غزل شمارهٔ ۱۰۲
عبید زاکانیدارد به سوی یاری مسکین دلم هوایی
زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزایی
زین سرو خوشخرامی گل پیش او غلامی
مه پیش او اسیری شه پیش او گدایی
هر غمزه اش سنانی هر ابرویش کمانی
گیسوی او کمندی بالای او بلایی
ما را ز عشق رویش هر لحظه ای فتوحی
ما را ز خاک کویش هر ساعتی صفایی
بگرفته عشق ما را ملک وجود آنگه
عقل آمده که ما نیز هستیم کدخدایی
جان می فزاید الحق باد صبا سحرگه
مانا که هست با او بویی ز آشنایی
گفتم عبید گفتا نامش مبر که باشد
رندی قمار بازی دزدی گریز پایی
