شمارهٔ ۱۷۹
نورس دماوندیدلم آسوده در آن زلف معنبر باشد
پنبه ی داغ من از دامن محشر باشد
دل چو در آتش سودای تو مجمر باشد
آه چون سنبل خط تو معطر باشد
تا عرق ناظر آن چهره ی انور باشد
آب در دیده ی سیرابی گوهر باشد
نه همین لعل لبت روح مصور باشد
جنت روی تو را چشمه کوثر باشد
کودک جان و گهی شوخی نشتر باشد
شیوه های نگهت غیر مکرر باشد
عقده های دل از آن طره ی خودسر باشد
نامه ی من گره بال کبوتر باشد
بحر حسن تو زند موج مرا در دل تنگ
این محیطی است که در قطره شناور باشد
گرم دلجویی ما در خم زلف است رخش
همچو احمد که شفاعتگر محشر باشد
بر زمینی که فتد سایه ام از یاد رخت
هر کف خاک صنم خانه ی آذر باشد
به خطا می زند از طره ی مشکین تو دم
این خیالات کج از خامی عنبر باشد
