ملک چاکر خدیوا پادشاها
جهان داور شها عالم پناها
سر گردنگشان و سرفرازان
به درگاهت نیاز بی نیازان
نشانی آسمان از پایه تو
فروغی اختران از سایه تو
فریدون حشمت اسکندر خصالی
غلط گفتم که بی شبه و مثالی
ز آهنگر فریدون راست لافی
تو از فولاد تیغ آهن شکافی
بساط خسروی رایت چو گسترد
سکندر نیست جز پیکی جهانگرد
سلیمان گر ندادی خاتم از دست
تو را گفتم ز شاهان همسری هست
ملک بر درگهت خدمتگزاری
فلک در پیشگاهت پیشکاری
خرابی آسمان از کشور تو
شمارهٔ ۳۶ - نشاط اصفهانی | ناهیدبجز تاج از تو کس برتر نباشد
جهان یکسر گزید آسایش از تو
جهانداری گرفت آرایش از تو
جهان جسم است و حکم تو روانست
جدایی جسم از جان کی توانست
ز ذاتت جز خدا برتر که باشد
گر این شاهی خداوندی چه باشد
چو باشد لفظ در معنی نگنجد
فزون ز اندیشه بیرون از گمانی
چه گویم کاینچنین یا آنچنانی
که دارد گنج گوهر از سخن پنچ
به وقتی گفت بهر عذر تقصیر
که گر دیر آمدم شیر آمدم شیر
نه تنها بر درت دیر آمده ستم
که با سد گونه تقصیر آمده ستم
گشایی گر نظر یک ره به سویم
دلی کو را به اخلاصت نیاز است
زبانی کو به مدحت نکته ساز است
پریشان سازدش انده روا نیست
ز غم خاموش بنشیند سزا نیست
به آب ار بنگری پستی نجوید
ز سر بگذارد این بیهوده گردی
گذارد سر به پایت هر که چون بخت
جهان بین جهان پر نور از تو
زهی تمثال جان پرور که آرد
به تن جان گرچه جان در تن ندارد
از آن بی پرده نوری آشکار است
که در نه پرده پنهان پرده دار است
عجب نبود مثالش گر محال است
تعالی الله زهی شاه جوان بخت
جهان تمثالی از تصویر جاهش
برون ز اندیشه بیرون از گمان است
چه گویم کاینچنین یا آنچنان است
چو زین معنی نشاید راز گویم
همان به شرح صورت باز گویم
حجابی کانجمن ساز نقوش است
ز گرگان چون هژبران برگذشتند
به شادی کوه و هامون درنوشتند
صباحی جانفزا روزی دل افروز
چو تخت و بخت شه میمون و فیروز
نسیمش همچو جان پیدا و پنهان
کزان پر لاله را ساغر نگشتی
صبا چندان که گل دفتر نریزد
پریشان زان شود زلف نکویان
شهنشه با غلامان صید جویان
در این نخجیرگه گشتند پویان
وشاقان صف به صف رومی و چینی
چه گویم من به آیینی که بینی
سمندی چون برانگیزد به رزمش
بر آن پیشی نگیرد غیر عزمش
قضا را با قدر در پود و تارش
بر آن توقیع خونریزی نوشته
بر آن تیری چو رای بی خطایش
قدوم شاه را مرغان نوا ساز
ز خرسندی گوزنان در تک و تاز
چنان بستند خود را بر کمندش
که نگشاید کسی از صید بندش
ز پیشش بسملی گر گام برداشت
غزالی پشت کردی گر به جنگش
بجز بر دیده کی دیدی خدنگش
ز گردون و زمین هر دم صدایی
که ای تیر و سنان آخر خطایی
سنانی را خطا بر گور ازین داشت
که در دل حسرتی گاو زمین داشت
اگر بر طایری تیری خطا رفت
به صید نسر طایر بر سما رفت
چو جان اندر جهان حکمش روان باد
جهان تا هست او جان جهان باد
مرادش را قضا زین هفت پرده
زمانه یارو گردون یاورش باد