بخش ۷۹ - پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۷۹ - پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو
نظامی گنجویهمان صاحب سخن پیر کهن سال
چنین آگاه کرد از صورت حال
که چون بی شاه شد شیرین دلتنگ
به دل بر می زد از سنگین دلی سنگ
ز مژگان خون بی اندازه می ریخت
به هر نوحه سرشگی تازه می ریخت
چو مرغی نیم کشت افتان و خیزان
ز نرگس بر سمن سیماب ریزان
مژه بر نرگسان مست می زد
ز دست دل به سر بر دست می زد
هوا را تشنه کرد از آه بریان
زمین را آب داد از چشم گریان
نه دست آنکه غم را پای دارد
نه جای آنکه دل بر جای دارد
چو از بی طاقتی شوریده دل شد
از آن گستاخ رویی ها خجل شد
به گلگون بر کشید آن تنگدل تنگ
فرس گلگون و آب دیده گلرنگ
رهی باریک چون پرگار ابروش
شبی تاریک چون ظلمات گیسوش
تکاور بر ره باریک می راند
خدا را در شب تاریک می خواند
جهان پیمایش از گیتی نوردی
به آیین غلامان راه برداشت
به هر گامی که گلگونش گذر کرد
به گلگون آب دیده خاک تر کرد
همی شد تا به لشکرگاه خسرو
ز پای افتاده مست خواب گشته
به هم بر شد در آن نظاره کردن
نمی دانست خود را چاره کردن
که می راند سواری پر تک از دور
به افسون ها در آن تابنده مهتاب
ملک را برده بود آن لحظه در خواب
برون آمد سوی شیرین خرامان
نکرد آگه کسی را از غلامان
بدو گفت ای پری پیکر چه مردی
پری گر نیستی اینجا چه گردی
که شیر اینجا رسد بی زور گردد
و گر مار آید اینجا مور گردد
چو گلرخ دید در شاپور بشناخت
سبک خود را ز گلگون اندر انداخت
عجب در ماند شاپور از سپاسش
نظر چون بر جمال نازنین زد
کله بر آسمان سر بر زمین زد
بپرسیدش که چون افتاد رایت
که ما را توتیا شد خاک پایت
گرفتش دست و یکسو برد از آن پیش
از آن شوخی و نادانی نمودن
سخن چون مرغ بی هنگام گفتن
نمود آنگه که چون شه بارگی راند
دلم در بند غم یکبارگی ماند
چنان در کار خود بیچاره گشتم
که منزل ها ز عقل آواره گشتم
تو دولت بین که تقدیر خداوند
مرا در دست بدخواهی نیفکند
چو این برخواسته بر خواست آمد
کنون خود را ز تو بی بیم کردم
به آمد را به تو تسلیم کردم
دو حاجت دارم و در بند آنم
یکی شه چون طرب را گوش گیرد
مرا در گوشه ای تنها نشانی
بدان تا لهو و نازش را ببینم
دوم حاجت که گر یابد به من راه
به کاوین سوی من بیند شهنشاه
گر این معنی بجای آورد خواهی
و گرنه تا ره خود پیش گیرم
چو روشن گشت بر شاپور کارش
بر آخر بست گلگون را چو شبدیز
در ایوان برد شیرین را چو پرویز
بر آموده به گوهر چون ثریا
یکی ظاهر ز بهر باده خوردن
یکی پنهان ز بهر خواب کردن
سوی آن خوابگاه آورد شاپور
گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست
ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه
جبین افروخته چون بر فلک ماه
که ای من خفته و بختم تو بیدار
به اقبال تو خوابی خوب دیدم
کز آن شادی به گردون سر کشیدم
چنان دیدم که اندر پهن باغی
چراغم را به نور شمع و مهتاب
بکن تعبیر تا چون باشد این خواب
به تعبیرش زبان بگشاد شاپور
که چشمت روشنی یابد بدان نور
به روز آرد خدای این تیره شب را
بگیری در کنار آن نوش لب را
بدین مژده بیا تا باده نوشیم
به باده سالخورد و نرگسی نو
