شمارهٔ ۳۷
نشاط اصفهانیشهنشاه دریا دل ابر کف
ابر طبع او چه گهر چه خزف
جهانجوی و عادل شه دین پرست
جهان در یکی عزم بگشود و بست
به عالم حصاری متین از کرم
که دارد از او بسته پای ستم
به سالی همایون و فرخ به فال
سر سروران آن شه بی همال
که با روسیان جنگی آهنگ داشت
به این ره هم آهنگ آن جنگ داشت
در این عرصه دلکش دلربا
که آرد به تن جان شمیم صبا
به نه پرده زد قبه خرگاه او
چهارم فلک خرگه جاه او
در این دشت چندی بیاسود و ماند
از آن جای لشکر سوی روس راند
چو راندی ابر اشهب دیو تک
ملک از فلک خواندی الامرلک
بیفتاد ازین وادی این سو رهش
بر این تل که میبود منزلگهش
ز حکم وی این قصر پیراسته
چو قصر فلک یابی آراسته
