شمارهٔ ۲۰۵
من آن صیدم که هرکس را نظر بر حال من افتد ز بس زخم دلم کاریست در دنبال من افتد شکارت خوش برآید چون که از منزل برون آیی نگاهت جانب مرغ همایون فال من افتد نیم مرغی که بس دشوار باشد صی...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
من آن صیدم که هرکس را نظر بر حال من افتد ز بس زخم دلم کاریست در دنبال من افتد شکارت خوش برآید چون که از منزل برون آیی نگاهت جانب مرغ همایون فال من افتد نیم مرغی که بس دشوار باشد صی...
کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود غایب از دیده نگردد ز مقابل برود دولتی بود که مردیم به هنگام وداع آنقدر زنده نماندیم که محمل برود راه بیگانگی ای پیش نداری که کسی به دلیل ره و طی...
این کعبه را بنا نه به باطل نهاده اند بس معنی و جمال درین گل نهاده اند درمانده گشته است به این کار و بال عقل هرسو هزار عقده مشکل نهاده اند زین گل چه دیده اند مگر حاملان عرش کز رنج ر...
عشقست طلسمی که در و بام ندارد آن کس که ازو یافت نشان نام ندارد بس حله الوان به قد عشق بریدند یک جامه به اندازه اندام ندارد بادی که وزد وجد کند مست محبت عاشق سر سودای می و جام ندارد...
این که دل نامند چون حرزم حمایل کرده اند هیکلی از اضطراب جسم بسمل کرده اند از کدامین دودمان تا این دلیل افروختند چرخ را پروانه فانوس محمل کرده اند این گل از هر شاخ خودرویی نمی آید ب...
دیدمش در دل نهفتم آه بی تأثیر را در کمان از بس که دزدیدم شکستم تیر را پای رفتن نیست زین بزمم که در بیرون در بخت دارد در کمین هجر گریبان گیر را خوشدل از غیرم که در بزم وصال او نیافت...
بی چیزی احتیاج از کوی منست لب تشنگی نیاز از جوی منست نازکترم از مزاج گل ساخته عشق بیگانگی آفریده خوی منست
چو رو به برج شرف کرد آفتاب منیر دمید فاتحه فتح بر حصار اسیر مه میر جلالی به فر فروردین در امن گاه ممالک شد انبساط پذیر ز لهو بی خردان عز سلطنت می رفت نگاهداشت ملک حرمت کلاه و سریر ...
نمی توان به گزند از من انتقام کشید که دایه زهر به طفلی مرا به کام کشید زمانه یک نفسم بر مراد خود نگذاشت به هر که داد مراد از من انتقام کشید هزار نقش خوشم داد چرخ و تا دیدم قلم گرفت...
یکی فلسم هوس هر روز در سیمابم اندازد خرد فرسایدم رنگ و ز آب و تابم اندازد زر صافی بدم از ریب و رنگ طبع بیگانه چه دانستم که دوران در کف قلابم اندازد ز سلطانی به کنج گلخنی افگنده تقر...
اشک در دیده نیارم که حجابم نبرد حایل گریه کنم شرم که آبم نبرد طپش و تابش من گرم سیوالش سازد صد ادا هست که کس پی به جوابش نبرد گشته ام پی سپر حادثه چون گنج یتیم جز خضر راه به دیوار ...
دوش بر سوز دل و سینه براتم دادند سر چو شمعم ببریدند و حیاتم دادند ناله کردم به نهان عشوه خموشم کردند گریه کردم ز شکرخند نباتم دادند درد و صاف غم و شادی به من ارزانی شد تا خم و خمکد...
دل نمی دانم کجا زین آستانم می کشد مرگ می بینم که با هجرام عنانم می کشد هر سر مو بر تنم دارد خروشی از وداع هجر پیوند تو از رگ های جانم می کشد داشتم در سینه پیکان خدنگ کاریی دست غیرت...
کسی به ملک حدوث از قدم نمی افتد که بر گذرگه شادی و غم نمی افتد به روشنایی دل رو که رفتگان رستند گذار زنده دلان بر عدم نمی افتد من این مرقع الوان بیفکنم روزی که طرح رندی و تقوا به ه...
کمند و دام ما غیر از شکار غم نمی گیرد مگس بر خوان عیش ما به جز ماتم نمی گیرد نصیب دیگران هر لحظه رطل خنده لبریز است ته جام تبسم نوبت ما نم نمی گیرد به شیرینی محبت در دل دیگر زیادت ...
باده خاص محبت کی به نامحرم رسد محرمان را دوستگانی از قفای هم رسد وقت عارف شب نکو گردد که در خوابست عام یک دل بیدار را فیض همه عالم رسد یافت گر دیوانه یی جاهی تعجب بهر چیست از عجایب...
شادی عشق تو هنگامه غم برهم زد شور حسنت نمکی بر جگر آدم زد شب ز دیدار تو گردید به مهر آبستن جامه بر سنگ ز سور رخ تو ماتم زد شهد لب های تو دکان طبیبان در بست دست در دامن تیغ نگهت مری...
دل باهوش دم برون ندهد چشم با دوست نم برون ندهد درکشد بحرهای غم عاشق رشحه ای از قلم برون ندهد دل اسراربین حدیث قدیم جز به حکم قدم برون ندهد چپ نوشتند نامه حاضر باش نشو کاغذ رقم برون...
چند از مؤذن بشنوم توحید شرک آمیز را کو عشق تا یک سو نهم شرع خلاف انگیز را ذکر شب و ورد سحر نی حال بخشد نی اثر خواهم به زناری دهم تسبیح دست آویز را ترک شراب و شاهدم بیمار کردست ای ط...
از خود تا خود به سوی جانانان راهست این راه بسی مشکل و خوش کوتاهست از دور مسافتی که تا نزدیکست این غافل قرب خویش و آن آگاهست
ز سال و ماه نوم بیش رنجه شد دل تنگ که تنگدست به نوروز و عید دارد جنگ ندانمت به کدامین طریق پیش آیم که پای شوق نیاید هزار جا بر سنگ شب فراق تو چندین جگر خراشیدم که همچو لاله سیه گشت...
حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زد فتنه برپا شد و نیشی به رگ عالم زد هرچه در پرده نهان بود هویدا کردند چه شبی بود که این صبح سعادت دم زد بی محبت ننمودند اجابت هرچند بانگ تسلیم ملک ب...
سازم آن می نمک آلود که بی غم باشد افگنم مشک در آن حقه که مرهم باشد هست راحت الم کلبه احزان بر من غم از آن خانه کنم وام که ماتم باشد هر شبم عشق به افسون نوی بندد خواب کآگهی بیش شود ...
رشحه ای از حسن جانان ریختند بر جهان از عشق طوفان ریختند زان همه طوفان که برانگیخت عشق جرعه ای در جام انسان ریختند از قضا آن جرعه چون آمد به جوش هر طرف در قالبی جان ریختند از خمار و...