بخش ۳۰ - خردنامه ارسطو - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۰ - خردنامه ارسطو
نظامی گنجویچنین بود در نامه رهنمای
از آن پس که بود آفرین خدای
که شاها به دانش دل آباددار
ز بی دانشان دور شو یاد دار
دری را که بندش بود ناپدید
ز دانا توان بازجستن کلید
به هر دولتی کاوری در شمار
سجودی بکن پیش پروردگار
به پیروزی خود قوی دل مباش
ز ترس خدا هیچ غافل مباش
خدا ترس را کارساز است بخت
بود ناخدا ترس را کار سخت
به هر جا که باشی تنومند و شاد
سپندی به آتش فکن بامداد
مباش ایمن از دیدن چشم بد
نه از چشم بد بلکه از چشم خود
چنین زد مثل مرد گوهر شناس
که گر خوبی از خویشتن در هراس
ز بار آن درختی نیابد گزند
که از خاک سر برنیارد بلند
سبق برد خود را تک آهسته دار
حسد را به خود راه بربسته دار
حسد مرد را دل به درد آورد
به کینه مبر هیچکس را ز جای
چو از جای بردی درآرش ز پای
نژادش مکن یکسر از بیخ و بن
ز خورشید تا سایه مویی بود
که این روشن آن تیره رویی بود
ز خرما به دستی بود تا به خار
که این گل شکر باشد آن ناگوار
صدف گرچه همسایه شد با نهنگ
که بس فرق باشد ز خون تا به شیر
مزن در کس از بهر کس نیش را
به پای خود آویز هر میش را
بدان را بد آید ز چرخ کبود
به نیکان همه نیکی آید فرود
که در نیکنامی است پایندگی
که بدنامی آرد سرانجام کار
به فرهنگ باشد تو را رهنمای
چو سود درم بیش خواهی نه کم
جواهر خری باشد از جو فروش
همه جنسی از گور و گاو و پلنگ
به جنسیت آرند شادی به چنگ
چو در پرده ناجنس باشد همال
دو آیینه را چون به هم برنهی
شود هر دو از عاریت ها تهی
که مانی در اندوه چون خر به گل
ز مردم رمی دان نه از مردمی
بر آنکس که با سخت رویی بود
ستیزنده را چون بود سخت کار
به نرمی طلب کن به سختی بدار
سر خصم چون گردد از فتنه پر
به چربی بیاور به تیزی ببر
چو افتی میان دو بدخواه خام
پراکنده شان کن لگام از لگام
درافکن به هم گرگ را با پلنگ
تو بر آرد را از میان دو سنگ
کسی را که باشد ز دهقان و شاه
به دانا هم از جنس دانا فرست
فرستاده را چون بود چاره ساز
به جایی که آهن درآید به زنگ
به زر داد آهن برآور ز سنگ
به چربی توان پای روباه بست
به حلوا دهد طفل چیزی ز دست
چو مطرب به سور کسان شاد باش
ز بند خود ار سروی آزاد باش
میارای خود را چو ریحان باغ
به دست کسان خوبتر شد چراغ
خزینه که با توست بر توست بار
چو دادی به دادن شوی رستگار
زر آن آتشی نیست که آکندنی ست
شراریست کز خود پراکندنی ست
مگو کز زر و صاحب زر که به
گره بدتر از بند و بند از گره
که از ما که بهتر به جایی که هست
فراخ آستین شو کزین سبز شاخ
ز سیری مباش آنچنان شادکام
که از هیضه زهری درافتد به جام
به گنجینه ای مفلسی راه برد
پیاپی نشاید به یکباره خورد
به دیگر دهانی کن آن بازجست
نه آن میوه ای کاو غریب آیدت
به وقت خورش هر که باشد طبیب
بر آن ره که نارفته باشد کسی
رهی کاو بود دور از اندیشه پاک
که افتد به لشگرگهت گفتگوی
ز هر غارت و مال کآری به دست
به درویش ده هر یک از هر چه هست
نهانی به خواهندگان چیز ده
سپه را به اندازه ده پایگاه
مده بیشتر مالی از خرج راه
شکم بنده را چون شکم گشت سیر
نه سیری چنان ده که گردند مست
نه بگذارشان از خورش تنگدست
چنان زی که هنگام سختی و ناز
بود لشگر از جز تویی بی نیاز
به روزی دو نوبت برآرای خوان
مخور باده در هیچ بیگانه بوم
تن آسان مشو تا نباشی به روم
به روشنترین کس ودیعت سپار
چو روشن ترست آفتاب از گروه
که اقبال را دارد اقبال پاس
مده مدبران را بر خویش راه
که انگور از انگور گردد سیاه
مگر از سرشتی که بود از نخست
چو مردم بگرداند آیین و حال
بگردد بر او سکه ملک و مال
که نتوان به خوی دگر بازگشت
پیاده که او راست آیین شود
نگونسار گردد چو فرزین شود
بنه دل به هرچ آورد روزگار
اگر نازی از دولت آید پدید
سر از ناز دولت نباید کشید
به نازی که دولت نماید مرنج
که در ناز دولت بود کان گنج
کشد دولت آن روز نیز از تو ناز
صدف زان همه تن شده ست استخوان
که مغزی چو در دارد اندرمیان
ازان سخت شد کان گوهر چو سنگ
که ناید گهر جز به سختی به چنگ
به سختی در اختر مشو بدگمان
که فرخ تر آید زمان تا زمان
ز پیروزه گون گنبد انده مدار
که پیروز باشد سرانجام کار
مشو ناامید ار شود کار سخت
دل خود قوی کن به نیروی بخت
بر انداز سنگی به بالا دلیر
دگرگون بود کار کاید به زیر
شه از داد خود گر پشیمان شود
تو را ایزد از بهر عدل آفرید
ستم ناید از شاه عادل پدید
چنان دان که بد در حق خود کند
چو گردد جهان گاهگاه از نورد
به گرمای گرم و به سرمای سرد
در آن گرم و سردی سلامت مجوی
که گرداند از عادت خویش روی
چنان به که هر فصلی از فصل سال
چو هرچ او بگردد ز ترتیب کار
تو نیز ار کنی نیکوی با کسی
همان را همین را فراموش کن
زبان از بد و نیک خاموش کن
مژه در نخفتن چو الماس دار
به بیداری آفاق را پاس دار
مزن خنده کانجا بود خنده زشت
غمین باش پنهان و پیدا بخند
به هر جا که حربی فراز آیدت
نباید که یابد در آن حرب راه
گریزنده چون ره به دست آورد
چو خواهی که باشد ظفر یار تو
به هرچ آری از نیک و از بد بجای
بد از خویشتن بین و نیک از خدای
چو این نامه نامور شد تمام
به شه داد و شه گشت ازو شادکام