شمارهٔ ۲۳۲
نشاط اصفهانیدوش آمد به برم می زده خواب آلوده
چهره افروخته خوی کرده عتاب آلوده
شیشه در دست و قدح بر کف و بگشوده نظر
لب شکر شکن آن لعل شراب آلوده
گفت ای خفته آشفته ز اندوه جهان
حیف نبود چو تویی غمزده خواب آلوده
قدحی درکش و از دیده عفوش بنگر
تا ببینی چه گنه های ثواب آلوده
بر در پیر خرابات نگیرند به هیچ
خرقه ای را که نباشد به شراب آلوده
رازم از پرده برافتاد و دریغا که هنوز
نتوان گفت بدان طفل حجاب آلوده
سحری بی خبری گفت بگو چرخ چراست
چاک بر سینه و رخساره تراب آلوده
گفتم آمد ز در شاه نبینی که همی
همچو دهشت زدگان است شتاب آلوده
