بخش ۱۹ - رفتن شاپور در ارمن به طلب شیرین
نظامی گنجویزمین بوسید شاپور سخن دان
که دایم باد خسرو شاد و خندان
به چشم نیک بینادش نکوخواه
مبادا چشم بد را سوی او راه
چو بر شاه آفرین کرد آن هنرمند
جوابش داد کای گیتی خداوند
چو من نقش قلم را درکشم رنگ
کشد مانی قلم در نقش ارژنگ
بجنبد شخص کاو را من کنم سر
بپرد مرغ کاو را من کنم پر
مدار از هیچ گونه گرد بر دل
که باشد گرد بر دل درد بر دل
به چاره کردن کار آنچنانم
که هر بیچارگی را چاره دانم
تو خوش دل باش و جز شادی میندیش
که من یک دل گرفتم کار در پیش
