قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح سلطان معزالدین اویس جلایری
عبید زاکانیدولت قرین دولت صاحبقران ماست
دنیا به کام پادشه کامران ماست
سلطان اویس آنکه صفات جلال او
بیرون ز حد وهم و خیال و گمان ماست
ای آنشهی که گر تو بگویی روا بود
کافاق زنده کرده فیض بیان ماست
بنیاد عدل محکم و بازوی دین قوی
از رای روشن و خرد خرده دان ماست
ارکان ظلم و قاعده جور منهدم
از سهم تیر و خنجر گیتی ستان ماست
روی زمین که غرقه طوفان فتنه بود
امروز در حمایت گرز و سنان ماست
پشت و پناه خلق جهانی به امر خلق
احسان شامل و کرم بیکران ماست
دولت ملازمیست که با ما بزرگ شد
اقبال بنده ایست که از خاندان ماست
مفتاح ملک و ضامن ارزاق مرد و زن
شمشیر و تیر و خامه گوهرفشان ماست
آنجا که از امور سپاهی سخن رود
نوک زبان تیغ و قلم ترجمان ماست
