بخش ۱۱۹ - اندرز و ختم کتاب - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۱۹ - اندرز و ختم کتاب
نظامی گنجوینظامی هان و هان تا زنده باشی
چنان خواهم چنان که افکنده باشی
نبینی در که دریاپرور آمد
از افتادن چگونه بر سر آمد
چو دانه گر بیفتی بر سر آیی
چو خوشه سر مکش کز پا درایی
مدارا کن که خوی چرخ تند است
به همت رو که پای عمر کند است
هوا مسموم شد با گرد می ساز
دوا معدوم شد با درد می ساز
طبیب روزگار افسون فروش است
چو زراقان ازان ده رنگ پوش است
گهی نیشی زند کاین نوش اعضا ست
گه آرد ترشی یی کاین دفع صفرا ست
علاج الرأس او انجیدن گوش
دم الاخوین او خون سیاووش
بدین مرهم جراحت بست نتوان
بدین دارو ز علت رست نتوان
چو طفل انگشت خود میمز در این مهد
ز خون خویش کن هم شیر و هم شهد
که هم طفل ست و هم پستان و هم شیر
بر این رقعه که شطرنج زیان است
کمینه بازی اش بین الرخان است
دریغ آن شد که در نقش خطرناک
مقابل می شود رخ با رخ خاک
درین خیمه چه گردی بند بر پای
گلو را زین طنابی چند بگشای
برون کش پای ازین پاچیله تنگ
که کفش تنگ دارد پای را لنگ
قدم درنه که چون رفتی رسیدی
همان پندار کاین ده را ندیدی
اگر عیشی است صد تیمار با اوست
و گر برگ گلی صد خار با اوست
به تلخی و به ترشی شد جوانی
به صفرا و به سودا زندگانی
که با گرگان وحشی در جوالیم
به وقت مرگ با صد داغ حرمان
ز گرگان رفت باید سوی کرمان
ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست
ز ما تا مرگ مویی نیز هم نیست
سری داریم و آن سر هم شکسته
صواب آن شد که بر زانو نشیند
ولایت بین که ما را کوچگاه ست
ولایت نیست این زندان و چاه ست
ز گرمایی چو آتش تاب گیریم
چو مویی برف ریزد پر بریزیم
همه در موی دام و دد گریزیم
بدین پا تا کجا شاید رسیدن
بدین پر تا کجا شاید پریدن
ستم کار ی کنیم آنگه به هر کار
کسی کاو بر پر موری ستم کرد
هم از ماری قفای آن ستم خورد
به چشم خویش دیدم در گذرگاه
که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقار ش نپرداخت
که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات
که واجب شد طبیعت را مکافات
که هرچ آن از تو بیند وا نماید
منادی شد جهان را هر که بد کرد
نه با جان کسی با جان خود کرد
مگر نشنیدی از فراش این راه
که هر کاو چاه کند افتاد در چاه
زمین و آسمان بی داوری نیست
هران سنگی که دریایی و کانی ست
در او دری و یاقوتی نهانی ست
چو عیسی هر که دارد توتیایی
چو ما را چشم عبرت بین تباه است
کجا دانیم که این گل یا گیاه است
تو نیز آخر بسوزی گرچه عودی
و گر خود علم جالینوس دانی
چو مرگ آمد به جالینوس مانی
چو عاجز وار باید عاقبت مرد
چه افلاطون یونانی چه آن کرد
همان به کاین نصیحت یاد گیریم
که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم
ز محنت رست هر کاو چشم دربست
بدین تدبیر طوطی از قفس رست
اگر با این کهن گرگ خشن پوست
به صد سوگند چون یوسف شوی دوست
لبادت را چنان بر گاو بندد
که چشمی گرید و چشمیت خندد
چه پنداری کز اینسان هفت خوانی
بود موقوف خونی و استخوانی
بدین قاروره تا چند آب ریزی
