بخش ۲۰ - می، جوانمردِ نامرد
حکیم نزاری قهستانیغرض آن که بر هرچه عادت کنی
ضرورت به عادت اعادت کنی
چنان روز مجلس که با عقل و رای
ز مجلس توانی شدن با سرای
چو هم صحبت هوش باشی مدام
غلامی کند خود مدامت مدام
همت می رساند به آرام گاه
همت می دراندازد از ره به چاه
چو با می بسازی غلامی کند
به تمییز تو شادکامی کند
و گر زان که با می کنی سرکشی
تو خود آخرالامر کیفر کشی
اگر چه جوان مردیش رسم و خوست
ولی ناجوان مردیی هم دروست
بود راست چون گاو نه دوره می
تو بر هشتمین باش قانع ز وی
چو پیمانه پر گشت دیگر مریز
چو بشکست صف بی توقف گریز
مدو از پی مسهل کارگر
مکن قصد جان زهر قاتل مخور
مشو غره اول که بنوازدت
که گر پیل مستی بیندازدت
ستیزه مکن باز بر دست خویش
سر عجز و بی چارگی گیر پیش
چو تو جانب او نگه داشتی
برون آرد از عین جنگ آشتی
