بخش ۲۴ - گریختن شیرین از نزد مهینبانو به مداین - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۲۴ - گریختن شیرین از نزد مهینبانو به مداین
نظامی گنجویچو برزد بامدادان خازن چین
به درج گوهرین بر قفل زرین
برون آمد ز درج آن نقش چینی
شدن را کرده با خود نقش بینی
بتان چین به خدمت سر نهادند
بسان سرو بر پای ایستادند
چو شیرین دید روی مهربانان
به چربی گفت با شیرین زبانان
که بسم الله به صحرا می خرامم
مگر بسمل شود مرغی به دامم
بتان از سر سراغج باز کردند
دگرگون خدمتش را ساز کردند
به کردار کله داران چون نوش
قبا بستند بکر ان قصب پوش
که رسمی بود کآن صحرا خرامان
به صید آیند بر رسم غلامان
همه در گرد شیرین حلقه بستند
چو حالی بر نشست او بر نشستند
به صحرایی شدند از صحن ایوان
به سرسبزی چو خضر از آب حیوان
در آن صحرا روان کردند رهوار
و زان صحرا به صحراهای بسیار
به صحرایی چو مینو خرم و خوش
زمین از سبزه نزهت گاه آهو
سرانجام اسب را پرواز دادند
عنان خود به مرکب باز دادند
سواری تند بود و مرکبی تیز
چو مرکب گرم کرد از پیش یاران
برون افتاد از آن هم تک سواران
گمان بردند که اسبش سر کشیده ست
ندانستند کاو سر در کشیده ست
بسی چون سایه دنبالش دویدند
ز سایه در گذر گردش ندیدند
به جستن تا به شب دم ساز گشتند
به نومیدی هم آخر باز گشتند
ز شاه خویش هر یک دور مانده
به تن رنجه به دل رنجور مانده
به درگاه مهین بانو شبانگاه
شدند آن اختران بی طلعت ماه
به دیده پیش تختش راه رفتند
به تلخی حال شیرین باز گفتند
که سیاره چه شب بازی نمودش
مهین بانو چو بشنید این سخن را
فرود آمد ز تخت خویش غمناک
به سر بر خاک و سر هم بر سر خاک
از آن غم دست ها بر سر نهاده
ز دیده سیل طوفان بر گشاده
ز شیرین یاد بی اندازه می کرد
بدو سوگ برادر تازه می کرد
به آب چشم گفت ای نازنین ماه
گلی بودی که باد از بارت افکند
ندانم بر کدامین خارت افکند
چه افتادت که مهر از ما بریدی
کدامین مهربان بر ما گزیدی
چو آهو زین غزالان سیر گشتی
چو ماه از اختران خود جدایی
نه خورشیدی چنین تنها چرایی
کجا سرو تو کز جانم چمن داشت
به هر شاخی رگی با جان من داشت
رخت ماه ست تا خود بر که تابد
منش گم کرده ام تا خود که یابد
همه شب تا به روز این نوحه می کرد
غمش بر غم فزود و درد بر درد
چو مهر آمد برون از چاه بیژن
شد از نورش جهان را دیده روشن
همه لشگر به خدمت سر نهادند
به نوبت گاه فرمان ایستادند
که گر بانو بفرماید به شب گیر
پی شیرین برانیم اسب چون تیر
مهین بانو به رفتن میل ننمود
نه خود رفت و نه کس را نیز فرمود
چو در خواب این بلا را بود دیده
که بودی بازی از دستش پریده
چو حسرت خورد از پرواز آن باز
همان باز آمدی بر دست او باز
بدیشان گفت اگر ما باز گردیم
و گر با آسمان هم راز گردیم
نشد ممکن که در هیچ آب خوردی
کبوتر چون پرید از پس چه نالی
که وا برج آید ار باشد حلالی
که برقی یابم از نعل براقش
چو زان گم گشته گنج آگاه گردم
به گنجینه سپارم گنج را باز
بدین شکرانه گردم گنج پرداز
به از فرمانبری کاری ندیدند
وزان سوی دگر شیرین به شبدیز
جهان را می نوشت از بهر پرویز
چو سیاره شتاب آهنگ می بود
ز ره رفتن به روز و شب نیآسود
قبا در بسته بر شکل غلامان
همی شد ده به ده سامان به سامان
نبود ایمن ز دشمن گاه و بی گاه
به کوه و دشت می شد راه و بی راه
رونده کوه را چون باد می راند
به تک در باد را چون کوه می ماند
نپوشد بر تو آن افسانه را راز
که در راهی زنی شد جادویی ساز
به افسونی به راهش کرد دربند
فلک این آینه وان شانه را جست
کزین کوه آمد و زان بیشه بر رست
زنی کاو شانه و آیینه بفکند
ز سختی شد به کوه و بیشه مانند
شده شیرین در آن راه از بس اندوه
غبارآلود چندین بیشه و کوه
نشان می جست و می رفت آن دل افروز
چو ماه چارده شب چارده روز
جنیبت را به یک منزل نمی ماند
خبر پرسان خبر پرسان همی راند
تکاور دستبرد از باد می برد
زمین را دور چرخ از یاد می برد
سپیده دم چو دم بر زد سپیدی
هزاران نرگس از چرخ جهان گرد
فرو شد تا بر آمد یک گل زرد
شتابان کرد شیرین بارگی را
به تلخی داد جان یکبارگی را
پدید آمد چو مینو مرغ زاری
در او چون آب حیوان چشمه ساری
غبار از پای تا سر برنشسته
به گرد چشمه جولان زد زمانی
ده اندر ده ندید از کس نشانی
فرود آمد به یک سو بارگی بست
چو قصد چشمه کرد آن چشمه نور
فلک را آب در چشم آمد از دور
سهیل از شعر شکرگون برآورد
نفیر از شعری گردون برآورد
پرندی آسمان گون بر میان زد
شد اندر آب و آتش در جهان زد
فلک را کرد کحلی پوش پروین
حصارش نیل شد یعنی شبانگاه
ز چرخ نیلگون سر بر زد آن ماه
چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب
عجب باشد که گل را چشمه شوید
غلط گفتم که گل بر چشمه روید
در آب انداخته از گیسوان شست
نه ماهی بلکه ماه آورده در دست
ز کافورش جهان کافور خورده
مگر دانسته بود از پیش دیدن
که مهمانی نو اش خواهد رسیدن
در آب چشمه سار آن شکر ناب
ز بهر میهمان می ساخت جلاب