شعر | ناهیدبخش ۱۶ - حکایت انگشتری و شُبان
نظامی گنجویمغنی بیا چنگ را ساز کن
به گفتن گلو را خوش آواز کن
مرا از نوازیدن چنگ خویش
نوازشگری کن به آهنگ خویش
چو روز دگر صبح گیتی فروز
به پیروزی آورد شب را به روز
برآمد گل از چشمه آفتاب
فرو برد مه سر چو ماهی در آب
بر اورنگ زر شد شه تاجور
زده بر میان گوهر آگین کمر
نشسته همه زیرکان زیر تخت
فلاطون به بالا برافکنده رخت
شه از نسبتی کاو در آن پرده ساخت
عجب ماند کان پرده را چون شناخت
بپرسید از او کای جهان دیده پیر
برآورده مکنون غیب از ضمیر
ز دانندگان خوانده ای هیچکس
که بودش فزون از شما دسترس
خیالی برانگیخت زین کارگاه
که رای شما را بدان نیست راه
چنین گفت کاین چرخ فیروزه فام
از آن بیشتر ساخت افسونگری
گر آن ها که پیشینگان ساختند
به نیرنگ و افسون برافراختند
یکی گویم از صد دراین روزگار
بگویم نه از ده که از صد یکی
که دانا فروگوید آن داستان
چنین گفت کای شاه دانش پذیر
شنیدم بخاری به گرمی شتافت
به خسف شکوفه زمین را شکافت
برانداخت هامون کلوخ از مغاک
طلسمی پدید آمد از زیر خاک
چو خورشید از آن رخنه درتافتی
شبانی بر آن ژرف وادی گذشت
مغاکی تهی دید بر ساده دشت
شبانه در آن ژرف وادی رسید
یکی رخنه با کالبد در خورش
در آن رخنه از نور تابنده هور
بر او خفته ای دید دیرینه سال
به دستش در از رنگ انگشتری
بر او دست خود را سبک تاز کرد
وز انگشتش انگشتری باز کرد
چو انگشتری دید در مشت خویش
نهادش بزودی در انگشت خویش
دگر نقد شاهانه آنجا نیافت
ستودان رها کرد و بیرون شتافت
گله پیش در کرد و می رفت شاد
گله کرد بر کوه و صحرا یله
بدان تا نگین را نهد پیش او
چو صاحب گله دید کامد شبان
بپرسید از او حال میش و بره
شبانه به هنگام گفت و شنید
زمان تا زمان گشت ازو ناپدید
گله صاحبش برزد آواز و گفت
که هردم چرا گردی از من نهان
دیگر باره پیدا شوی ناگهان
که بر خود چنین برقعی دوختی
شبانه عجب ماند از آن داوری
در آن کار جست از خرد یاوری
چنان بود کان مرد خاتم پرست
به خاتم همی کرد بازی به دست
نگین دان او را چه زود و چه دیر
نگین تا به بالا گرفتی قرار
شبان پیش بیننده بود آشکار
نهاد نگین را چنان بد حساب
که دارنده را داشتی در حجاب
شبان چون از این بازی آگاه گشت
شد این آزمون کرد بر کوه و دشت
چو گردون به انگشتری باختن
چو کردی به پیدا شدن رای خویش
نگین را زدی نقش بر جای خویش
به پیدا و پنهان شدن گرد شهر
ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر
یکی روز برخاست پنهان به راز
نگین را به کف درکشید از فراز
برهنه یکی تیغ هندی به دست
سوی پادشه رفت و پنهان نشست
چو خالی شد از خاصگان انجمن
دل پادشا را به خود بیم کرد
به زنهار گفتش که کام تو چیست
به من بگرو از بخت خوشنود باش
بدین دعوتم معجز آنست و بس
همان مردم شهر بیش از قیاس
شبان آنچنان گردن افراز گشت
نگین بین که از مهر انگشتری
حکیمان نگر کان نگین ساختند
چنان باید انگیخت نیرنگ و ساز
که ما درنیابیم ازان پرده راز
بسی کردم اندیشه را رهنمون
نیاوردم این بستگی را برون
ثنا گفت بر وی چو شاه این شنید
بر آن نیز کان نقشی ازو شد پدید