بخش ۳۲ - خردنامه سقراط - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۲ - خردنامه سقراط
نظامی گنجویسوم روز کین طاق بازیچه رنگ
برآورد بازیچه روم و زنگ
به سقراط فرمود دانای روم
که مهری ز خاتم درآرد به موم
نویسد خردنامه ارجمند
ز هر نوع دانش ز هر گونه پند
خردمند روی از پذیرش نتافت
به غواصی در به دریا شتافت
چنین راند بر کاغذ سیم سای
سواد سخن را به فرهنگ و رای
که فهرست هر نقش را نقشبند
بنام خدا سربرآرد بلند
جهان آفرین ایزد کارساز
که دارد بدو آفرینش نیاز
پس از نام یزدان گیتی پناه
طراز سخن بست بر نام شاه
که شاها درین چاه تمثال پوش
مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش
نه از بهر بازی برانگیختند
به هر جا که باشی ز پیکار و سور
به ار یار خندان به دست آوری
که تا بر تو شادی نگردد تباه
چو دریا مکن خو به تنها خوری
که تلخست هرچ آن چو دریا خوری
به هر کس بده بهره چون آب جوی
که تا پیش میرت شود هر سبوی
طعامی که در خانه داری به بند
به هفتاد خانه رسد بوی گند
چو از خانه بیرون فرستی به کوی
در و درگهت را کند مشگ بوی
بنفشه چو در گل بود ناشکفت
سر زلف را چون درآرد به گوش
حریصی مکن کاین سرای تو نیست
وزو جز یکی نان برای تو نیست
به یک قرصه قانع شو از خاک و آب
خداییست روی از خورش تافتن
که در گاو و خر شاید این یافتن
کسی کو شکم بنده شد چون ستور
ستوری برون آید از ناف گور
چو آید قیامت ترازو به دست
ز گاوی به خر بایدش بر نشست
زکم خوارگی کم شود رنج مرد
نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد
در آروغ بد باشد از ناگوار
چو شیران به اندک خوری خوی گیر
که بد دل بود گاو بسیار شیر
خر کاهلان را که دم میکشند
از آنست کابی به خم میکشند
به قطره ستان آب دریا چو میغ
چنان خورتر و خشک این خورد گاه
که بر جای خویشست ازین هر یکی
چو دادی و خوردی و ماندی بجای
جهان را تویی بهترین کدخدای
زهر طعمه ای خوشگواریش بین
چو با سرکه سازی مشو شیر خوار
که با شیر سرکه بود ناگوار
مده تن به آسانی و لهو و ناز
سفر بین و اسباب رفتن بساز
به کار اندر آی این چه پژمردگیست
که پایان بیکاری افسردگیست
اگر زنده ای دست و پایی بزن
ترا دست و پای آن پرستشگرند
که تا نگذری از تو در نگذرند
چو تو خدمت پای و نیروی دست
چو پایین پرستت نماند بجای
نه آنگه بمانی تو بیدست وپای
چو یابی پرستنده ای نغز گوی
ازوبیش از آن مهربانی مجوی
به از بدخویی کو بود مهربان
به گفتار خوش مهر شاید نمود
زبان ناخوش و مهربانی چه سود
که تا مستمع گردد آزرم جوی
سخن را که گوینده بد گو بود
نه نیکو بود گرچه نیکو بود
به صاحب عمل رنج و خواری رسد
ز هرچ آن نیابی شکیبنده باش
به امید خود را فریبنده باش
به وعده بود زیره را پرورش
چو باران به سیل آید آبش برد
که پرسند روزیت ازین داوری
به خون ریختن کمتر آور بسیج
در اندیش ازین کنده پای پیچ
چه خواهی ز چندین سرانداختن
بسا آب دیده که در میغ تست
بسا خون که در گردن تیغ تست
کژاوه چنان ران که تا یکدومیل
ببین تا چه خون در جهان ریختی
چه سرها به گردن در آویختی
بسا مملکت را که کردی خراب
چو پرسند چون دادخواهی جواب
بدین راست ناید کزین سبز باغ
گلی چند را سردرآری به داغ
منه دل بر این سبز خنگ شموس
که هست اژدهایی به رخ چون عروس
چه دل کز تنش نیست نیز آگهی
چو خاک از سکونت کمر بسته باش
شتابان فلک شد تو آهسته باش
تو شاهی چو شاهین مشو تیز پر
عنانکش دوان اسب اندیشه را
که در ره خسکهاست این بیشه را
به کاری که غم را دهی بستگی
ببخشای بر هر گناهی که هست
دلیری مده بر خود او باش را
چو شه با رعیت به داور شود
که الماس از ارزیز گیرد شکست
گلیم کسان را مبر سر به زیر
گلیم خود از پشم خود کن چو شیر
که ابریشم از جان تند جامه را
ز پوشیدگان راز پوشیده دار
سخن زین نمط گرچه دارم بسی
نگویم که به زین نگوید کسی
به تیغی چنین تیز بازوی شاه
قوی باد هر جا که راند سپاه
چو پرداخت زین درج درخامه را
پذیرفت شاه آن خرد نامه را