴
هر سحر سلسله از پای سحر بگشایند از گشادش گرهی از دل ما بگشایند درد نایافتنم سوخت ندانم ز کجا بلبلان را به چمن راه نوا بگشایند کارم از زلف گره گر تو پیچیده تر است سر این رشته ندانم ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
هر سحر سلسله از پای سحر بگشایند از گشادش گرهی از دل ما بگشایند درد نایافتنم سوخت ندانم ز کجا بلبلان را به چمن راه نوا بگشایند کارم از زلف گره گر تو پیچیده تر است سر این رشته ندانم ...
مجلس چو بر شکست تماشا به ما رسید در بزم چون نماند کسی جا به ما رسید دلال عشق بود خریدار دلستان خود را فروختیم چو سودا به ما رسید بال و پر از درازی منزل بسوختیم پیغام بی نیازی عنقا ...
در آشیان ما پر و بال هما رسید هرجا رسید سایه دولت ز ما رسید بلبل نمی شود که ننالد به بوستان گلبن ز صوت و نغمه به نشو و نما رسید کس ماجرای بلبل و پروانه حل نکرد سرگشته ماند هرکه به ...
در به روی عیش تا بستیم دیگر وانشد صد کلید آورد بخت و قفل این در وانشد در گریبانی که غم آویخت کمتر شد درست خوش دلی کم دوخت جیبی را که یک سر وانشد تا غم از ویرانه ما راه آمد شد گشود ...
آن بخت فتنه جو که تو دیدی به خواب شد وان دل که بود سخت تر از خاره آب شد گلگونه هوا و هوس رنگ واگذاشت خال و خط عروس طبیعت خراب شد دل را که حرف سوختگان داغ کرده بود می رفت تا بر آتش ...
گر تشنه بر سر خم میرم عجب نباشد رحمی نمی نمایند تا جان به لب نباشد با صد امید خواندند کز انتظار سوزند چون در نمی گشایند کاش این طلب نباشد صهبای راز دادند سرمست شوق کردند گویند لب گ...
طاعت ما نیست غیر از ورزش پندار ما هست استغفار ما محتاج استغفار ما هر گشادی کز سوی ما شد گره بر کار زد قطع ها کردیم اما شد همه زنار ما از نخستین جلوه قد دلبری افراشت حسن از نگاه اول...
هرشب ز خیال دیده بی خواب ترست هر روز به سینه ذوق نایاب ترست زو دست که لب تشنه ببازم جان را زین چشمه که هر صباح بی آب ترست
گذشت کوکبه ام از فلک که زهره برآمد زیاده گشت صفا خانه روبم از سفر آمد بر آستان ثنایم نثار یمن قدم شد سعادت و شرف مشتری که بر اثر آمد سزد که سلسله زرین کند چو زهره و پرچین بلی به طا...
چه شور بود که عشقت به من کرامت کرد که نارسیده قیامت دلم قیامت کرد حدیث من که ز مجموعه وفای تو خواند که نه به خون دل و دیده اش علامت کرد به کعبه دل من عاشقان نماز آرند که قبله شد صن...
ناله را نیست اثر کز تو شکایت دارد ورنه ما گرم دعاییم و سرایت دارد مرده را زنده نماید دم ما بوالعجبان آتش از گرمی ما چشم حمایت دارد ذوق هر مرغ به اندازه پرواز خود است عشقبازی نبود ه...
به هوش سیر چمن کن که شاهدان مستند قرابه بر سر ابر بهار بشکستند چمن پیاله کش است و صبا قدح پیمای معاشران صبوحی ز خواب برجستند به زیر خرقه نهان باده می خورد صوفی حکیم و عارف و زاهد ه...
نه دل آزاد پای بست شود نه به پرواز دل ز دست شود همتی کان به اعتدال افتد کی به علت بلند و پست شود عشق را پایه معین نیست مؤمن از عشق بت پرست شود به هوایی که در دماغ افتد ناقه در زیر ...
چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد نه مذهب من و نه اعتقاد من دارد به آب و آتشم از سرکشی نمی سازد هزار عربده با خاک و باد من دارد ز تیر ناله فلک را به کین برانگیزد کمان فتنه به زه از...
هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتد به حد عشق رسد میل چون زیاد افتد نشاط صحبت فرهاد رشک خسرو داشت خوشست عشق اگر کار بر مراد افتد به شهر و بادیه فرسودم و کسم نخرید بلاست جنس گرانمایه د...
هوس پروانه است اما به گرد دود می گردد نظر خوبست اما دل غبارآلود می گردد ز کاوش های مژگان تو پرخون دیده ای دارم که گر شویم به آب بحر خون آلود می گردد دلم را کرده ذوقت خوش دگر نگذارم...
عالم از عشق در وجود آمد عشق معمار هست و بود آمد در بشر کبریای عشق نمود ملک از عجز در سجود آمد رد شد از صدر بارگاه شهود آن که در کار ما حسود آمد عشق بر تخت از زبر نگریست عقل و لوح و...
روز ازلم بود به نابود نهفتند در ضمن زیان کاری من سود نهفتند آن روز که می زاد مرا مادر گیتی در هفت فلک اختر مسعود نهفتند در مصطبه جو علم که نور خرد ما از شمع شب مدرسه در دود نهفتند ...
شمع را زنده دلی در شب تار آخر شد روز عشرت همه در خواب خمار آخر شد شاخ سرکش شد و دست همه کوتاه بماند جور گلچین و نزاع سر خار آخر شد عندلیب ار نسراید به قفس معذورست گل به بازار نبردن...
بر فلک تابد مسیحا رشته زنار ما بر زمین منصور افرازد ستون دار ما از معاصی توبه می کردیم پیش از عاشقی این زمان عصیان شود از کفر استغفار ما از شبان وادی ایمن نفس سوزان تریم موسی اندر ...
پیرایه حسن تندی خو بشکست تیر مژه در کمان ابرو بشکست بر قصد دلم خدنگ بی باکی را چندان بکشید پر که بازو بشکست
چنان ز دقتم اندیشه تنگ میدان شد که لفظ و معنیم از طبع روی گردان شد به نردبان سخن پای فکرتم درماند که برشوم به سوی پایه ای که نتوان شد سمند عرصه اندیشه ام گمان نبری کزین سبب که حرون...
کمال عاشقی حیرانی دیدار می آرد چو آتش دیر می ماند سمندر بار می آرد تو درخواه از قضا چندان که فیروزی شود روزی به بخت ار در ببندی اختر از دیوار می آرد به هند خط جمال یار سودایی عجب د...
آن را که قبول تو خریدار نباشد در بیع گه هیچ دلش بار نباشد از قیمت یوسف نشود یک سر مو کم هرچند خریدار به بازار نباشد گویا تو برون می روی از سینه وگرنه جان دادن کس این همه دشوار نباش...