بدین غربال تا کی خاک بیزی
درین نه مطبخ این یک چارخانه
چو وقت آید که وقت آید به آخر
نهانی ها کنند از پرده ظاهر
نه بینی گرد ازین دوران که بینی
جز آن قالب که در قلبش نشینی
ازینجا توشه بر کانجا علف نیست
در اینجا جو که آنجا جز صدف نیست
نو آیین پرده ای بینی دلاویز
کهن کار ان سخن پاکیزه گفتند
و گر زال زر است انگار عنقا ست
گذشت از پانصد و هفتاد شش سال
نزد بر خط خوبان کس چنین خال
چو دانستم که دارد هر دیاری
به هر بیتی نشانی باز بستم
بدان تا هر که دارد دیدنم دوست
ببیند مغز جانم را در این پوست
اگر من جان محجوبم تن اینست
و گر یوسف شدم پیراهن اینست
اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد
همه پوشیده ای با ماست ظاهر
چو گفتی خضر خضر آنجاست حاضر
نظامی نیز کاین منظومه خوانی
نهان کی باشد از تو جلوه سازی
که در هر بیت گوید با تو رازی
پس از صد سال اگر گویی کجا او
ز هر بیتی ندا خیزد که ها او
چو کرم قز شدم از کرده خویش
بریشم بخشم ار برگی کنم ریش
حرامم باد اگر آبی خورم خام
حلالی بر نیارم پخته از کام
نخسبم شب که گنجی بر نسنجم
که از یک جو پدید آرم بسی گنج
ز دانه گر خورم مشتی به آغاز
بران خاکی هزاران آفرین بیش
که مشتی جو خورد گنجی کند پیش
کسی کاو بر نظامی می برد رشک
نفس بی آه بیند دیده بی اشک
بیا گو شب ببین کان کندنم را
نه کان کندن ببین جان کندنم را
به هر در که ز دهن خواهم برآورد
زنم پهلو به پهلو چند ناورد
به دست آرم به شب ها شب چراغی
خدایا حرف گیر ان در کمینند
حصاری ده که حرفم را نبینند
سخن بی حرف نیک و بد نباشد
همه کس نیک خواهد خود نباشد
ولی آن کز معانی با نصیب است
بداند کاین سخن طرزی غریب است
غریبان را سگان باشند دشمن
بسا منکر که آمد تیغ در مشت
مرا زد تیغ و شمع خویش را کشت
بسا گویا که با من گشت خاموش
درازیش از زبان آمد سوی گوش
چو عیسی بر دو زانو پیش بنشست
چه باک از طعنه خاکی و آبی
گر از من کوکبی شمعی برافروخت
کس از من آفتابی در نیاموخت
که گر در راه خود یک ذره دیدم
به صد دستش علم بالا کشیدم
و گر سنگی دهن در کاس من زد
دری شد چون که در الماس من زد
تحمل بین که بینم هندوی خویش
چو ترکانش جنیبت می کشم پیش
گه آن بی پرده را موزون کنم ساز
گه این گنجشک را گویم زهی باز
ز هر زاغی به جز چشمی نجویم
به هر زیفی جز احسنتی نگویم
به گوشی جام تلخی ها کنم نوش
به دیگر گوش دارم حلقه در گوش
ز هر کشور که برخیزد چراغی
ور اینجا عنبرین شمعی دهد نور
من از دامن چو دریا ریخته در
کلوخ انداخته چون خشت در آب
کلوخ اندازیی ناکرده دریاب
چو زهر قاتل از تلخی دهانم
چو گاوی در خراس افکنده پویان
همه ره دانه ریز و دانه جویان
چو برقی کاو نماید خنده خوش
نه گنجی ای دل از ماران چه نالی
که از ماران نباشد گنج خالی
به جای حلقه دربانی کند مار
بدین طاووس ماران مهره باشند
که طاوسان و ماران خواجه تاشند
نگار ی اکدش ست این نقش دمساز
غلط گفتم که گنجی و اژدهایی
تو در بردار و دریا را رها کن
مبین کاتشگهی را رهنمون است
عبارت بین که طلق اندود خون است
عروسی بکر بین با تخت و با تاج
سر و بن بسته در توحید و معراج