بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین
نظامی گنجویشفاعت کرد روزی شه به شاپور
که تا کی باشم از دل دار خود دور
بیار آن ماه را یک شب درین برج
که پنهان دارمش چون لعل در درج
من از بهر صلاح دولت خویش
نیارم رغبتی کردن بدو بیش
که ترسم مریم از بس ناشکیبی
چو عیسا برکشد خود را صلیبی
همان به تر که با آن ماه دل دار
نهفته دوستی ورزم پری وار
اگر چه سوخته پایم ز راهش
چو دست سوخته دارم نگاهش
گر این شوخ آن پری رخ را ببیند
شود دیو ی و بر دیوی نشیند
پذیرفتار فرمان گشت نقاش
که بندم نقش چین را در تو خوش باش
به قصر آمد چو دریا یی پر از جوش
که باشد موج آن دریا همه نوش
حکایت کرد با شیرین سرآغاز
که وقت آمد که بر دولت کنی ناز
ملک را در شکار ت رخش تند است
ولیک از مریمش شمشیر کند است
از آن او را چنین آزرم دارد
که از پیمان قیصر شرم دارد
سر آید خصم را دولت چو دانی
تهی از خویشتن تنها ز خسرو
به تندی برزد آواز ی به شاپور
که از خود شرم دار ای از خدا دور
مگو چندین که مغز م را برفتی
کفایت کن تمام است آن چه گفتی
نه هر گوهر که پیش آید توان سفت
نه هرچه آن بر زبان آید توان گفت
نه هر آبی که پیش آید توان خورد
نه هرچه از دست برخیزد توان کرد
نیاید هیچ از انصاف تو یادم
به بی انصافی ات انصاف دادم
از این صنعت خدا دوری دهادت
خرد ز این کار دستور ی دهادت
کنون خواهی که از جانم برآری
من از بی دانشی در غم فتادم
شدم خشک از غم اندر نم فتادم
در آن جان گر ز من بودی یکی سوز
به گیسو رفتمی راهش شب و روز
خر از دکان پالان گر گریزد
چو بیند جو فروش از جای خیزد
نخوانده چون روم آخر نه بادم
چو ز آب حوض تر گشته ست زینم
خطا باشد که در دریا نشینم
چه فرمایی دلی با این خرابی
چو آن درگاه را درخور نیفتم
به زور آن به که از در درنیفتم
ببین تا چند بار این جا فتادم
به غم خوار ی و خواری دل نهادم
که بفرستد سلامی خشک ما را
به یک گز مقنعه تا چند کوشم
روا نبود که چون من زن شماری
کله داری کند با تاج دار ی
خسک بر خستگی و خار بر ریش
به گل چیدن بدم در خار ماندم
به کاری می شدم در بار ماندم
چو خود بد کردم از کس چون خروشم
خطای خود ز چشم بد چه پوشم
یکی را گفتم این جان و جهان است
جهان بستد کنون دربند جان است
نه هر کس کآتشی گوید زبانش
ترازو را دو سر باشد نه یک سر
یکی جو در حساب آرد یکی زر
ترازو یی که ما را داد خسرو
یکی سر دارد آن هم نیز پر جو
دلم ز آن جو که خرباری ندارد
به غیر از خوردنش کاری ندارد
نمانم جز عروسی را در این سنگ
که از گچ کرده باشندش به نیرنگ
بسی کردم شگرفی ها که شاید
که گویم وز توام شرمی نیاید
چه کرد آن رهزن خون خواره من
من اینک زنده او با یار دیگر
اگر خود روی من رویی است از سنگ
در او بیند فروریزد از این ننگ
سگ از من به بود گر تا توانم
فریبش را چو سگ از در نرانم
که خواهد سگ دل بی حاصلی را
دل آن به کاو بدان کس وانبیند
که در سگ بیند و در ما نبیند
و گر زادی به خورد سگ بدادی
بیا تا کژ نشینم راست گویم
چه خواری ها کز او نامد به رویم
هزاران پرده بستم راست در کار
شد آبم و او به مویی تر نیامد
چنان کآبی به آبی بر نیامد
فرس با من چنان در جنگ رانده ست
که جای آشتی رنگی نمانده ست
چو ما را نیست پشمی در کلاهش
ز بس سر زیر او بردن خمیدم
ز بس تار غمش خود را ندیدم
دلم کور است و بینایی گزیند
چه کوری دل چه آن کس کو نبیند
که در عشقش سر خود را بخارم
زبانم خود چنین پرزخم از آن است
که هرچ او می دهد زخم زبان است
سزد گر با من او همدم نباشد
ز کس بختم نبد زو هم نباشد
بدین بختم چون او هم خوابه باید
کز او سرسام را گرمابه پاید
دلم می جست و دانستم کز ایام
زیانی دید خواهم کام و ناکام
بلی هست آزموده در نشان ها
که هر کش دل جهد بیند زیان ها
چه خواهم دید بسم الله دگر بار