چو از مشرق بر آید چشمه نور
برانگیزد ز دریا گرد کافور
وز این دریا در آن زورق گریزیم
رخ شاه از طرب چون لاله بشکفت
چو نرگس در نشاط این سخن خفت
سحرگه چون روان شد مهد خورشید
برآمد دزدی از مشرق سبک دست
عروس صبح را زیور به هم بست
بجنبانید مرغان را پر و بال
برآوردند خوبان بانگ خلخال
در آمد شهریار از خواب نوشین
دلش خرم شده زان خواب دوشین
که با او بود کوهی کم ز کاهی
بر آمد نوبتی را سر بر افلاک
نهان شد چشم بد چون گنج در خاک
ستاده خلق بر در دست بر دست
ز هر سو دیلمی گردن به عیوق
فرو هشته کله چون جعد منجوق
حبش را بسته دامن در سپاهان
چو شب با ماه کرده همنشینی
صبا را بود در پایین اورنگ
ز تیغ تنگ چشمان رهگذر تنگ
به نوبت بسته بر در پیل در پیل
مه و خورشید چشم از نور بسته
در این گردک نشسته خسرو چین
در آن دیگر فتاده شور شیرین
بساطی شاهوار افکنده زربفت
که گنجی برد هر بادی کز او رفت
ز خاکش باد را گنج روان بود
مگر خود گنج بادآورد آن بود
برون کرده ز در نامحرمان را
نهاده توده توده بر کرانها
به دست هر کسی بر طرفه گنجی
ملک را زر دست افشار در مشت
کز افشردن برون می شد از انگشت
لبالب کرده ساقی جام چون نوش
پیاپی کرده مطرب نغمه در گوش
جهان را چون فلک در خط گرفته
به دستان دوستان را کیسه پرداز
به زخمه زخم دلها را شفا ساز
ز دود دل گره بر عود می زد
که عودش بانگ بر داود می زد
همان نغمه دماغش در جرس داشت
که موسیقار عیسی در نفس داشت
ز دلها کرده در مجمر فروزی
چو بر دستان زدی دست شکرریز
به خواب اندر شدی مرغ شب آویز
بدانسان گوش بربط را بمالید
کز آن مالش دل بر بط بنالید
چو بر زخمه فکند ابریشم ساز
در آورد آفرینش را به آواز
کز او خوشگوتری در لحن آواز
ندید این چنگ پشت ارغنون ساز
ز رود آواز موزون او برآورد
غنا را رسم تقطیع او درآورد
که مرغ از درد پر بر خاک می زد
چنان بر ساختی الحان موزون
که زهره چرخ می زد گرد گردون
جز او کافزون شمرد از زهره خود را
در آن مجلس که عیش آغاز کردند
به یک جا چنگ و بربط ساز کردند
نوای هر دو ساز از بربط و چنگ
به هم در ساخته چون بوی با رنگ
ترنمشان خمار از گوش می برد
یکی دل داد و دیگر هوش می برد
به ناله سینه را سوراخ کردند
غلامان را به شه گستاخ کردند
برون رفتند چون کبک خرامان
مغنی ماند و شاهنشاه و شاپور
شدند آن دیگران از بارگه دور
به هشیاری ره مستان همی زد
نکیسا چنگ را خوش کرده آغاز
فکنده ارغنون را زخمه بر ساز
ملک بر هر دو جان انداز کرده
چو زین خرگاه گردان دور شد شاه
بر آمد چون رخ خرگاهیان ماه
طوافی کرد چون پروانه شاپور
ز کنج پرده گفت آن هاتف جان
کز این مطرب یکی را سوی من خوان
بدین درگه نشانش ساز در چنگ
که تا بر سوز من بردارد آهنگ
به حسب حال من پیش آورد ساز
بگوید آنچه من گویم بدو باز
نکیسا را بر آن در برد شاپور
نشاندش یک دو گام از پیشگه دور
کز این خرگاه محرم دیده بردوز
نوا بر طرز این خرگاه می زن
رهی کاو گویدت آن راه می زن
از این سو باربد چون بلبل مست
ز دیگر سو نکیسا چنگ در دست
بهشتی بود از آتش باغی از دود
نوا بازی کنان در پرده تنگ
ملک دل داده تا مطرب چه سازد
کدامین راه و دستان را نوازد
غم دل گفت کاین برگو میندیش