شمارهٔ ۱
غما ز اندازه بیرون میشدی کاش دلا پر خون شدی خون میشدی کاش تنا از پای تا سر خستی ای جان ازین ویرانه بیرون میشدی کاش
۱۱ شعر از نشاط اصفهانی
غما ز اندازه بیرون میشدی کاش دلا پر خون شدی خون میشدی کاش تنا از پای تا سر خستی ای جان ازین ویرانه بیرون میشدی کاش
جان بر لب ماست در زمانه از دست جفای این دو گانه گویی ز مقرنس زمانه نه جای بود مرا نه خانه
نباشد از ره کین گر نمی دهد دادم خوش است خاطر او با فغان و فریادم به مهر غیر یقین کرده ای و دلشادم که من ز چشم تو از این گناه افتادم
اگر در خیمه یا در محملی تو اگر بر ناقه یا در منزلی تو بدل نزدیکتر باشی تو از دل که هم اندر تو دل هم در دلی تو
به کس نه دوست او نه دشمن است او یکی چابک حریف پرفن است او اگر تو گلبنی ابر بهار است وگر خاری شرار گلخن است او
ابروی نگار چون کمان است زلفین وی اندر او دخان است ابروی مقرنس اندر آنست گویی که کمان قبطیان است
گیسوی تو عنبرین شمیم است بوی تو ز خلد یک نعیم است چشمت ز خمار چون سقیم است دل در بر او به ترس و بیم است
فریاد من از زمانه بگذشت بر زلف نگار شانه بگذشت ابروی کمان یار بر دست تیریست که از نشانه بگذشت
ای کرده نظر به دست مردم در خویش مرا نموده ای گم در زیر مقرنس نگون خم هر لحظه به خاک می زنی دم
ای دوست بیا دمی به بالین این خون دو دیده ترم بین گویی که شده مقرنس عنین داماد زمانه راست کابین
ای زلف تو گشته همچو چوگان گویی که دلم چو گوست در آن از دست زمانه ام گریزان افتانم و گاه گشته خیزان