قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - ایضا در مدح همو گوید
عبید زاکانیبنوش باده که فصل بهار می آید
نوید خرمی از روزگار می آید
ز ابر قطره آب حیات می بارد
ز باد نفخه مشک تتار می آید
برای رونق بزم معاشران لاله
گرفته جام می خوشگوار می آید
میان باغ به صد لب شکوفه میخندد
که سبزه میدمد و گل به بار می آید
دماغ شیفتگان را به جوش میرد
خروش مرغ که از مرغزار می آید
هزار پیرهن از شوق میکند پاره
به گوش غنچه چو بانک هزار می آید
به باغ گربه بر اطراف شاخ پنداری
گشاده پنجه باری شکار می آید
به هر کجا که رود مرده زنده گرداند
نسیم کز طرف جویبار می آید
کنون چو غنچه و گل هرکجا که زنده دلیست
به زیر سایه بید و چنار می آید
کنار آب و کنار بتان غنیمت دان
کنون که موسم بوس و کنار می آید
غلام دولت آنم که مست سوی چمن