مرا زین قصر بیرون گر بهشت است
نباید رفت اگر چه سرنبشت است
گر آید دختر قیصر نه شاپور
ازین قصرش به رسوایی کنم دور
به دستان می فریبندم نه مستم
نیارند از ره دستان به دستم
من آن دانم که در بابل ندانند
سر اینجا به بود سرکش نه آنجا
که نعل اینجاست در آتش نه آنجا
اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه
نباید کردنش سر پنجه با ماه
به ار پهلو کند زین نرگس مست
نهد پیشم چو سوسن دست بر دست
چنان جوشم کز او جوشن بریزد
فرستم زلف را تا یک فن آرد
بگویم غمزه را تا وقت شب گیر
سمندش را به رقص آرد به یک تیر
ز تاب زلف خویش آرم به تابش
فرو بندم به سحر غمزه خوابش
خیالم را بفرمایم که در خواب
بدین خاکش دواند تیز چون آب
مرا بگذار تا گریم بدین روز
تو مادر مرده را شیون میآموز
منم کز یاد او پیوسته شادم
که او در عمرها نارد به یادم
گر آن نامهربان از مهر سیر است
زمانه بر چنین بازی دلیر است
شکیبایی کنم چندان که یک روز
درآید از در مهر آن دل افروز
کمند دل در آن سرکش چه پیچم
زمینم من به قدر او آسمان وار
زمین را کی بود با آسمان کار
کند با جنس خود هر جنس پرواز
کبوتر با کبوتر باز با باز
نه با هم آب و آتش را نشستن
چو وصلش نیست از هجران چه ترسم
تنی نا زنده از زندان چه ترسم
بود سرمایه داران را غم بار
تهی دست ایمن است از دزد و طرار
نه آن مرغم که بر من کس نهد قید
نه هر بازی تواند کردنم صید
گر آید خسرو از بت خانه چین
ز شورستان نیابد شهد شیرین
اگر شبدیز توسن را تکی هست
ز تیزی نیز گل گون را رگی هست
و گر مریم درخت قند گشته است
رطب های مرا مریم سرشته است
گر او را دعوی صاحب کلاهی است
مرا نیز از قصب سربند شاهی است
نخواهم کردن این تلخی فراموش
که جان شیرین کند مریم کند نوش
یکی در جست و دریا در کمین یافت
یکی سرکه طلب کرد انگبین یافت
همه ساله نباشد سینه بر دست
به هر جا گردرانی گردنی هست
نبودم عاشق ار بودم به تقدیر
پشیمانم خطا کردم چه تدبیر
مزاحی کردم او درخواست پنداشت
دروغی گفتم او خود راست پنداشت
دل من هست از این بازار بی زار
قسم خواهی به دادار و به دیدار
سخن را رشته بس باریک رشتم
چنین تا کی چو موم افسرده باشم
برافروزم و گر نه مرده باشم
به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ
خداوندا تو می دانی دگر هیچ
لب آن کس را دهم کو را نیاز است
نه دستی راست حلوا کآن دراز است
بهاری را که بر خاکش فشانی
از آن به کش برد باد خزانی
گرفتار سگان گشتن به نخجیر
به از افسوس شیران زبون گیر
بیا گو گر منت باید چو مردان
به پای خود کسی رنجه مگردان
به پای خود پیام خود گذارند
چو دولت پای بست اوست پایم
به پای دیگران خواندن نیایم
به دوش دیگران زنبیل سایند
به دندان کسان زنجیر خایند
چه تدبیر از پی تدبیر کردن
نخواهم خویشتن را پیر کردن
به پیری می خورم بادم قدح خرد
که هنگام رحیل آخور زند کرد
به نادانی درافتادم بدین دام
به دانایی برون آیم سرانجام
که داند دود هر کس راه روزن
مرا این رنج و این تیمار دیدن
ز دل باید نه از دل دار دیدن
همه جا دزد از بیگانه خیزد
مرا بنگر که دزد از خانه خیزد
به افسون از دل خود رست نتوان
که دزد خانه را در بست نتوان
چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم
به دست خود تبر بر پای خود زد
دلی دارم کز او حاصل ندارم
مرا آن به که دل با دل ندارم
دلم ظالم شد و یارم ستم کار
ازین دل بی دلم زین یار بی یار
شدم دل شاد روزی با دل افروز
از آن روز اوفتادستم بدین روز
غم روزی خورد هرکس به تقدیر
چو من غم روزی اوفتادم چه تدبیر
نهان تا کی کنم سوزی به سوزی
به سر تا کی برم روزی به روزی
مرا کز صبر کردن تلخ شد کام
اگر دورم ز گنج و کشور خویش
نشاید حکم کردن بر دو بنیاد
یکی بر بی طمع دیگر بر آزاد
و ز آن پس مهر لؤلؤ بر شکر زد
به عناب و طبرزد بانگ بر زد
که گر شه گوید او را دوست دارم
بگو کاین عشوه ناید در شمارم
و گر گوید بدان صبحم نیاز است
بگو بیدار منشین شب دراز است
و گر گوید به شیرین کی رسم باز
و گر گوید بدان حلوا کشم دست
بگو رغبت به حلوا کم کند مست
و گر گوید کشم تنگش در آغوش
بگو کاین آرزو بادت فراموش
و گر گوید کنم ز آن لب شکرریز
بگو دور از لبت دندان مکن تیز
و گر گوید بگیرم زلف و خالش
و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه
بگو با رخ برابر چون شود شاه
و گر گوید ربایم زان زنخ گوی
بگو چوگان خوری زان زلف بر روی
و گر گوید بخایم لعل خندان
بگو از دور می خور آب دندان
گر از فرمان من سر برگراید
بگو فرمان فراقت راست شاید
فرومی خواند ازین مشتی فسانه
عتابش گر چه می زد شیشه بر سنگ
چو بر شاپور تندی زد خمارش
به نرمی گفت کای مرد سخن گوی
سخن در مغز تو چون آب در جوی
بدان حضرت رسان از من پیامی
که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد
کجا آن صحبت شیرین تر از شهد
کنون در خود خطا کردی ظنم را
که در دل جای کردی دشمنم را
ازین بی داد دل در داد بادت
چو بخت خفته یاری را نشایی
چو دوران سازگاری را نشایی
بدین خواری مجویم گر عزیزم
تو را من همسرم در هم نشینی
چنین در پایه زیرم مکن جای
و گر نه بر درت بالا نهم پای
به پل پل دانه های اشک جوشان
نباید بود ازین سان خویشتن دار
چو تو دل بر مراد خویش داری
مرا تا خار در ره می شکستی
کمان در کار ده ده می شکستی
چو شیرین شد رطب خار است بر شاخ
چو بر بگرفت باغ از در برونم
نگشتم ز آتشت گرم ای دل افروز
به دودت کور می کردم شب و روز
جفا زین بیش که اندامم شکستی
چو نام آور شدی نامم شکستی
عمل داران چو خود را ساز بینند
به معزولان ازین به باز بینند
به معزولی به چشمم درنشستی
چو عامل گشتی از من چشم بستی
وصالت را به یاری چند خوانم
چو بی یار آمدی من بودمت یار
چو در کاری نباشد با منت کار
چو کارم را به رسوایی فکندی
نماند از جان من جز رشته تایی
مکش کاین رشته سر دارد به جایی
تو را آن بس که راندی نیزه بر روم
ز رومی کار ارمن دور کن دست
ز باغ روم گل داری به خرمن
وز آتش ترسم آن گه دود خیزد
هزار از بهر می خوردن بود یار
یکی از بهر غم خوردن نگه دار
مرا در کار خود رنجور داری
کشی در دام و دامن دور داری
نمک بر جان مهجوران میفشان
تو را در بزم شاهان خوش برد خواب
رها کن تا در این محنت که هستم
به دام آورده گیر این مرغ را باز
دگر باره به صحرا کرده پرواز
مشو راهی که خر در گل بماند
ز کارت بی دلان را دل بماند
مزن آتش در این جان ستم کش
رها کن خانه ای از بهر آتش
در این آتش که عشق افروخت بر من
دریغا عشق خواهد سوخت خرمن
نه شب خسبم نه روز آسایشم هست
نه از تو ذره ای بخشایشم هست
صبوری چون کنم عمری چنین تنگ
به منزل چون رسم پایی چنین لنگ
ز اشک و آه من در هر شماری
در این دریا که ام آتش گشت کشتی
مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی
مرا چون بد نباشد حال بی تو
که بودم با تو پار امسال بی تو
تو را خاکی است خاک از در گذشته
مرا آبی است آب از سر گذشته
وصالت را به یاری چند خوانم
همه کارم که بی تو ناتمام است
چنین خام از تمناهای خام است
نبینی هر که میرد تا نمیرد
خرد ما را به دانش رهنمون است
حساب عشق ازین دفتر برون است
بر این ابلق کسی چابک سوار است
که در میدان عشق آشفته کار است
چو شد پرداخته دیوانگان راست
به عشق اندر صبوری خام کاری است
بنای عاشقی بر بی قراری است
صبوری از طریق عشق دور است
نباشد عاشق آن کس کو صبور است
بدین سان گر چه شیرین است رنجور
ز خسرو باد دایم رنج و غم دور
چو بر شاپور خواند این داستان را
که از تدبیر ما رای تو بیش است
همه گفتار تو بر جای خویش است
وزان پس گر دلش اندیشه سفتی
سخن باید به دانش درج کردن
چو زر سنجیدن آن گه خرج کردن